بازگشت به صفحه اصلى






تاريخ ، آگاهی ملّی ، ايدئولوژی و انقلاب اسلامی



گفتگو با نشريه تلاش، شماره ١١ سال ٢٠٠٣

تلاش : آقای ميرفطروس چه رازی در ميان است که هرگاه سخن از نقد و بررسی انقلاب می شود ، ما به گذشته خود بازمی گرديم و به تاريخ خود می پردازيم . شايد به جرأت بتوان گفت در هيچ مقطعی ما اينچنين به رفتار و کردار اجتماعی و انديشه و تفکر خود در گذشته حساس نبوده ايم . شما خود از جمله کسانی بوده ايد که از همان مقطع انقلاب رجعت تاريخی و بررسی در باره ء گذشته را چارچوب تلاشهای خود ساختيد . کنکاش گسترده ء ما در گذشته و بازگشتمان به يک سده ، دو سده ، به قرنها و هزاره های پيشين برای دستيابی به کدام حقيت است ؟ آيا آينده ء خود را در اين گذشته می جوئيم و در صدد زنده ساختن آنيم ؟ يا اينکه ريشه های شکست امروز ، ديروز و پی در پی خود را در آن جستجو می کنيم ؟

ميرفطروس : من فکر می کنم که انقلاب اسلامی سال ٥٧ آن " آئينه ء حقيقت" ی بود که تماميّت وجود ما را عريان و آشکار ساخت ، به عبارت ديگر : انقلاب اسلامی ، تبلور عينی قرون وسطای مخفی و مخوفی بوده که در جان و جهان ما خانه کرده بود . متأسفانه بسياری هنوز نمی خواهند در اين " آئينه " بنگرند تا بر بی بضاعتی های فرهنگی و بی نوائی های سياسی ـ فلسفی خويش واقف شوند ، طرح مسئلهء "توطئه" يا" دست انگليسی ها " و غيره . . . در واقع دستاويزی هستند برای گريز از اين واقعيّت و يا " مترسک " هائی هستند برای " امتناع تفکر " ما . با اين دستاويزها ماهمچنان نادانی های خويش را توجيه و بازتوليد می کنيم و راه سقوط به اشتباهات هولناک آينده را هموارتر می سازيم .
از طرف ديگر : يکی از ويژگی های ملّت ما ـ در طول تاريخ ـ اين بوده که پس ازهرتهاجم و طوفان ويران ساز تاريخی ، در خود فرورفت و در اين " بازگشت به خويش " کوشيد تا برای پايداری در برابر زوال و نابودی ، سنگرهائی بسازد . اين سنگرها و سايه بان ها در تاريخ و فرهنگ ايران اَشکال متفاوتی داشت : ازعرفان عصيانگر مابگيريد تا تاريخ نويسی ها وشاهنامه سرائی های نياکان ما . اين بازگشت به گذشته ـ البته ـ بمعنای " گذشته گرائی" نيست . اين نگاه يا بازگشت به گذشته ـ در واقع ـ سکوئی است برای پرتاب به آينده ،تلاشی است برای آگاهی از راز و رمز کاميابی ها يا شکست های ما . اينکه گفته اند : " گذشته چراغ راه آينده است " يعنی همين !

تلاش : دکتر جواد طباطبائی می گويد : " تاريخ نويسی مکان تکوين آگاهی ملی است ". در اين "آگاهی ملی" چه خللی بوده است که ما در نقد انقلاب اسلامی اينچنين به خود و گذشته خود خرده می گيريم ؟

ميرفطروس : نظر دکتر طباطبائی کاملاً درست است ، امّا من بجای " تکوين" واژه ء " تجلّی " را بکار می برم . يعنی : " تاريخ نويسی مکان تجلّی آگاهی ملّی است " چرا که فکر می کنم آگاهی ملی ، مسبوق يا مقدّم برتاريخ نويسی است .
نکته ای را که بايد به آن توجه کرد ( و دکتر طباطبائی هم به آن عنايت کرده ) اينست که وقتی از "ملت" يا "حس ملی" و "آگاهی ملی" صحبت می کنيم، به هيچ وجه به تعريف رايج و مدرن اين مفهوم نظر نداريم. ١
آگاهی ملّی ، حاصل يک رَوَند تاريخی است که در کوره ها و کوران های تاريخی ساخته و پرداخته می شود . آگاهی ملّی در عين حال محصول رشد شهر و شهر نشينی و سازمان های شکل يافتهء سياسی و اداری است . براين اساس ، سُنت و سابقهء تاريخ نويسی در ايران ( از تاريخ طبری و مسعودی بگيريد تا تاريخ بيهقی و شاهنامهء فردوسی ) نشان دهنده ء وجود اين خودآگاهی تاريخی و حس ملی در ايران است . اينگونه خودآگاهی تاريخی و حس ملی و در نتيجه : اينگونه تاريخ ها و تاريخ نويسی ها در اروپای قرون وسطا سابقه نداشته است لذا تاريخ های اين دوره ء اروپا ـ عموماً ـ تذکره های پادشاهان هستند نه تاريخ اجتماعی . اين "حس ملّی" و "خودآگاهی تاريخی" در ايران چنانکه گفتم با ملّت و مليّت ـ بمعنای مدرن امروزی ـ يکی نيست امّا نفی يا نديدن اين مفاهيم در تاريخ ايران يا استخراج آن ها از تاريخ جديد اروپا کاری است اشتباه . . . براساس وجود اين " حس ملی : يا " خود آگاهی تاريخی " است که مثلاً درشاهنامهء فردوسی ٧٢٠ بار نام "ايران" و ٣٥٠ بار نام" ايرانی" و "ايرانيان" آمده است . "ويکاندر" Wikander ( ايرانشناس برجستهء سوئدی ) معتقد است که : " آگاهی ملی در ايران از زمان اشکانيان آغاز گرديده و از همين زمان ، " درفش کاويانی " درفش ملّی ، و نام ايران ، نام رسمی اين سرزمين شده است " ٢
مسئله اينست که بخاطر حملات و هجوم های متعدّد اقوام بيابانگرد ، تاريخ نويسی و در نتيجه : تدوين و تجلّی آگاهی ملّی در ايران همواره دستخوش گسست ها و انقطاع های متعدّدی شده است ، بهمين جهت ، ما ملتی هستيم که نيمی از تاريخ مان ، معدوم يا مفقود و نيمه ء ديگرش ، مخدوش يا مغشوش شده است . مثلاً می توان از " تاريخ بيهقی " ياد کرد که از ٣٠ جلد آن ( شامل تاريخ يک دوران ٥٠ ساله ) فقط جلدهای پنجم تا دهم بدست ما رسيده است و بقيه در حملات و هجوم های اقوام مختلف ، مفقود يا نابود شده اند . قُتيبه بن مُسلم ( سردار عرب )نيز در حمله به خراسان و خوارزم ( که از پر جمعيت ترين و پيشرفته ترين نواحی در قرن هشتم ميلادی بود ) کتابخانه ها را آتش زد و بسياری از مورّخين و متفکرين و دانشمندان اين نواحی را نابود يا متواری ساخت و آثار و رسالات آنان را بسوخت بطوريکه بقول ابوريحان بيرونی : " اخبار و اوضاع ايشان ( مردم خراسان و خوارزم ) مخفی و مستور ماند . . . و اهل خوارزم ، اُمی ( بيسواد ) ماندند و در مواردی که مورد نياز آنان بود ، تنها به محفوظات خويش استناد کردند " ٣
اين حملات و گسست ها ، باعث گرديدند تا تجربه ها و شکست ها و کاميابی ها ی مردم ما کمتر مندرج يا متمرکز شوند . در دوران معاصر ـ يعنی از انقلاب مشروطيت تا کنون ـ سيطره ء ايدئولوژی ها ( خصوصاً ايدئولوژی مارکسيستی ) باعث گسست دوباره در آگاهی های ملی ما شده اند . به عبارت ديگر : نوعی "تاريخ حزبی" و" ايدئولوژيک کردن تاريخ " يا " تاريخ ايدئولوژيک " ، لطمات جبران ناپذيری به تاريخ نويسی و رشد و اعتلای آگاهی ملّی در ايران وارد کردند که ظهور آيت الله خمينی و وقوع انقلاب اسلامی می تواند از نتايج و " ثمرات " آن باشد .
بنا به تعريف : ايدئولوژی ، يعنی " شعور ياآگاهی کاذب " . لذا می توان گفت که تاريخ معاصر ايران در سيطرهء ايدئولوژی ها ی فريبا يا بقول مولانا " شيشه ء کبود " سرشار از آگاهی های کاذب است :

         پيشِ چشمت داشتی شيشه ء کبود

         زين سبب ، عالم کبودت می نمود

بنابراين : محقّقی که بخواهد بدون شيشه ء کبودِ ايدئولوژی های سياسی ، به شخصيّت ها و وقايع تاريخ معاصر ايران بنگرد ، چه بسا که با تهمت ها و دشنام های فراوان روبرو گردد . خطر کردن در " عادت زدائی " و ارزيابی دوباره ء رويدادها و داده های " مُسلّم " ، صفتی است که می تواند وجه مشخصه ء يک پژوهشگر صديق يا يک روشنفکر واقعی باشد . روشنفکر ايدئولوژيک از داده های تاريخی ـ سياسی " فراتر " نمی رود بلکه روز به روز در گرداب باورها و فرضيّه های از پيش داده شده ، " فروتر " می رود ، در حاليکه پژوهشگر صديق يا روشنفکر واقعی با عقل و شک ـ بعنوان دوبال پروازِ حقيقت و آزادی " باورهای عادت شده " را فرو می ريزد چراکه معتقد است : آنجاکه حقيقت آزاد نباشد ، آزادی حقيقت ندارد .
با آنچه که گفتم ، من فکر می کنم که تاپيش از انقلاب اسلامی اکثريت روشنفکران و رهبران سياسی ما ، هم فاقد " آگاهی " و هم فاقد صفت " ملّی " بوده اند . از اين گذشته ، من چندان معتقد نيستم که " با وقوع انقلاب اسلامی ، ما اينچنين به خود و به گذشته ء خود خُرده می گيريم " ( اين را خصوصاً در باره ء روشنفکران و رهبران سياسی خارج از کشور می گويم ) برای اينکه بسياری از رهبران سياسی و روشنفکران ما در زرهی از " باورهای خدشه ناپذير " و در هيأت " روشنفکران هميشه طلبکار " ، هنوز از برخورد با گذشته ء سياسی خود ، پرهيز می کنند ، رهبران سياسی و روشنفکرانی که با تئوری بافی ها و اشتباهات هولناک خويش ضمن همگامی و همکاری با يکی از سياه ترين حکومت های تاريخ معاصر جهان در دفاع از انقلاب اسلامی و شخص "امام خمينی" باعث هَدَر دادن بهترين استعدادها يا کشته شدن بسياری از بهترين فرزندان اين آب و خاک شده اند . . . " هانا آرنت " شجاعت را بزرگترين فضيلت يک عنصر سياسی می داند . با اين تعريف ، واقعاً شما چند رهبر سياسی يا سازمانی را می توانيد نام ببريد که با دارا بودن فضيلت شجاعت ، " چرائی " حمايت خويش از انقلاب اسلامی و امام خمينی را توضيح داده باشند و يا از خويش انتقاد کرده باشند ؟ اين "بی چرا زندگان" ( به تعبير احمد شاملو ) چگونه می توانند حامل نام و صفت روشنفکر باشند ؟
اگر می خواهيم که آينده ء جامعه ء مدنی و دموکراسی در ايران به گذشته ء پراشتباه و بی افتخار بعضی رهبران سياسی و روشنفکران ما نبازد ، بايد شجاعانه و بی پروا نقش رهبران سياسی و روشنفکرانی که با عقايد و عملکردهای خويش راهگشای " امام خمينی " و باعث تحکيم پايه های قدرت استبدادی رژيم اسلامی شده اند ، نقد و بررسی گردد . اين گذشته ء پراشتباه و بی افتخار بايد همه ء مارا فروتن و فروتن تر سازد .

تلاش : گفتگوهای شما در باره ء تاريخ ايران ـ خصوصاً تاريخ معاصر ايران ـ ازيکطرف با استقبال فراوان روبرو شده و از طرف ديگر : هرازگاهی ـ و از جمله بدنبال انتشار مصاحبه های شما در شماره های اخير "تلاش" ـ باعث انتشار موج نقدهائی عليه نظراتتان شده است خصوصاً بخاطر دفاع شما از دوران رضاشاه و محمدرضاشاه بعنوان " درخشان ترين دوران تاريخ معاصر ايران " . آيا آنگونه که " دوستان نقّاد" برداشت کرده اند ، اين دفاع در همه ء زمينه هاست ؟ آيا اصولاً تأکيد برروی ضعف ها يا قوّت ها ی شخصيت های تاريخی بمنزله ء تخطئه يا دفاع همه جانبه از آنهاست ؟

ميرفطروس: من فکر می کنم که "موج نقد" هائی که به آن اشاره کرده ايد ، اصلاً "موج" نيستند بلکه "گرداب" اند که سالهاست افرادی را در خودش غرقه کرده است ، بهمين جهت من از چاپ و انتشار آنگونه "نقد" ها تشکر و سپاسگزاری کرده ام ، بقول " عطار " :

         يکی پرسيد از آن شوريده ايّام

         که تو چه دوست داری ؟ گفت : دشنام

         که هر چيزی که ديگر می دهندم

         بجز دشنام ، منّت می نهندم ٤

سانسور ، سرکوب ، پرونده سازی و متهم کردن دگرانديشان ، اصولاً مهم ترين سلاح افراد نابردبار در مواجهه با اسناد و استدلال است . کارل پوپر بياد می آورد که يک عضو جوان حزب ناسيونال سوسياليست آلمان به وی گفته بود :
" ببينم ! می خواهی بحث کنی ؟ ! من بحث نمی کنم . من ، شليک می کنم ! " ٥
بنابراين در باره ء شليک آن " نقد" ها ، دروغ ها و دشنام ها چه می توان گفت ؟ آنچه که در باره ء رضاشاه و محمدرضاشاه گفته ام حاصل مطالعات من است بی آنکه در قطعيّت يا قبولش از طرف ديگران ، اصراری داشته باشم زيرا که معتقدم داوری قطعی و نهائی در باره ء اين دوران هنوز زود است زيرا که بسياری از "قهرمانان" و "ضد قهرمانانِ" آن هنوز زنده اند ، امّا پرسيدنی است : افرادی که تمام " کارنامه " ی فکرى شان چيزی جز افزودن چند فحش و دشنام تازه به " فرهنگ سياسی " اين آب و خاک نيست و يا کسانی که ديروز حتّی خشتی برای مهندسی اجتماعی يا نوسازی جامعه ء ما نگذاشته اند و در عملکردهای سياسی ـ مطبوعاتی خويش نيز هيچگاه آزاده و دموکرات نبوده اند ، امروز چگونه می توانند طلبکار " رضاشاه يا محمد رضا شاه ديکتاتور " باشند ؟
اخيراً فرد ـ يا افرادی ـ از " فدائيان حزب توده " مرا مورد انتقاد قرار داده که گفته ام :
" رضاشاه ، بيش و پيش از آنکه از طريق سرنيزه ء سربازانش به حکومت و قدرت برسد ، از طريق حمايت های ملّی و مردمی و خصوصاً با پشتيبانی عموم رهبران و روشنفکران ترقيخواه آن عصر مانند سيداحمد کسروی ، عارف قزوينی ، محمد علی فروغی ، سليمان ميرزا اسکندری ( رهبر حزب سوسياليست )تقی زاده ، علی اکبر سياسی ، محمود افشار ، ابراهيم پورداود . . . و محمدتقی بهار بقدرت رسيد " . ٦
منتقد محترم اين سخن را" ادعای حيرت آور " ناميده و با استناد به گفته های محمد تقی بهار ( که ربطی به دوران مورد بحث ما ندارد بلکه مربوط به " دوره ء دوّم " حيات سياسی رضا شاه است ) کوشيده تا اين "ادعای حيرت آور" را نفی و انکار نمايد در حاليکه نگاهی کوتاه به مقدمه و صفحات مختلف کتاب بهار ، نادرستی های کلام منتقد را برملا می کند .
محمدتقی بهار با تأکيد بر شرايط آشفته ء سياسی و اوضاع فلاکت بار اقتصادی و خصوصاً فقدان امنيّت اجتماعیِ آنروز ايران و با يادآوری و انتقاد از تنّزه طلبی های " رجال وجيه الملّه " می نويسد :
" من از آن واقعه ء هرج و مرج مملکت ( بعد از جنگ جهانی اوّل ) . . . که هر دو ماه ، دولتی به روی کار می آمد و می افتاد ، و حزب بازی و فحاشی و تهمت و ناسزاگوئیِ مخالفان مطلقِ هر چيز و هرکس ، رواج کاملی يافته بود و نتيجه اش ، ضعف حکومت مرکزی و قوّت يافتن راهزنان و ياغيان در اقصای کشور و هزاران مفاسد ديگر بود . . . از آن اوقات حس کردم و ( در اين حس خود ) تنها نبودم که ، مملکت با اين وضع علی التحقيق رو به ويرانی خواهد رفت . . . معتقد شدم و در جريده ء " نوبهار " مکرّر نوشتم که بايد يک حکومت مقتدر به روی کار آيد . . . بايد حکومت مُشت و عدالت را که متکی به قانون و فضليت باشد رواج داد . . . ديکتاتور يا يک حکومت قوی يا هر چه . . . در اين فکر من تنها نبودم . اين فکر طبقه ء با فکر و آشنا به وضعيّات آن روز بود ، همه ، اين را می خواستند تا آنکه رضاخان پهلوی پيداشد و من به مردِ تازه رسيده و شجاع و پرطاقت ، اعتقادی شديد پيدا کردم . . ." ٧
باينحال ، منتقد بسيار دانشمند ديگری اصرار دارد تا" کشف " کند :
"بخلاف ادعای آقای ميرفطروس، رضاخان نه محصول شرايط عينی و ذهنی جامعه ء ايران بود و نه فرزند زمان خود، بلکه فرزند نيروی مزدور قزاق بود، فرزند لياخوف ها، فرزند دولت و ارتش انگلستان و ژنرال آيرونسايد بود" . ! ! !
درمورد حمايت احزاب ترقيخواهی چون حزب سوسياليست از سردار سپه ( رضا شاه بعدی ) کافی است اشاره کنيم که طی جلسه ای با حضور سردار سپه، سيد محمدصادق طباطبائی، سليمان ميرزا اسکندری ( رهبر حزب سوسياليست )، خدايار خان، ميرزا کريم خان رشتی، امان الله اردلان و گروهی ديگر از چپ گرايان ، قراردادی مشتمل بر ١٢ ماده به امضاء شش نفر اعضای حاضر در جلسه رسيد . به موجب اين"عهدنامه " ، سوسياليست ها موظف شدند موجبات رئيس الوزرائی " سردارسپه " ( رضاشاه ) را فراهم سازند .٨
در برابر اين حمايت سوسياليست ها بود که " سردار سپه " پس از رسيدن به رئيس الوزرائی ، مسئوليت وزارت معارف را به سليمان ميرزا اسکندری بخشيد و به هريک از اعضاء آن جلسه ء شش نفره ، پست ها و مسئوليت های مهمی داد .
اساساً يکی از بدبختی های جامعه ء سياسی و روشنفکری ما اين بوده و هست که فرد يا افرادی ـ در اسارت " ايدئولوژی های خطا ناپذير " ! کوشش کرده اند که به شيوه ای گُزينشی ، جملات و رواياتی را "انتخاب" کنند تا با قد و قواره ء ذهنيّت شان سازگار باشند . در اشاره به چنين سبک و سياقی است که "هگل" ـ در توصيف طنز آميز چنين افرادی گفته است :
" رويدادهای تاريخی با ذهنيّت من ، خوانائی ندارند ! پس ، بدا بحال رويدادها ! "
منتقد ديگری " افاضه " فرموده اند : " مُخرّب تر از نويسنده هائی مانند صادق هدايت و سعيد سيرجانی ، تاريخ نگاران و محققّينی هستند که با ارائه ی فاکت های به اصطلاح علمی و " واقعيت " های تاريخی ، لاطائلات به خورد مردم می دهند . از نمونه های برجسته ء اين تحريف گران ، عبدالحسين زرين کوب و ديگری علی ميرفطروس است " .
همين منتقد با نازک طبعی و دشنام های فراوان در يک مقاله ء دو سه صفحه ای " کشف " کرده اند که :
" ايرانيان ، لبريزند از خودپسندی . يک ايرانی شايد کمتر از هر فرد ديگری در روی زمين حاضر است در راه منافع کشور خود ، قدمی بردارد . . . ايرانيان ابداً کمکی به ترقی علم و دانش ننموده اند . . . و نقد همه ء مسائل مطرح شده در " دوقرن سکوت " ( دکتر عبدالحسين زرين کوب ) چند صد صفحه می طلبد " ! ! !
فرد يا افرادی از " فدائيان حزب توده " ضمن سکوت تائيدآميز نسبت به اينهمه توهين به ملت ايران و دشنام به استاد عبدالحسين زرين کوب ، صادق هدايت ، سعيدی سيرجانی و شخص نگارنده ، تمام "مسئله" شان اين بود که من چرا به اين " نقد " ابتداء با " نام مستعار " پاسخ داده و سپس عين آنرا در کتابم ( هفت گفتار ، صص ٣٩ ـ ٥١ ) چاپ کرده ام ! ٩
عرصهء تاريخ و فرهنگ و انديشه، عرصهء ادب، انصاف و آگاهی است و لذا افرادی که بعد از فروپاشی های سياسی ـ سازمانی، تازه به اين عرصهء حسّاس قدم می گذارند، لازم است که کمی آزاده و فروتن باشند .

تلاش : وضعيت اسفبارامروزدر ايران تنها نقطهء توافق ميان همهء گروهها و نيروها است که اين انقلاب و حکومت اسلامی برای ملت و ميهنمان ببار آورده است . گفته ها و اقرارهای اصلاح طلبان حکومتی و نيروهای بريده از حکومت اسلامی، ابعاد فاجعه بار واقعيت در فلاکتباری عمومی و رسيدن کشور به مرز از هم پاشيدگی را هرچه بيشتر آشکار می سازد .
آيا ديدن چنين وضعيتی می تواند موجب تکانی در وجدانها شده و زمينه ء پيدايش مسئوليت ملی در قبال آينده کشور گردد ؟

ميرفطروس : با وجود چشم اندازهای روشنی که هست، من فکر می کنم که بسياری از سروران" وجيه الملّه ء" ما هنوز در " کربلای ٢٨ مرداد " يا در " انقلاب شکوهمند اسلامی " گرفتارند . اين گذشته ء ناشاد و اين " وجاهت ملی " بدجوری رهبران سياسی و روشنفکران ما را اسير خود کرده است . وضعيّت امروز ايران شباهت بسيارزيادی به وضعيّت ايران در اواخر دوران قاجار ها و ظهور " رضاخان سردار سپه " يا شباهتی به بی مسئوليتی رهبران سياسی ما در آستانه ء انقلاب اسلامی و ظهور خمينی دارد . کسانی که بقول محمد تقی بهار " از ترس لکّه دار شدن وجهه ء ملّی خود حاضرند کشور را به بدبختی سوق دهند " . . . بياد بياوريد که در آستانه ء رويدادهای سياسی سال ٥٧ رهبران سياسی ما ـ خصوصاً رهبران جبهه ء ملّی ـ اگر به وظائف و مسئوليت های ملّی خود عمل کرده بودند و بدون بيم و هراس از " وجهه ء ملّی " خود ، اگر مانند زنده ياد دکتر غلامحسين صديقی با شاه ملاقات کرده بودند و يا در کنار زنده ياد دکتر شاهپور بختيار قرار می گرفتند ، شخصی بنام خمينی و چيزی بنام " انقلاب اسلامی " اصلاً شانس ظهور و بروز نمی داشت . . . برای اينکه درکی از حال و روز سياسی خمينی در يکی ـ دوسال پيش از انقلاب اسلامی داشته باشيم يادآور می شوم که به روايت دوست عزيزم آقای دکتر سيروس آموزگار : در سال ٥٥ يکی از مقامات عالی رتبه ء ايرانی سفری به عراق داشت و با استفاده از فرصت به زيارت مرقد امام حسين در نجف رفت . بهنگام زيارت، فردی به مقام ايرانی نزديک شد و گفت : "لطفاً ساعت ٤ صبح فردا در حَرَم باشيد شخص مهمی کار واجبی با شما دارد" . . . مقام عالی رتبه ء ايرانی ، سحرگاه فردا به حَرَم امام حسين رفت و با تعجب می بيند که آن شخص مهم "آيت الله روح الله خمينی" است که آمده بود و از مقام ايرانی می خواست که واسطه شود تا او ( خمينی ) در آن سن و سال پيری از تبعيد به ايران برگردد و . . . متأسفانه " به دلايل نامعلوم " ، شرح اين ملاقات به شاه گزارش نشد بلکه ـ برعکس ـ مدتی بعد ،آن مقام عالی رتبه بجرم " رشوه و فساد مالی " دستگير و زندانی شد . . . " به روايت دوست آگاه ديگری : درخواست بازگشت خمينی قبلاً نيز توسط " امام موسی صدر " ( از طريق سفارت ايران در بيروت ) به ساواک گزارش شده بود امّا به اطلاع شاه نرسيد و . . . ما هنوز هم گرفتار "مردان وجيه الملّه" هستيم . هنوز هم خيلی ها با زخم های ٢٨ مرداد ، رژيم اسلامی و شخص خمينی را به نظام گذشته و بررضا شاه و محمدرضا شاه ترجيح می دهند !
اصلاً دلبستگی به اين " وجاهت ملّی " ـ بارها ـ باعث گرديده تا رهبران سياسی برجسته ء ما در بزنگاه های تاريخی ، از عمل به وظائف ملّی و مسئوليت های دشوار ، پرهيز کنند ، اين امر را ـ خصوصاً ـ در زندگی سياسی زنده ياد دکتر محمد مصدق در جريان ملّی شدن صنعت نفت و سرانجام ، درکودتای ٢٨ مرداد می توان ديد :
در شرايطی که حزب توده ، مصدق را "عامل امپرياليسم انگليس و آمريکا"، می خواند و احزاب ديگر، او را "همگام آگاه يا ناآگاه کمونيسم" می ناميدند ، گروههای راديکال ( مانند فدائيان اسلام ) نيز با تهديدهای تلويحی ، اورا به سرسختی و پايداری و " عدم خيانت و سازش " دعوت می کردند . دکتر مصدق ، مسلماً "عوام فريب" نبود امّا بقول خليلِ ملکی او " فريفته ء عوام " بود و لذا توجه به " افکار عمومی " ، پايه ء اساسی "وجاهت ملّی" وی بشمار می رفت .
فريفتگی يا دلبستگی مصدق به " وجاهت ملّی"تا حدود زيادی ، آزادی عمل او را در مذاکرات مربوط به نفت محدود ساخت بطوريکه او نتوانست از پيشنهادات منطقی ، معقول و مناسب بانک جهانی ( مبنی بر تقسيم ٥٠ ـ ٥٠ درآمد نفت ) در حل اختلافات با شرکت نفت انگليس بهره برداری کند و . . . اين چنين بود که بقول اچسن ( وزير خارجه ء دولت بی طرف آمريکا در مذاکرات نفت ) :
" مصدق ناآگاهانه متمايل به شکست خويش بود . اين خصوصيّت روانی هنگامی بچشم می خورد که هيجانی را برای جلب حمايت از خويش برمی انگيخت و اين هيجانات ، خود ، موجب می شدند که راه حل های عادی مشکلات ، مسدود شوند و فقط راه حل های افراطی در برابر او قرار گيرند . بدين طريق ، آزادی او در انتخاب راه حل ها ، محدود می شد ." ١٠
برای رهائی ملّی بايد از اسارت " ٢٨ مرداد " يا " انقلاب شکوهمند اسلامی " رهائی يافت . رضاشاه ، مصدق ، محمدرضاشاه ، قوام السلطنه يا تقی زاده اينک به تاريخ پيوسته اند و بد يا خوب اينک بايد "موضوع" مطالعات و تحقيقات بی طرفانه قرار گيرند ، همچنانکه ميرزا تقی خان اميرکبير را ( با توجه به سرکوب خونين جنبش بابيّه ) مورد بررسی های منصفانه قرار داده ايم . ما روزی براين اخلاقيات ايلی ـ ايدئولوژيک و براين " گذشته ناشاد " سياسی بايد فائق شويم و با فاصله گرفتن از تاريخ های حزبی ، عاطفی و ايدئولوژيک بايد تاريخ مان را ملّی کنيم . تجربه ء کشورهائی چون آفريقای جنوبی ، شيلی و اسپانيای فرانکو نيز بما می آموزند که با بلندنظری ، انصاف و بخشش ( نه فراموشی ) حال و آينده را قربانی اين " گذشته ء ناشاد سياسی " نکنيم بلکه با درک شرايط و ترجيح دادن منافع ملّی بر مصالح فردی يا وجاهت شخصی ،ايرانی نوين ، آزاد و آباد بسازيم .

تلاش : در آستانه ء بيست و پنجمين سالگرد انقلاب اسلامی هستيم . بيست و پنج سال پيش يعنی در همان روزهای پرتب و تاب شما شعری سروده ايد که به روايت همه ء کسانی که آن را ديده و خوانده اند ، بيانگر احساس شما نسبت با انقلاب اسلامی و رهبردينی آن بود . از آن دوران پُر تب و تاب کمی بگوئيد !

ميرفطروس : انقلاب اسلامی و شخصِ امام خمينی از آغاز برای من نوعی توهين بزرگ به حرمت انسانی بود . من در آن روزها در يک مسافرخانه بنام " بيستون " در خيابان اميرکبير ( چراغ برق ) زندگی می کردم . در واقع بعد از جريان آن " مصاحبه ء خونين تلويزيونی " ! ١١ من مجبور شده بودم که در اين مسافرخانه زندگی کنم ، در يک اطاقک٢x٣ متری ، بنابراين طبيعی بود که از آنهمه آزار و اختناق و استبداد رژيم گذشته بيزار باشم ، با اينهمه در حوادث و رويدادهای منجر به انقلاب ٥٧ ، من دارای حالتی دوگانه بودم : بيزار از آزار و استبداد و اختناق ساواک شاه ، و گريزان از آنچه که بنام انقلاب و انقلاب اسلامی در حال وقوع بود . انتشار کتاب " حلاج " و خصوصاً " اسلام شناسی " بازتاب اين هراس و بيزاری و نفرت بود .
خيابان امير کبير ( چراغ برق ) و خصوصاً " سرچشمه " از يکطرف به ميدان سپه و بهارستان و ژاله و بعد به دانشگاه تهران می رسيد و از طرف ديگر به بازار تهران و خيابان سيروس ( بوذرجمهری ) ، سه راه آذری تا خيابان ری و بهشت زهرا .
در آن حالت دوگانه ء بيزاری و گريز ، ساعت ٤ بعداز ظهر روز ٢٦ دی ماه ٥٧ وقتی خبر " رفتن شاه " مثل بمبی در سراسر ايران ترکيد ، من در " ميدان سپه" ی تهران بودم ، در اقيانوسی از مردمی بی چهره ، گمگشته ، گنگ و گيج . . . روزنامه های کيهان و اطلاعات با تيتر بسيار در شتِ " شاه ( در ) رفت " در دست های مردم هيجان زده ، می رقصيدند ، در اينحال ، وقتی مجسمه ء رضاشاه را در "ميدان سپه" بزير می کشيدند ، من هيچ احساس شادمانی يا رضايتی نداشتم ! " آخرين شعر " من در واقع ـ گويای اين حس و حالت من نسبت به انقلاب اسلامی و شخصيت خمينی بود . بعد از اين " آخرين شعر " ، من ديگر بطور کلی از شعر ، کناره گرفتم و به تاريخ و مطالعات تاريخی کشيده شدم .
از خاطرات مختلف انقلاب ٥٧ ، نکته ای را که در اينجا می توانم بگويم اينست که : در رويدادها و حوادث خونين روزهای ١٩ تا ٢٢ بهمن ، من دو سه بار در بهشت زهرا شاهد تشييع و تدفين " شهدا " بودم . در يکی از اين روزها از سرِ کنجکاوی يا همدلی ، بهنگام تدفين يکی از شهدا ديدم که در " گور " بجای جسد شهيد ، مقداری روده و جگر و استخوان ريخته اند ، با تعجب و حيرت از يکی از عزاداران پرسيدم : پيکر شهيد چه شد ؟ " مردی " ريشمند " با گريه و زاری جواب داد :
" برادر ! زيرِ تانک ! زيرتانک های ارتشی ، لِه شده ! "
اين صحنه ـ با توجه به آن فضای خون و جنون و شهادت ـ در ذهن من بود تا در دسامبر ١٩٨٩ حوادث مربوط به رومانی و سرنگونی چائوشسکو پيش آمد . در جريان حوادث اين کشور بود که ديدم جسدهائی را از اداره ء پزشکی قانونی بيرون کشيده بودند و بعنوان " شهيد " در برابر تلويزيون های جهانی قرار دادند . بعدها گزارشگر معروف شبکه ء ١ تلويزيون فرانسه ( پاتريک بورا Patrick Bourrat ) در يک برنامه ء تلويزيونی به اين "صحنه سازی" ها اشاره کرد و اعتراف نمود که تعداد ٧ ـ ٨ هزار کشته در حوادث رومانی بسيار اغراق آميز بوده و تعداد کشته شدگان حدود ٤٠٠ نفر بوده است !
می خواهم بگويم : انقلابی که با دروغ و فريب و خون و جنون آغاز شده بود تنها برای حزب توده و " فدائيان " آن می توانست " شکوهمند" باشد ! متأسفانه هنوز هم افرادی در رؤيای آن دروغ شکوهمندی که باورش شکوهمندتر است " حال " می کنند .
" ماکس پلانک" می گويد : در فيزيک وقتی يک نظريه ء جديد عرضه می شود معمولاً مخالفانی دارد . امّا اين نظريّه سرانجام قبول عام می يابد ، نه به اين سبب که مخالفان مُجاب شده اند ، بلکه به آن سبب که آنان پير شده اند و مرده اند " . . .

تلاش : آقای ميرفطروس از شما بابت وقتيکه مثل هميشه در اختيار ما گذاشتيد سپاسگزاريم







زير نويس ها


١ ـ برای بحثی کوتاه در اين باره نگاه کنيد به مقاله ء نگارنده در : فصلنامه ء کاوه ، شماره ٩٤، آلمان ، ١٣٨٠، صص ٥٢ ـ ٥٤ و ٦٠
٢ - S. Wikander : Der ariche Mannerband ، lund ، 1938 ، S.122 F به نقل از مقاله ء ارزشمند دکتر جلال خالقی مطلق : ايرانشناسی ، شماره ء ١ ، آمريکا ، ١٣٦٨ ، ص ٨٣. همچنين نگاه كنيد به: تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامى، برتولد اشپولر، ترجمهء جواد فلاطورى، تهران، ١٣٤٩، صص ٢٨٥ ـ ٢٨٦ و خصوصاً بخش «حسّ مليّت»، صص ٤٠٩ ـ ٤٢٩
٣ ـ آثار الباقيه ، با حواشی اکبرداناسرشت ، تهران ، ١٣٥٢ ، ص ٤٨ ، برای گزارشی از کتابسوزان ها و نابودشدن کتابخانه های بزرگ ايران در حملات اقوام مختلف ، نگاه کنيد به : ملاحظاتی در تاريخ ايران ، علی ميرفطروس ، چاپ چهارم ، فرانسه ـ کانادا ، ٢٠٠١ ، صص ٢٦ ـ ٤١
٤ ـ اسرارنامه ، عطار نيشابوری ، به تصحيح سيد صادق گوهرين ، تهران ، ١٣٣٨ ، ص ١٦٠
٥ ـ اسطوره ء چارچوب در دفاع از علم و عقلانيت ، ترجمه ء محمد علی پايا ، تهران ، ١٣٧٩، ص ٣٢
٦ ـ تلاش ( دوره ء جديد ) ، شماره ٥ ، ژانويه ٢٠٠٢ ، ص ٤
٧ ـ تاريخ مختصر احزاب سياسی ، محمدتقی بهار ، ج ١ ، تهران ، ١٣٥٧ ، صص ی و١٠٠
٨ ـ برای آگاهی از متن اين " عهد نامه " نگاه کنيد به نشريه ء گنجينه ، شماره ء ١ ، تهران ، پائيز ٦٧ ، صص ٧٦ ـ ٨١ ، همچنين نگاه کنيد به روايت سليمان بهبودی ( پيشکار يا منشی مخصوص سردار سپه ) : نخست وزيران ايران از مشيرالدوله تا بختيار ، باقر عاملی ، تهران ١٣٧٠ ، ص ٣٤٤
٩ ـ گفتنی است که پس از مردود شدن چاپ و انتشار اين" نقد " توسط سردبيران چندنشريه ء معروف ، نگارنده در نامه ای به منتقد محترم ، جوانب نادرست آن " نقد " را يادآور شدم با وجود آن نامه ء دوستانه به منتقد محترم و اقدام بعدی وی ، ظاهراً اينک بايد با اين سخن مولانا همراه شد که گفت :

         ای مُحدّث ! از خطاب و از خطوب

         بگذر اينک آهن سردی مکوب !

١٠ ـ نشريه ء مهرگان ، شماره ء ٣ و ٤ ، آمريکا ، ١٩٨٠ ، ص ٢٢٠
١١ ـ برای آگاهی از اين جريان نگاه کنيد به : گفتگوها ، علی ميرفطروس ، آلمان ، ١٩٩٨ صص ٩٢ ـ ٩٥