در قرن شانزدهم ميلادى، هويت ملّى ما، زير آوار نوعى هويت مذهبى (شيعى) مدفون شده بود و بخاطر اختناق سياسى و مذهبى پادشاهان صفوى، بسيارى از شاعران و متفكران ايرانى به «هند» گريختند. در اشعار اين شاعران و متفكران، «مهر وطن»، علاقه به «خاک» (ايران)، آرزوى بازگشت به «ايران» و بسيارى از ويژگى ها و مشخصات ناسيوناليسم را مىتوان يافت. بهعنوان مثال: "كليم كاشانى" -با اين اعتقاد كه «در خاک وطن، تخم مرادى نشود سبز» عازم «هند» گرديد، اما همواره «ياد وطن» را در دل و نام «ايران» بر لب داشت، بطوريكه بزودى از ترک ايران پشيمان شد و...
مهر وطن نگر كه ز گل چشم بسته ايم
نتوان ولى ز مشت خس آشيان گذشت
*
موجم كه سفر از وطنم، دور نسازد
آوارگيم، باعث دورى ز وطن نيست
*
گرچه در خاك وطن، گوشه آبادى نيست
باز دلبسته آن خاك خــــراب آبادم
*
اسير «هند»م و زين رفتن بيجا، پشيمانــــم
كجا خواهد رساندن پر فشانى مــرغ بسمل را
به ايران مى رود نالان «كليم» از شوق همراهان
بپاى ديگران همچون جرس طى كرده منــزل را
بنابراين من فكر مى كنم كه استخراج همهء مقولات فرهنگى، سياسى و فلسفى ما (از جمله «ملّيت») از درون تاريخ سياسى و فلسفى «غرب» نادرست باشد. خودِ تاريخ فلسفه غرب هم اصطلاح نادرست و يا غيردقيقى است، زيرا كه تاريخ فلسفه غرب چيزى جز تاريخ اخذ و اقتباس از فرهنگ و فلسفه يونان و روم نيست و فرهنگ و تمدن روم و يونان نيز به نوبهء خود، حاصل اختلاط ديگر فرهنگ هاى مديترانه و حتى مصر و ايران است. حتى خود اين تقسيم بندى رايج در دوره بندى تاريخ جهان هم، چندان دقيق نيست، مثلاً: «قرون وسطى». مى دانيم زمانى كه اروپا (غرب) در تاريكى هاى قرون وسطى بسر مى برد، در ايران، دانش و فلسفه و هنر و ادبيات، رونق بسزائى داشت. مي خواهم بگويم كه اينگونه «نسخه بردارى»ها چندان تطابقى با سير تاريخ و فلسفه در ايران ندارد.
اين "ملّيت" و "هويت ملّى" كه شما از آن صحبت مىكنيد، چيست؟ چه مشخصاتى دارد؟ خاستگاه اساسى آن از كجاست؟
ميرفطروس: ملّيت اساساً در برابر «ديگران» خود را بروز مى دهد. تاريخ ايران، تاريخ هجوم هاى اقوام مختلف و لذا: تاريخ حضور اين «ديگران» است. منظورم از هويت ملى مجموعه درك و دريافت من (بعنوان يك ايرانى) از جهان و جامعه است. مجموعه كردارها، منش ها، احساس ها و آئين هائى است كه «شخصيت» مرا (به عنوان يك ايرانى) از ساير ملت ها، مشخص مى كند، چيزى كه يكى از ايران شناسان برجسته فرانسوى بدرستى آنرا L’âme de l’Iran (جانِ ايران) ناميده است. من در تعريف «ملّيت» ـ مخصوصاً ـ بر واژه «شخصيت» تأكيد مى كنم تا جوهر معنوى و فرهنگى مفهوم «ملّيت» را نشان بدهم.
خوب! اين هوشيارى تاريخى كى و كجا خودش را نشان مى دهد؟ وقتى كه يك دشمن خارجى به «شخصيت» شما (به شخصيت تاريخى شما) يعنى به «هويت» شما، به ميهن و فرهنگ و تاريخ و آئين هاى ملى شما تجاوز كرده باشد. بنابراين عجيب نيست كه به قول «التون دانيل» E. Daniel (محقق و ايران شناس انگليسى) در طول حدود صد سال (از سال ١٢٦ تا ٢٧ هجرى / ٧٤٣-٨٤٢ ميلادى) ما شاهد ١٤٣ قيام و شورش اجتماعى، سياسى و مذهبى در نواحى مختلف خراسان، آذربايجان، سيستان، طبرستان، گيلان و... عليه حاكميت اعراب يا اسلام بوده ايم. چنين هوشيارى و مقاومتى در تاريخ ملت ها اگر بى نظير نباشد، بى ترديد، كم نظير است... نتيجهء اين مقاومت ها، فداكارى ها و هوشيارى ها از جمله اينست كه پس از آنهمه آوار سهمگين تاريخى (برخلاف بسيارى از كشورهاى متمدن قديم) زبان، ادبيات، فرهنگ و آئين هاى ملى ما هنوز زنده و پايدار است.
در اين جا، دلم مى خواهد به گوشه تاريكى از تاريخ ايران اشاره اى بكنم تا هم شاهدى براى حرف هايم ارائه داده باشم و هم اداى دينى كرده باشم به آن قهرمانان گمنامى كه امروزه ما، همهء هستى تاريخى و فرهنگى خودمان را مديون فداكارى ها و پايدارى هاى آنان هستيم: من در باره ء قتل عام ها، غارت ها، ويران كردن شهرها و آتش زدن كتابخانه ها و آواره كردن دانشمندان شهرهاى نيشابور، بخارا، مرو، خوارزم و سمرقند (كه از مراكز مهم علمى و فرهنگى ايران و جهان در قرون وسطى بودند) بوسيله « قُتيبه بن مُسلم» (سردار عرب در فتح خراسان) در كتاب « ملاحظاتى در تاريخ ايران» صحبت كرده ام. در تواريخ سيستان آمده است:
وقتى كه سپاهيان "قُتيبه"، سيستان را به خاک و خون كشيدند، مردى چنگنواز، در كوى و برزن شهر -كه غرق خون و آتش بود- از كشتارها و جنايات "قُتيبه" قصهها مىگفت و اشک خونين از ديدگان آنانی كه بازمانده بودند، جارى مىساخت و خود نيز، خون مىگريست... و آنگاه، بر چنگ مىنواخت و مىخواند:
با اينهمه غم
در خانهء دل
اندکی شادی بايد
که گاهِ نوروز است
* * *
|