تلاش : آقای ميرفطروس چه رازی در ميان است که هرگاه سخن از نقد و بررسی انقلاب می شود ، ما به گذشته خود بازمی گرديم و به تاريخ خود می پردازيم . شايد به جرأت بتوان گفت در هيچ مقطعی ما اينچنين به رفتار و کردار اجتماعی و انديشه و تفکر خود در گذشته حساس نبوده ايم . شما خود از جمله کسانی بوده ايد که از همان مقطع انقلاب رجعت تاريخی و بررسی در باره ء گذشته را چارچوب تلاشهای خود ساختيد . کنکاش گسترده ء ما در گذشته و بازگشتمان به يک سده ، دو سده ، به قرنها و هزاره های پيشين برای دستيابی به کدام حقيت است ؟ آيا آينده ء خود را در اين گذشته می جوئيم و در صدد زنده ساختن آنيم ؟ يا اينکه ريشه های شکست امروز ، ديروز و پی در پی خود را در آن جستجو می کنيم ؟
ميرفطروس : من فکر می کنم که انقلاب اسلامی سال ٥٧ آن " آئينه ء حقيقت" ی بود که تماميّت وجود ما را عريان و آشکار ساخت ، به عبارت ديگر : انقلاب اسلامی ، تبلور عينی قرون وسطای مخفی و مخوفی بوده که در جان و جهان ما خانه کرده بود . متأسفانه بسياری هنوز نمی خواهند در اين " آئينه " بنگرند تا بر بی بضاعتی های فرهنگی و بی نوائی های سياسی ـ فلسفی خويش واقف شوند ، طرح مسئلهء "توطئه" يا" دست انگليسی ها " و غيره . . . در واقع دستاويزی هستند برای گريز از اين واقعيّت و يا " مترسک " هائی هستند برای " امتناع تفکر " ما . با اين دستاويزها ماهمچنان نادانی های خويش را توجيه و بازتوليد می کنيم و راه سقوط به اشتباهات هولناک آينده را هموارتر می سازيم .
از طرف ديگر : يکی از ويژگی های ملّت ما ـ در طول تاريخ ـ اين بوده که پس ازهرتهاجم و طوفان ويران ساز تاريخی ، در خود فرورفت و در اين " بازگشت به خويش " کوشيد تا برای پايداری در برابر زوال و نابودی ، سنگرهائی بسازد . اين سنگرها و سايه بان ها در تاريخ و فرهنگ ايران اَشکال متفاوتی داشت : ازعرفان عصيانگر مابگيريد تا تاريخ نويسی ها وشاهنامه سرائی های نياکان ما . اين بازگشت به گذشته ـ البته ـ بمعنای " گذشته گرائی" نيست . اين نگاه يا بازگشت به گذشته ـ در واقع ـ سکوئی است برای پرتاب به آينده ،تلاشی است برای آگاهی از راز و رمز کاميابی ها يا شکست های ما . اينکه گفته اند : " گذشته چراغ راه آينده است " يعنی همين !
تلاش : دکتر جواد طباطبائی می گويد : " تاريخ نويسی مکان تکوين آگاهی ملی است ". در اين "آگاهی ملی" چه خللی بوده است که ما در نقد انقلاب اسلامی اينچنين به خود و گذشته خود خرده می گيريم ؟
ميرفطروس : نظر دکتر طباطبائی کاملاً درست است ، امّا من بجای " تکوين" واژه ء
" تجلّی " را بکار می برم . يعنی : " تاريخ نويسی مکان تجلّی آگاهی ملّی است " چرا که فکر می کنم آگاهی ملی ، مسبوق يا مقدّم برتاريخ نويسی است .
نکته ای را که بايد به آن توجه کرد ( و دکتر طباطبائی هم به آن عنايت کرده ) اينست که وقتی از "ملت" يا "حس ملی" و "آگاهی ملی" صحبت می کنيم، به هيچ وجه به تعريف رايج و مدرن اين مفهوم نظر نداريم.
١
آگاهی ملّی ، حاصل يک رَوَند تاريخی است که در کوره ها و کوران های تاريخی ساخته و پرداخته می شود . آگاهی ملّی در عين حال محصول رشد شهر و شهر نشينی و سازمان های شکل يافتهء سياسی و اداری است . براين اساس ، سُنت و سابقهء تاريخ نويسی در ايران ( از تاريخ طبری و مسعودی بگيريد تا تاريخ بيهقی و شاهنامهء فردوسی ) نشان دهنده ء وجود اين خودآگاهی تاريخی و حس ملی در ايران است . اينگونه خودآگاهی تاريخی و حس ملی و در نتيجه : اينگونه تاريخ ها و تاريخ نويسی ها در اروپای قرون وسطا سابقه نداشته است لذا تاريخ های اين دوره ء اروپا ـ عموماً ـ تذکره های پادشاهان هستند نه تاريخ اجتماعی . اين
"حس ملّی" و "خودآگاهی تاريخی" در ايران چنانکه گفتم با ملّت و مليّت ـ بمعنای مدرن امروزی ـ يکی نيست امّا نفی يا نديدن اين مفاهيم در تاريخ ايران يا استخراج آن ها از تاريخ جديد اروپا کاری است اشتباه . . . براساس وجود اين " حس ملی : يا " خود آگاهی تاريخی " است که مثلاً درشاهنامهء فردوسی ٧٢٠ بار نام
"ايران" و ٣٥٠ بار نام" ايرانی" و "ايرانيان" آمده است . "ويکاندر" Wikander ( ايرانشناس برجستهء سوئدی ) معتقد است که : " آگاهی ملی در ايران از زمان اشکانيان آغاز گرديده و از همين زمان ، " درفش کاويانی " درفش ملّی ، و نام ايران ، نام رسمی اين سرزمين شده است " ٢
مسئله اينست که بخاطر حملات و هجوم های متعدّد اقوام بيابانگرد ، تاريخ نويسی و در نتيجه : تدوين و تجلّی آگاهی ملّی در ايران همواره دستخوش گسست ها و انقطاع های متعدّدی شده است ، بهمين جهت ، ما ملتی هستيم که نيمی از تاريخ مان ، معدوم يا مفقود و نيمه ء ديگرش ، مخدوش يا مغشوش شده است . مثلاً می توان از " تاريخ بيهقی " ياد کرد که از ٣٠ جلد آن ( شامل تاريخ يک دوران ٥٠ ساله ) فقط جلدهای پنجم تا دهم بدست ما رسيده است و بقيه در حملات و هجوم های اقوام مختلف ، مفقود يا نابود شده اند . قُتيبه بن مُسلم ( سردار عرب )نيز در حمله به خراسان و خوارزم ( که از پر جمعيت ترين و پيشرفته ترين نواحی در قرن هشتم ميلادی بود ) کتابخانه ها را آتش زد و بسياری از مورّخين و متفکرين و دانشمندان اين نواحی را نابود يا متواری ساخت و آثار و رسالات آنان را بسوخت بطوريکه بقول ابوريحان بيرونی :
" اخبار و اوضاع ايشان ( مردم خراسان و خوارزم ) مخفی و مستور ماند . . . و اهل خوارزم ، اُمی ( بيسواد ) ماندند و در مواردی که مورد نياز آنان بود ، تنها به محفوظات خويش استناد کردند " ٣
اين حملات و گسست ها ، باعث گرديدند تا تجربه ها و شکست ها و کاميابی ها ی مردم ما کمتر مندرج يا متمرکز شوند .
در دوران معاصر ـ يعنی از انقلاب مشروطيت تا کنون ـ سيطره ء ايدئولوژی ها ( خصوصاً ايدئولوژی مارکسيستی ) باعث گسست دوباره در آگاهی های ملی ما شده اند . به عبارت ديگر : نوعی "تاريخ حزبی" و" ايدئولوژيک کردن تاريخ " يا " تاريخ ايدئولوژيک " ، لطمات جبران ناپذيری به تاريخ نويسی و رشد و اعتلای آگاهی ملّی در ايران وارد کردند که ظهور آيت الله خمينی و وقوع انقلاب اسلامی می تواند از نتايج و " ثمرات " آن باشد .
بنا به تعريف : ايدئولوژی ، يعنی " شعور ياآگاهی کاذب " . لذا می توان گفت که تاريخ معاصر ايران در سيطرهء ايدئولوژی ها ی فريبا يا بقول مولانا " شيشه ء کبود " سرشار از آگاهی های کاذب است :
پيشِ چشمت داشتی شيشه ء کبود
زين سبب ، عالم کبودت می نمود
بنابراين : محقّقی که بخواهد بدون شيشه ء کبودِ ايدئولوژی های سياسی ، به شخصيّت ها و وقايع تاريخ معاصر ايران بنگرد ، چه بسا که با تهمت ها و دشنام های فراوان روبرو گردد . خطر کردن در " عادت زدائی " و ارزيابی دوباره ء رويدادها و داده های " مُسلّم " ، صفتی است که می تواند وجه مشخصه ء يک پژوهشگر صديق يا يک روشنفکر واقعی باشد . روشنفکر ايدئولوژيک از داده های تاريخی ـ سياسی " فراتر " نمی رود بلکه روز به روز در گرداب باورها و فرضيّه های از پيش داده شده ، " فروتر " می رود ، در حاليکه پژوهشگر صديق يا روشنفکر واقعی با عقل و شک ـ بعنوان دوبال پروازِ حقيقت و آزادی " باورهای عادت شده " را فرو می ريزد چراکه معتقد است :
آنجاکه حقيقت آزاد نباشد ، آزادی حقيقت ندارد .
با آنچه که گفتم ، من فکر می کنم که تاپيش از انقلاب اسلامی اکثريت روشنفکران و رهبران سياسی ما ، هم فاقد " آگاهی " و هم فاقد صفت " ملّی " بوده اند . از اين گذشته ، من چندان معتقد نيستم که " با وقوع انقلاب اسلامی ، ما اينچنين به خود و به گذشته ء خود خُرده می گيريم " ( اين را خصوصاً در باره ء روشنفکران و رهبران سياسی خارج از کشور می گويم ) برای اينکه بسياری از رهبران سياسی و روشنفکران ما در زرهی از " باورهای خدشه ناپذير " و در هيأت " روشنفکران هميشه طلبکار " ، هنوز از برخورد با گذشته ء سياسی خود ، پرهيز می کنند ، رهبران سياسی و روشنفکرانی که با تئوری بافی ها و اشتباهات هولناک خويش ضمن همگامی و همکاری با يکی از سياه ترين حکومت های تاريخ معاصر جهان در دفاع از انقلاب اسلامی و شخص "امام خمينی" باعث هَدَر دادن بهترين استعدادها يا کشته شدن بسياری از بهترين فرزندان اين آب و خاک شده اند . . . " هانا آرنت " شجاعت را بزرگترين فضيلت يک عنصر سياسی می داند . با اين تعريف ، واقعاً شما چند رهبر سياسی يا سازمانی را می توانيد نام ببريد که با دارا بودن فضيلت شجاعت ، " چرائی " حمايت خويش از انقلاب اسلامی و امام خمينی را توضيح داده باشند و يا از خويش انتقاد کرده باشند ؟ اين "بی چرا زندگان" ( به تعبير احمد شاملو ) چگونه می توانند حامل نام و صفت روشنفکر باشند ؟
اگر می خواهيم که آينده ء جامعه ء مدنی و دموکراسی در ايران به گذشته ء پراشتباه و بی افتخار بعضی رهبران سياسی و روشنفکران ما نبازد ، بايد شجاعانه و بی پروا نقش رهبران سياسی و روشنفکرانی که با عقايد و عملکردهای خويش راهگشای " امام خمينی " و باعث تحکيم پايه های قدرت استبدادی رژيم اسلامی شده اند ، نقد و بررسی گردد . اين گذشته ء پراشتباه و بی افتخار بايد همه ء مارا فروتن و فروتن تر سازد .
تلاش : گفتگوهای
شما در باره ء تاريخ ايران ـ خصوصاً تاريخ معاصر ايران ـ ازيکطرف با استقبال فراوان روبرو شده و از طرف ديگر : هرازگاهی ـ و از جمله بدنبال انتشار مصاحبه های شما در شماره های اخير
"تلاش" ـ باعث انتشار موج نقدهائی عليه نظراتتان شده است خصوصاً بخاطر دفاع شما از دوران رضاشاه و محمدرضاشاه بعنوان " درخشان ترين دوران تاريخ معاصر ايران " . آيا آنگونه که " دوستان نقّاد" برداشت کرده اند ، اين دفاع در همه ء زمينه هاست ؟ آيا اصولاً تأکيد برروی ضعف ها يا قوّت ها ی شخصيت های تاريخی بمنزله ء تخطئه يا دفاع همه جانبه از آنهاست ؟
ميرفطروس:
من فکر می کنم که "موج نقد" هائی که به آن اشاره کرده ايد ، اصلاً "موج" نيستند بلکه "گرداب" اند که سالهاست افرادی را در خودش غرقه کرده است ، بهمين جهت من از چاپ و انتشار آنگونه "نقد" ها تشکر و سپاسگزاری کرده ام ، بقول " عطار " :
يکی پرسيد از آن شوريده ايّام
که تو چه دوست داری ؟ گفت : دشنام
که هر چيزی که ديگر می دهندم
بجز دشنام ، منّت می نهندم ٤
سانسور ، سرکوب ، پرونده سازی و متهم کردن دگرانديشان ، اصولاً مهم ترين سلاح افراد نابردبار در مواجهه با اسناد و استدلال است . کارل پوپر بياد می آورد که يک عضو جوان حزب ناسيونال سوسياليست آلمان به وی گفته بود :
" ببينم ! می خواهی بحث کنی ؟ ! من بحث نمی کنم . من ، شليک می کنم ! " ٥
بنابراين در باره ء شليک آن " نقد" ها ، دروغ ها و دشنام ها چه می توان گفت ؟ آنچه که در باره ء رضاشاه و محمدرضاشاه گفته ام حاصل مطالعات من است بی آنکه در قطعيّت يا قبولش از طرف ديگران ، اصراری داشته باشم زيرا که معتقدم داوری قطعی و نهائی در باره ء اين دوران هنوز زود است زيرا که بسياری از
"قهرمانان" و "ضد قهرمانانِ" آن هنوز زنده اند ، امّا پرسيدنی است : افرادی که تمام " کارنامه " ی فکرى شان چيزی جز افزودن چند فحش و دشنام تازه به " فرهنگ سياسی " اين آب و خاک نيست و يا کسانی که ديروز حتّی خشتی برای مهندسی اجتماعی يا نوسازی جامعه ء ما نگذاشته اند و در عملکردهای سياسی ـ مطبوعاتی خويش نيز هيچگاه آزاده و دموکرات نبوده اند ، امروز چگونه می توانند طلبکار " رضاشاه يا محمد رضا شاه ديکتاتور " باشند ؟
اخيراً فرد ـ يا افرادی ـ از " فدائيان حزب توده " مرا مورد انتقاد قرار داده که گفته ام :
" رضاشاه ، بيش و پيش از آنکه از طريق سرنيزه ء سربازانش به حکومت و قدرت برسد ، از طريق حمايت های ملّی و مردمی و خصوصاً با پشتيبانی عموم رهبران و روشنفکران ترقيخواه آن عصر مانند سيداحمد کسروی ، عارف قزوينی ، محمد علی فروغی ، سليمان ميرزا اسکندری ( رهبر حزب سوسياليست )تقی زاده ، علی اکبر سياسی ، محمود افشار ، ابراهيم پورداود . . . و محمدتقی بهار بقدرت رسيد " . ٦
منتقد محترم اين سخن را" ادعای حيرت آور " ناميده و با استناد به گفته های محمد تقی بهار ( که ربطی به دوران مورد بحث ما ندارد بلکه مربوط به " دوره ء دوّم " حيات سياسی رضا شاه است ) کوشيده تا اين "ادعای حيرت آور" را نفی و انکار نمايد در حاليکه نگاهی کوتاه به مقدمه و صفحات مختلف کتاب بهار ، نادرستی های کلام منتقد را برملا می کند .
محمدتقی بهار با تأکيد بر شرايط آشفته ء سياسی و اوضاع فلاکت بار اقتصادی و خصوصاً فقدان امنيّت اجتماعیِ آنروز ايران و با يادآوری و انتقاد از تنّزه طلبی های " رجال وجيه الملّه " می نويسد :
" من از آن واقعه ء هرج و مرج مملکت ( بعد از جنگ جهانی اوّل ) . . . که هر دو ماه ، دولتی به روی کار می آمد و می افتاد ، و حزب بازی و فحاشی و تهمت و ناسزاگوئیِ مخالفان مطلقِ هر چيز و هرکس ، رواج کاملی يافته بود و نتيجه اش ، ضعف حکومت مرکزی و قوّت يافتن راهزنان و ياغيان در اقصای کشور و هزاران مفاسد ديگر بود . . . از آن اوقات حس کردم و ( در اين حس خود ) تنها نبودم که ، مملکت با اين