* ما مردمی هستیم
کــه غالباً، آینده را فدای گذشتۀ ناشاد می کنیم و در این مسیر، حتّی همـۀ داده هـا و دستاوردهــای مثبت گذشته را، نـفی و یا همۀ راه هـا و
پـل هـا را خراب می کنیم. «انقــلاب شکوهمند
اسلامی»، محصول همین بی اعتنـائی ها و عــدم آینده نگری های ما است.
* برای من، نه نظام جمهوری
مطرح است و نـه رژیم سلطنتی. متـأسفـانه بسیاری از روشنفکـران و سـروران سیــاسی
مـا – خصوصـاً در خـارج از کـشور - با طرح «شبه مسئله» هـا، مسئلـۀ اساسیِ
اتحـاد و همبستگی ملّی برای رهایی
ایران را فراموش کرده اند.
* دربارۀ حملۀ احتمالی آمریکا، موضع
بسیاری از روشنفکران و رهبرانِ سیاسی ما چنانست که گویی از زبان سران و رهبران
جمهوری اسلامی سخن می گویند!!
اشاره:
انقلاب 57، حکایت پایان ناپذیری است
که همروزگاران ما فراوان دربارۀ آن نوشته اند و آیندگان نیز از آن خواهند
نوشت.
تحلیل های رایج از چگونگی برآمدِ انقلاب
یا علل و عوامل آن، عموماً، ماهیّتی سیاسی- ایدئولوژیک داشته و بیشتر در
خدمت توجیه یا تبرئۀ «اصحاب دعوی» می باشند تا در جهت حقیقت گوئی و
روشنگری تاریخی.
مقالۀ حاضر، تأمّلاتی است دربارۀ برخی جنبه های
رویداد بزرگی که - درست یا نادرست- «انقلاب اسلامی» نامیده می شود. انتشار
این «تأمّلات» در سال های دور، با توجه به رونق ایدئولوژی های انقلابی،
برای بعضی روشنفکران و رهبران سیاسی ما «ناگوار» بود امّا، اینک - با
پیدایش روشنفکران و رهبرانی که «مصالح ملّی» را بر «منافع حزبی و
ایدئولوژیک» ترجیح می دهند - امیدوارم که انتشار این «تأمّلات» باعث تأمّل
و تفکر تازه ای گردد.
از دوست عزیزم آقای عباس احمدی (مزدک)، مسئول سایت های
«بی پايان» ، «همیشک» و «ایران آرا» که تأمّلات زیر را از خلال گفتگوها و
مقالاتم استخراج و تنظیم کرده اند، صمیمانه سپاسگزارم
ع.
م
اشتباه رضاشاه يا محمد رضاشاه در اين بود كه به
مشاركت واقعي مردم در تصميم گيري هاي سياسي بي توجه بودند
و همه چيز از« بالا» سازمان مي يافت. اين امر باعث شد تا شكافي كه
بطور تاريخي بين دولت و ملت (Etat-Nation)
وجود داشت، در زمان رضاشاه و محمد رضاشاه نيز باقي بماند و ملت اقدامات و
اصلاحات دولت را از آن خويش نداند. رضاشاه و محمد رضاشاه، با ايجاد
دادگستري و كوتاه كردن دست ملاّها از عرصه هاي قضائي كشور و با تدوين
و اجراي قوانين مترقي (خصوصاً در بارۀ حقوق زنان) گام هاي مهمي در
قانونمندي جامعه برداشتند اما بخاطر فاصله بين ملت و دولت و در غياب يك طبقۀ
متوسط علاقمند، اصلاحات شان، اهميّت اجتماعي لازم را نيافت... و اين
چنين بود كه در آستانۀ رويدادهاي سال 57 وقتي كه شاه « صداي انقلاب مردم»
را شنيد، طبقۀ
علاقمند و متشكّلي وجود نداشت تا از دستاوردهاي رژيم دفاع نمايد. به عبارت
ديگر: اگر بپذيريم كه قانون خواهي، ناسيوناليسم و ترقيخواهي (تجدّد) سه
محور اساسي آرمان هاي مشروطيت بودند، مي توان گفت كه رضاشاه و
محمد رضاشاه با اهميت دادن به توسعۀ اقتصادي - اجتماعي و صنعتي و با تأكيد
بر ناسيوناليسم، از تحقّق سوّمين آرمان جنبش مشروطيت (يعني توسعۀ سياسي و
استقرار آزادي) باز ماندند...
اینکه در جامعه ای مثل ایران (نه در جامعۀ سوئیس یا
فرانسه و انگلیس) در جامعه ای مثل ایران (با آن گذشتۀ تاریخی و آن ساختار
ایلی - روستائی و خصوصاً با توجه به حضور روس ها که همیشه چشم به منافع
ملی ما داشتند) در چنان جامعه ای آیا ابتداء تجدد و توسعۀ ملی، مقدّم بود
یا استقرار آزادی و دموکراسی سیاسی؟ مسئلۀ بسیار مهمی است که باید منصفانه
به آن پرداخت. بطوریکه گفتم: روشنفکران عصر مشروطیت و رضاشاه - عموماً -
به توسعۀ ملّی، سوادآموزی، تجدّدگرائی، استقرار امنیت و حکومت قانون،
جدائی دین از حکومت، وحدت ملّی، ناسیونالیسم، و به ایجاد مدارس و آموزش و
پرورش نوین توجه داشتند و از آزادی و دموکراسی سیاسی، سخن چندانی نگفته
اند (از میرزا آقاخان کرمانی و میرزا فتحعلی آخوندزاده بگیرید تا کاظم زادۀ ایرانشهر،
محمدعلی فروغی، عارف قزوینی، فخرالدین شادمان، کسروی و دیگران). آنها
معتقد بودند در جامعه ای که 95% افراد آن بیسواد هستند، آزادی و دموکراسی
سیاسی نمی تواند معنائی داشته باشد. در واقع رضاشاه بر زمینۀ این اعتقاد
عمومی روشنفکران آن زمان ظهور کرد و محصول آن شرایط مشخص تاریخی بود. و
بطوریکه گفتم: این اعتقاد به «بیسوادی عوام» و کم بهاء دادن به آزادی و
دموکراسی سیاسی، در عقاید عموم روشنفکران دورۀ بعد هم وجود داشت با این
تفاوت اساسی که بر خلاف روشنفکران مشروطه و دورۀ رضاشاه (که معتقد به
تجدّد و توسعۀ ملّی و رواج آموزش و پرورش نوین بودند) روشنفکران بعدی، ضمن
جهل از ماهیت آزادی و دموکراسی غربی و مخالفت با آن، معتقد به «بازگشت به
خویش» یا «بازگشت به سرچشمه» (یعنی بازگشت به اسلام و فلسفۀ تشیع) بودند،
مثلاً جلال آل احمد معتقد بود که: «ما نمی توانیم از دموکراسی غربی سرمشق بگیریم،
فقط وقتی می توان در این مملکت دَم از آزادی و دموکراسی زد که بسیاری از
مقدمات آن فراهم شده باشد، برای اینکه کسی که اُجرتِ مدتِ بیکار شدن افراد
را می دهد تا آنها را بپای صندوق های رأی ببرد و یا کسی که فقط وسیله
مجانی رفت و آمد اهالی یک حوزه را بپای صندوق رأی فراهم می کند، آخرین
نفری است که رأی مردم را در دست دارد. چنین انتخاباتی چیزی جز انتخاب عوام
نخواهد بود ...».
دکتر علی شریعتی نیز ضمن توجه به بیسوادی جامعه و «بی
ارزشیِ آرای عوام» تأیید می کرد که: «آزادی و دموکراسی غربی تماماً ضرافه ای
بیش نیستند ... آزادی، دموکراسی و لیبرالیسم غربی چونان حجاب عصمت به چهرۀ
فاحشه است». او رعایت آزادی و دموکراسی را در جامعه ای مانند ایران را نه
تنها «خطرناک و ضدانقلابی» می دانست، بلکه تأکید می کرد که: «رهبر
انقلاب و بنیانگذار مکتب، حق ندارد دچار وسوسۀ لیبرالیسم غربی شود و
انقلاب را به دموکراسی رأس ها (الاغ ها = توده های مردم بیسواد) بسپارد
...».
لنینیسم و استالینیسم حزب توده به ماهیّت توتالیتاریستی
فلسفۀ سیاسی در ایران رنگ تازه ای زد و بزودی تبلیغ «اسلام راستین» و
«تشیع انقلابی» (توسط دکتر علی شریعتی و مجاهدین خلق) و بعد، تبلیغ «غرب
زدگی» و فلسفۀ «بازگشت به خویش» (توسط جلال آل احمد، شریعتی، دکتر احمد فردید،
رضا داوری، مرتضی مطهری، سید حسین نصر و دیگران) تجددگرائی نوپای ایران را
عقیم کردند. این افکار، در واقع، میخ هائی بودند بر تابوت نوزاد نیمه جانِ
تجدّد در ایران.
خاطرات و خطرات!
انقلاب اسلامي و شخص آیت الله خميني از آغاز براي
من نوعي توهين بزرگ به حرمت انساني بود. من در آن روزها در يك مسافرخانه
بنام «بيستون» در خيابان اميركبير (چراغ برق) زندگي مي كردم. در واقع
بعد از انتشار نشریۀ دانشجوئی «سهند» و اذیّت و آزارهای ساواک، من مجبور
شده بودم كه در اين مسافرخانه زندگي كنم، در يك اطاقك 3×2 متري. بنابراين
طبيعي بود كه از آنهمه آزار و اختناق رژيم گذشته بيزار باشم، با اينهمه در
حوادث و رويدادهاي منجر به انقلاب 57، من داراي حالتي دوگانه بودم: بيزار
از آزار و اختناق ساواك، و گريزان از آنچه كه بنام انقلاب و انقلاب اسلامي
در حال وقوع بود. انتشار كتاب «حلاج» و خصوصاً «اسلام شناسي» و «آخرين
شعر» بازتاب اين هراس و بيزاري و نفرت بود.
خيابان اميركبير (چراغ برق) و خصوصاً «سرچشمه» از
يكطرف به ميدان سپه و بهارستان و ژاله و دانشگاه تهران مي رسيد و از
طرف ديگر به بازار تهران و خيابان سيروس (بوذرجمهري)، سه راه آذري تا
خيابان ري و بهشت زهرا.
در آن حالت دوگانۀ بيزاري و گريز، ساعت 4 بعدازظهر
روز 26 دي ماه 57 وقتي خبر «رفتن شاه» مثل بمبي در سراسر ايران
تركيد، من در «ميدان سپه»ي تهران بودم، در اقيانوسي از مردمي
بي چهره، گمگشته، گنگ و گيج... روزنامه هاي كيهان و اطلاعات با
تيتر بسيار درشتِ «شاه (در) رفت» در دست هاي مردم هيجان زده،
مي رقصيدند، در اينحال، وقتي مجسمۀ رضاشاه را در «ميدان سپه» بزير
مي كشيدند،من هيچ احساس شادماني يا رضايتي نداشتم، «آخرين شعر» من -
در واقع - گوياي اين حس و حالت من نسبت به انقلاب اسلامي و شخصيّت خميني
بود. بعد از اين «آخرين شعر»، من ديگر بطور كلي از شعر كناره گرفتم و به
تاريخ و مطالعات تاريخي كشيده شدم:
آخرين شعر
- « نه !
نه !
نه !
مرگ است اين
که به هيأت قدّيسان
بر شطِّ شادِ
باورِ مردم
پارو کشيده است ...»
اين را خروس های روشنِ بيداری
- خون کاکُلانِ شعله ورِ عشق -
گفتند.
- « نه!
اين،
منشورهای
منتشرِ آفتاب نيست
کتيبۀ کهنۀ تاريکی ست -
که ترس و
تازيانه و
تسليم را
تفسير می کند.
آوازهای سبزِ چکاوک نيست
اين زوزه های پوزۀ « تازی» هاست
کز فصل های کتابسوزان
وز شهرهای تهاجم و تاراج
می
آيند.»
اين را سرودهای سوخته
- در باران-
می
گويند.
٭
خليفه!
خليفه!
خليفه!
چشم و چراغ تو
روشن باد!!
اخلافِ لافِ تو
- اينک -
در خرقه های توبه
و تزوير
با ُمشتی از استدلال های لال
حلّاج
ديگری را
بر دار می برند
خليفه!
خليفه!
چشم و چراغ تو روشن
باد !!!
٭ ٭ ٭
در عمقِ اين
فريبِ ُمسلّم
در گردبادِ دين و
دغا -
مردی
از شعله و
شقايق و
شمشير
رنگين کمانی
می افرازد ...
از خاطرات مختلف زمان انقلاب 57،
آنچه را كه در اينجا مي توانم بگويم اينست:
در رويدادها و حوادث خونين روزهاي 16
تا 22 بهمن، من دو سه بار در بهشت زهرا شاهد تشييع و تدفين «شهداء» بودم.
در يكي از اين روزها از سر كنجكاوي يا همدلي، به هنگام تدفين يكي از
شهداء، ديدم كه در «گور» بجاي جسد شهيد، مقداري روده و جگر و استخوان
ريخته اند، با تعجّب و حيرت از يكي از عزاداران پرسيدم: پيكر شهيد چه
شد؟
مردي «ريشمند» با گريه و زاري جواب
داد:
«برادر! زير تانك!
زير تانك هاي ارتشي، له شده!»
اين صحنه - با توجه به آن فضاي خون و
جنون و شهادت - در ذهن من بود تا در دسامبر 1989 حوادث مربوط به روماني و
سرنگوني چائوشسكو پيش آمد. در جريان حوادث اين كشور بود كه ديدم جسدهائي
را از ادارۀ پزشكي قانوني بيرون كشيده بودند و به عنوان «شهيد» در برابر
تلويزيون هاي جهاني قرار دادند. بعدها گزارشگر معروف شبكۀ 1 تلويزيون
فرانسه (پاتريك بورا Patrick Bourrat) در يك برنامۀ تلويزيوني به
اين «صحنه سازي»ها اشاره كرد و اعتراف نمود كه تعداد 7-8 هزار كشته
در حوادث روماني، بسیار بسيار اغراق آميز بوده است!
پس از انقلاب، ما در یک آپارتمان کوچک، واقع در خیابان
نادرشاه شمالی (جنب تهران کلینیک) زندگی می کردیم. در آن روزها، مسئلۀ
ماهیّت انقلاب اسلامی، جنگ عراق، اشغال سفارت آمریکا و «خصلت ضدامپریالیستی
امام خمینی» مسئلۀ روزِ نیروهای سیاسی و روشنفکری بود که هر کس می بایستی
به اصطلاح «تعیین موضع» می کرد.
با توجه به استقبال گسترده از کتاب کوچک «اسلام شناسی»
و خصوصاً «حلاّج» و انتشار «آخرین شعر» و بعد، نقدی که از حوزۀ علمیۀ قم
در روزنامۀ «آیندگان» چاپ شده بود و خصوصاً کتاب تهدیدآمیز و فتواگونۀ یکی از اساتید حوزۀ
علمیّۀ قم بنام «سید محمود میردامادی» (نشر «انجمن اسلامی صاحب الزمانِ خمینی
شهر») و دستگیری و شکنجۀ شدید ناشر «اسلام شناسی»، من به اصطلاح
«مهدورالدّم» شده بودم و دیگر زندگیم را «تمام شده» می دیدم. بنابراین، در
آن روزها توجّۀ چندانی به غوغاهای سیاسی - سازمانی دوستان نداشتم بلکه
بیشتر به نوشتن کتاب «بابک خرّمدین» (جنبش سرخ جامگان) مشغول بودم (و جالب
است که تنها چیزی که بهنگام فرار از ایران توانستم با خود بیاورم، همین
تحقیق «بابک خُرّمدین» بود!). در این میان، به پیشنهاد آقای «حبیب کاوش»
کارگردان فیلم «فصل خون» (دربارۀ شورش ماهیگیران بندر انزلی در نخستین ماه
های انقلاب اسلامی)، شروع به تهیۀ فیلمنامه ای بر اساس کتاب حلاّج کردیم.
برای نوشتن این فیلمنامه، من ابتداء به دوستان عزیزم زنده یاد سعید
سلطانپور و بعد محسن یلفانی مراجعه کردم تا سرانجام، احمد شاملو پذیرفت که
فیلمنامۀ «حلاّج» را بنویسد و بهمین جهت جلساتی در خانۀ شاملو تشکیل می
شد.
احمد شاملو (صرف نظر از ضدّیت غیرمنصفانه اش با
رژیم شاه و عَـصَبّیت ناشایسته اش دربارۀ شاهنامۀ فردوسی) شاعری بود بسیار
«طنّاز» (طنزگو) و مُدرن (در تعریف اروپائی کلمه) که شناخت شگفتی از
موسیقی کلاسیک غرب و ادبیات اروپائی داشت. او بقول دوست هنرمندم - دکتر
بهمن مقصودلو- براستی «شاعر آزادی» بود. شاملو از جمله روشنفکرانِ نادری
بود که در آن روزهای پر تب و تاب، نسبت به حاکمیّت جمهوری اسلامی هشدار می
داد و مبارزۀ شدیدی را علیه سیاست های شاعران و نویسندگان «توده ای»
(بخاطر حمایت بیدریغ شان از امام خمینی) آغاز کرده بود که سرانجام، منجر
به اخراج یا انشعاب آنان از «کانون نویسندگان ایران» گردید.
شعر درخشان احمد شاملو دربارۀ خمینی، بدو ن نام شاعر،
انتشار یافته بود:
«
ابلها مردا!
ابلها مردا!
عدوی تو نیستم
من،
انکار توأم! ...»
*
در کنارِ «افسونِ ماه زدگی» ی(9) اکثریت رهبران
سیاسی و روشنفکران ایران، بودند روشنفکرانی که از آغاز، «صدای پای فاشیسم» را شنیده بودند و نسبت به استقرار یک فاشیسم مذهبی، هشدار داده بودند
که علاوه بر احمد شاملو، باید از دکتر مهدی بهار (نویسندۀ کتاب معروف
«میراث خوار استعمار»)، دکتر مصطفی رحیمی و خصوصاً خانم مهشید امیرشاهی
نام بُرد.
من در آن روزهای تعقیب و گریز، کمتر به اصطلاح «آفتابی» می شدم. در آن روزها،
کتابفروشی مدرن جالبی بنام
«کتابفروشی تاریخ» در منطقۀ عباس آباد تهران، به همّت استاد ایرج افشار و
فرزندش (بابک افشار) تأسیس شده بود که بسیار غنی و چشم گیر بود. این،
اولین کتابفروشی به سبک کتابفروشی های اروپائی در ایران بود.
در یکی از غروب ها، وقتی به کتابفروشی «تاریخ» وارد
شدم دیدم که شاهرخ مسکوب، استاد عبدالحسین زرّین کوب، فریدون مشیری و محمد
پروین گنابادی با دکتر مهرداد بهار دربارۀخمینی و سیاست های حزب توده و
شخصیّت کیانوری «مجادله» می کنند.
دکتر مهرداد بهار، شاهرخ مسکوب و محمد پروین گنابادی
(مترجم نامدار کتاب «مقدّمه»ی ابن خلدون) در جوانی از مسئولان برجستۀ حوزه
های حزب توده در اصفهان و مشهد بودند (10).
روشن بود که حمایت دکتر مهرداد بهار از خمینی نه بخاطر
اعتقادات مذهبی او بلکه بیشتر بخاطر ضدّیتش با شاه بود، امّا - در هر حال
- در آن روزها، موضع گیری های مهرداد بهار برایم بسیار بسیار سئوال انگیز
بود:
- پسر استاد ملک الشعراء بهار و استاد بزرگ اساطیر
و تاریخ ایران باستان چرا و چگونه از خمینی حمایت می کند؟
در چنان حالتی از «پرستش» و «پُرسش»، وقتی به خانه
رسیدم و ماجرا را به همسرم گفتم؛ پرسید:
- بالأخره تو با کی هستی؟ با دکتر مهرداد بهار؟ یا
با شاهرخ مسکوب؟
گفتم:
- با همۀ علاقه و ارادتم به مهرداد بهار، من در
کنار حزب توده و انقلاب اسلامی نخواهم بود!
بعدها، وقتی که در پاریس با شاهرخ مسکوب از آن «مجادله»
صحبت می کردیم، او گفت: «مهرداد بهار برای رفتن شاه و آمدن خمینی حتّی
حاضر بود نماز هم بخواند!».
*
در آن روزها، دوستانی به خانۀ مان رفت و آمد می
کردند و در صَدَد بودند تا من و همسرم را به حزب توده یا سازمان فدائیان
(اکثریت) «جذب» کنند، از جمله، شاعر گرامی «رضا. م» و ژورنالیست گرامی
خانم «الهۀ. ب».
شاعر گرامی، غالباً با انبوهی از نشریات حزب توده و سازمان اکثریت
به خانه می آمد و از شخصیّت «پدر کیانوری» (یعنی همان رفیق کیانوری) تعریف
ها می کرد و حضور بزرگوارانی مانند سیاوش کسرائی، به آذین، سایه و دیگران
را دلیل دُرستیِ «راه توده» می دانست و ...
از همین زمان بود که من، این دوستان را «فدائیان حزب توده» نامیدم.
تنها سه سال بعد (1361) با دستگیری رهبران حزب توده
و سرکوب شبکه های حزبی و سازمانی، دوست شاعر ما، هراسان و پریشان، آمده بود
و بدنبال پناهگاهی می گشت و ظاهراً خانۀ کوچک مان را «مخفی گاه» خود یافته بود!!؟
*
پدرم (حاج سید محمدرضا میرفطروس) اولین و قدیمی
ترین کتابفروشی شهرمان (لنگرود) را تأسیس کرده بود. او مصدّقیِ مورد
احترام مردم و آزاده ای بود که با وجود اعتقادات مذهبی اش، در فروش یا ارائۀ
کتاب های مترقّی و روشنگر، می کوشید. بنابراین: کتابفروشی لنگرود یکی از
سنگرهای مبارزه علیه انقلاب اسلامی و تفکرات حزب توده بشمار می رفت. این
امر - صد البتّه - برای « انصار حزب الله» و «فدائیان حزب توده» بسیار
گران و ناگوار بود و چه بسا کینه و دشمنی آنان را بر می انگیخت.
در آن زمان، فردی بنام «امیر. ج» (یکی از مسئولان
حزب توده در لنگرود) آنچنان «ذوب
در ولایتِ» امام خمینی و
رهبری نورالدین کیانوری شده بود که بنام حزب توده، دسته های «سینه زنی» و عزاداری در شهر
به راه می انداخت. من، این فرد را - به تمسّخر- آقای «جواهر کلام» خطاب می کردم. او می کوشید تا به هر وسیله ای از فعالیت های کتابفروشی
پدر جلوگیری کند و سرانجام، روزی که «انصار حزب الله» به کتابفروشی حمله
کردند، آقای «جواهر کلام»، در آنسوی خیابان، با «لبخند فاتحانه» ای، نظاره
گرِ غارت و چپاول کتابفروشی و توهین و ضرب و شتم پدرم بود:
آنکه دائم هوسِ سوختن ما می کرد
کاش می آمد و از دور تماشا می کرد
پدرم در همین حملۀ اوباشان، سکته کرد و سپس در
بیمارستان شهر درگذشت.
مي خواهم بگويم: انقلابي كه با دروغ و فريب و
خون و جنون آغاز شده بود تنها براي «افسون شدگان» مي توانست
«شكوهمند» باشد! ... متأسفانه هنوز هم افرادي در رؤياي آن دروغ شكوهمندي
كه باورش شكوهمندتر است «حال» مي كنند.
«ماكس پلانك» مي گويد: در فيزيك وقتي يك نظريۀ
جديد عرضه مي شود معمولاً مخالفاني دارد، امّا اين نظريه سرانجام
قبول عام مي يابد، نه به اين سبب كه مخالفان، مُجاب شده اند،
بلكه به آن سبب كه آنان پير شده اند و مُرده اند...
چه باید کرد؟
ما مردمي هستيم كه غالباً آينده را
فداي گذشتۀ ناشاد مي كنيم و در اين مسير، حتّی همۀ داده ها و
دستاوردهاي مثبت گذشته را نفی و یا همۀ راه ها و پل ها را خراب
مي كنيم. «انقلاب شكوهمند اسلامي» - در واقع - محصول همين
بي اعتنائي ها و عدم آينده نگري های ما است. بلندنظری
روشنفكران ما را وقتي با كرامت، مدارا و آينده نگري روشنفكران
آفريقاي جنوبي شیلیائی و اسپانيائي (حتي كمونيست هاي شان)
مقايسه مي كنيم، مي بينيم كه «تفاوت ره از كجاست تا به كجا»!
آنها با آينده نگري و مدارا، بر زمينۀ يك گذشتۀ عميقاً خونبار،
آفريقاي جنوبي، شیلی و اسپانياي نويني مي سازند و ما - اما- هنوز از قبرستان ها و از جمجمه هاي مردگان
«الهام» مي گيريم. در واقع براي بسياري از رهبران سیاسی
و روشنفكران ما، آينده، در اسارت اين گذشتۀ تلخ و ناشاد است، بي آنكه با
فروتني بپذيريم كه ما (اپوزيسيون و روشنفكران) نيز در ايجاد آن گذشتۀ
ناشاد، سهم فراواني داشته ايم. چندي پيش يكي از سروران منسوب به
«جبهه ملي» مي گفت: «اگر قرار است كه باز حكومت پهلوي باز گردد، من
در كنار همين جمهوري اسلامي خواهم ماند! بگذار 30 سال دیگر هم بگذرد تا جامعه،
مصدّق واقعی خود را پیدا کند و ...» اينگونه بي پروائي و مسئوليت
گريزي در انديشيدن به آيندۀ ايران، واقعاً تأسف بار است. سرورانی که آنقدر
«دریادل» هستند و می خواهند 30 سال دیگر هم در سایۀ جمهوری اسلامی صبر کنند، پس
چرا آنهمه برای وقوع انقلاب و رفتن محمدرضا شاه عجله داشتند؟
دربارۀ رضاشاه و مصدق و محمد رضاشاه
و 28 مرداد و «انقلاب شكوهمند اسلامي»، مي توان نوشت (و فراوان هم
بايد نوشت) اما احاله كردن يا مشروط كردن هرگونه اتحاد و همبستگي ملي به
مسائل گذشته، فقط به نفع تداوم حكومت اسلامي است.
در اين سال های سیاه،، رژيم اسلامي
نه تنها منابع مادي و اقتصادي جامعۀ ما را تاراج كرده، بلكه مهم تر
از همه، اخلاق انساني و غرور ملي مردم ما را به تباهي كشانده است. اين
رژيم نه تنها جوانان ما را كشته و تباه كرده بلكه مهمتر از همه، «جواني» را در جامعۀ ما
كشته است. نه تنها زنان و دختران ما را سركوب كرده، بلكه «دختري» و «حس زن بودن» را در جامعۀ ما سرکوب و نابود كرده است... در برابر
اينهمه قتل و غارت و فساد و فقر و فحشا، متأسفانه بسياري از روشنفكران و
سروران سياسي ما (خصوصاً در خارج از كشور) با طرح «شبه مسئله» ها، مسئلۀ
اساسيِ اتحاد و همبستگي ملّی براي رهائي ایران را فراموش كرده اند.
براي رهائي ملي بايد از اسارت «28
مرداد» يا «انقلاب شكوهمند اسلامي» رهائي يافت. رضاشاه، مصدق، محمد
رضاشاه، قوام السلطنه يا تقي زاده اينك به تاريخ
پيوسته اند و بد يا خوب اينك بايد «موضوع» مطالعات و تحقيقات
بيطرفانه قرار گيرند، همچنانكه ميرزا تقي خان اميركبير را (با توجه
به سركوب خونين جنبش بابيه) مورد بررسي هاي منصفانه قرار
داده ايم. ما روزي بر اين اخلاقيات ايلي - ايدئولوژيك و بر اين «گذشتۀ
ناشاد سياسي» بايد فائق شويم و با فاصله گرفتن از تاريخ هاي حزبي،
عاطفي و ايدئولوژيك بايد تاريخ مان را ملي كنيم. تجربۀ كشورهائي چون
آفريقاي جنوبي، شيلي و اسپانيا نيز بما مي آموزند كه با بلند نظري،
انصاف و بخشش (نه فراموشي) حال و آينده را قرباني اين «گذشتۀ ناشاد» نكنيم
بلكه با درك شرايط، منافع ملي ما را بر مصالح فردي يا ایدئولوژیک خویش
ترجیح دهیم.
پس از تجربۀ يكي
از خونين ترين و هولناك ترين حكومت هاي جهان معاصر، ملت ما
اينك در آستانۀ خيزش ها و جنبش هاي عظيم و سرنوشت ساز است.
تجربۀ مشروطيت و ديگر جنبش هاي
اجتماعي در ايران معاصر، اين حقيقت را آشكار مي كنند كه ملت ما، در
پرورش اتحاد و اتفاق و درهم آميزي و همآوازي عليه استبداد، اقدامات
حيرت انگيزي از خود نشان داده است.
بقول «كارل
پوپر» ما بايد عادت دفاع از «مردان بزرگ» را ترك كنيم، چرا كه اين «مردان
بزرگ» با حمله به عقل و آزادي، خطاهاي بزرگ مرتكب شده اند. «پوپر»
اين دسته از روشنفكران را (كه با انديشه هاي خويش راهگشاي
حكومت هاي جبّار بوده اند) «پيامبران دروغين» مي نامد.
براي من، نه نظام جمهوري مطرح است و
نه رژيم سلطنتي، بلكه در اين لحظه، برايم تنها و تنها، آزادی ايران مطرح
است. من در آرزوي ايجاد فضاي دموكراتيك و آزادي هستم كه در آن هر شهروند
ايراني، آزادانه و آگاهانه بتواند نظام سياسي دلخواهش را (چه سلطنت، چه
جمهوري) انتخاب كند و اين آرزو، تحقّق نخواهد يافت مگر با سقوط کلیّت
جمهوري اسلامي.
دربارۀ حملۀ احتمالی آمریکا، موضع
بسیاری از روشنفکران و رهبرانِ سیاسی ما چنانست که گویی از زبان سران و
رهبران جمهوری اسلامی سخن می گویند!! بعضی از سروران سیاسی و دانشگاهیان
ما معتقدند که « حمله به ایران برای
آیندۀ دموکراسی در ایران، زیانبار است» این دوستان - متأسفانه - چنین وانمود می کنند که در ایران گویا دموکراسی و آزادی وجود دارد!
و یا در آینده - با وجود جمهوری اسلامی - استقرار آزادی و دموکراسی در ایران
ممکن و میسّر است!
به نظرِ من می توان ضمن مخالفت شدید
با حمله به مردم و تأسیسات صنعتی و اتمی ایران، از حملۀ آمریکا به سران و رهبران جمهوری اسلامی و کوبیدن
سیستم سرکوب رژیم (پاسداران، بسیج و ...) حمایت کرد، مسئله ای که می تواند باعث ریختن ترس مردم و در
نتیجه: موجب قیام مردم و فروریختن جمهوری اسلامی گردد.
دموكراسي را «ورزش فروتني»
خوانده اند،
بنابراين: بر همۀ ماست كه بدور از تنگ نظري هاي سياسي، با
فروتني و تواضع در يك اتحاد ملي، شعار «آزادی
ايران» و «حقوق
بشر» را به
اصلي ترين و محوري ترين شعار مبارزاتي خويش بدل كنيم.
سال ها پيش به نقل از يك شاعر
تيرباران شدۀ آمريكاي لاتيني گفته بودم:
- «روزي
خواهد آمد كه ساده ترين مردم ميهن من
روشنفكران
ابترِ كشور را
استنطاق خواهند كرد
و خواهند
پرسيد:
روزي كه
ملّت به مانند يك بخاري كوچك و تنها
فرو مي مُرد
به چه كاري مشغول بوديد؟»
اميدوارم كه رهبران سياسي و
روشنفكران ما، در اين لحظات حساس تاريخي، مصداق «روشنفكران ابترِ كشور» نباشند...
زیرنویس ها:
9- این ترکیب از آقای داریوش همایون
است.
10- در این باره نگاه کنید
به: دربارۀ سیاست و فرهنگ، شاهرخ مسکوب، به همّت علی بنو عزیزی، نشر
خاوران، 1373، صص 43-76.
تأمّلاتی دربارهء «انقلاب اسلامی ایران»! بخش نخست
تأمّلاتی
دربارهء «انقلاب
اسلامی ایران»! بخش دوّم