اشاره:
انتشار بخشی از گفتگوی بلند "کاوه"(شماره 82) با علی ميرفطروس، بازتاب گسترده ای در ميان علاقمندان به تاريخ و فرهنگ ايران داشته است، بطوريکه بسياری از روزنامه ها، نشريات و راديوهای معتبر فارسی زبان خارج از کشور، متن کامل يا بخش هايی از اين مصاحبه را تجديد چاپ يا پخش کرده اند.
"کاوه" ضمن تشکر از نامه ها، تلفن ها و پيام های دوستان عزيز، در اين شماره بخشِ آخرِ اين گفتگوی بحث انگيز را منتشر می کند.
کاوه
کاوه:
شما خودتان در آن سال هاي پرجوش و خروشِ سياسي كجا بوديد؟ چه مي كرديد؟
ميرفطروس:
من در سال 47 در دانشكده ادبيات شيراز (در رشته تاريخ) قبول شده بودم، اما فضای آمريكايی دانشگاه شيراز با روحيه شهرستانی من، سازگاری نداشت، بهمين جهت، سال بعد در كنكور دانشگاه تبريز قبول شدم. گذشته مبارزاتی مردم آذربايجان، محيط فعال دانشجويی دانشگاه تبريز با روحيه جوان و پرشور من همخوانی بيشتری داشت. دانشگاه تبريز در آن سال ها هنوز در تب "كشته شدن صمد بهرنگی در رودخانه ارس"!! می سوخت و مقاله سراپا دروغ جلال آل احمد، در نشريه "آرش"، مانيفست روشنفكران و دانشجويان شده بود كه ما هم -خواه و ناخواه- از آن دروغِ بزرگ، نيرو می گرفتيم و "گرم" می شديم. آشنايی با بعضی دوستان صمد بهرنگي ـ مثل بهروز دهقاني، عليرضا نابدل و كاظم سعادتي (كه دانشجوي دانشكده ادبيات بود) و خصوصاً آشنايي با استاد شهريار، مفتون اميني، دكتر علي اكبر ترابي و ديگر روشنفكران و شاعران و نويسندگان تبريز، مقدمه انتشار نشريه
سهند شد. در كنار اين رفت و آمدها و آشنايي ها، محفل عبدالله واعظ براي من جذبه ديگري داشت. عبدالله واعظ، فرزانه فرهيخته اي بود كه سال هاي جواني خود را در مبارزات حزب توده و بعد، زندان و تبعيد باخته بود. در آن هنگام (سال هاي 48-49) او محفلي براي تدريس
مثنوي مولانا ايجاد كرده بود كه در آن، آشناياني از پير و جوان، دختر و پسر، محصل و دانشجو و استاد و شاگرد شركت مي كردند. محفلي بود عميقاً دوستانه، پربار و بي تكلّف. من بسياري از اساتيد عرفان (مثل استاد محمدتقي جعفري و استاد سيدصادق گوهرين) را در آنجا شناختم. حقيقت اينست كه من در آن سال ها اگرچه دستي در محيط مبارزاتي داشتم، اما دل و جانم از محفل عبدالله واعظ مايه مي گرفت. بايد اعتراف كنم كه پس از 25 سال، هنوز هم صداي آرام و آبگونه او، الهام بخش من است.
کاوه:
از عرفان و از محفل عبدالله واعظ در تبريز صحبت كرديد. با توجه به رواج درويشی و عرفان در سال های اخير، بنظر شما عناصری از عرفان و تصوف، امروزه می توانند در خدمت فرهنگ دموكراتيک جامعه ما باشند؟
ميرفطروس:
عرفان را با درويشي و صوفي گري نبايد يكي گرفت. براي اينكه عرفانِ انسان گرا، اجتماعي، ستم ستيز و فعال با تصوف مردم گريز و تسليم طلب و ضداجتماعي فرق دارد. مي دانيم كه درويشي و صوفي گري، محصول شرايط بسيار دشوار سياسی-اجتماعی است، محصول حملات و هجوم ها و سركوب ها و قتل عام ها و غارت ها و بي ساماني هاي تاريخي و اجتماعي است. بي جهت نيست كه دوره اموي و مغول (با آنهمه كشتارها و قتل عام هايي كه اين دو دوره تاريخي را مشخص مي كنند) اوج تصوف و درويشي بشمار مي رود. در آن شرايط بسيار دشوار، گرايش به فقر و درويشي و تصوف، از يكطرف نمايندع اعتراض طبقات محروم جامعه به اشرافيت و مظالم حكومت ها و قشريت و تعصّب مذهبي حاكم بود. و از طرف ديگر، گرايش به صبر و رضا و تسليم و تصوف، نماينده شكست جامعه در حل تناقضات اجتماعي موجود بود. اگر درويشي و تصوف نوعي حكمت عملي شمرده شود، عرفان ـ برعكس ـ نوعي حكمت نظري بشمار مي رود. بهمين جهت است كه بيشتر عرفاي ما، فيلسوف و حكيم هم بوده اند (از مولانا بگيريد تا حلاج و سهروردي و عين القضات همداني و ديگران). اگر درويشي و تصوف نوعي "
فروشدن" و تأمل است، عرفان -برعكس- نوعي "
فراشدن" و تحرک است. اگر تصوف و درويشي، "
درآميختن" با باورهاي رايج زمانه و "همرنگ جماعت شدن" است، عرفان نوعي "
درآويختن" با تعصبات مذهبي زمان است، بي جهت نيست كه در طول تاريخ ايران و اسلام، طريقت (عرفان) غالباً در برابر شريعت (دين و مذهب) قرار مي گيرد.
با اينحال بايد دانست كه در طول تاريخ، عرفان و تصوف فلسفه اي يكدست و يكپارچه نبوده است. صرف نظر از فلسفه "فنا" در عرفان (كه عميقاً ارتجاعي و ضدتجدد است) از نظر اجتماعي، وجود آزادگي و مدارا، مبارزه با قشريت و تعصّب مذهبي، نفي برتري هاي مذهبي و مسلكي و نژادي، تأكيد بر برادري و برابري انسان ها و اينكه: "پيش ما سوختگان مسجد و ميخانه يكي است ـ حرم و دير يكي، كعبه و بتخانه يكي است" جنبه هاي مثبتي هستند كه امروزه مي توانند در خدمت فرهنگ دموكراتيک جامعه ما براي ايجاد روحيه تفاهم و تعاون اجتماعي باشند:
آتشي از عشق در جان برفروز!
سربسر ذكر و عبادت را بسوز!
چونكه بي رنگي اسير رنگ شد
موسئي با موسئي در جنگ شد
در "
اسرارالتوحيد" (به تصحيح استاد شفيعي كدكني) مي خوانيم كه: روزي شيخ ابوسعيد ابوالخير در گورستان نيشابور جمعي را بر سر مزار مشايخ، در حال مستي و باده گساري و نواختن ديد. ياران شيخ از گستاخي جمع برآشفتند و خواستند آنان را بزنند. شيخ اجازت نداد و چون به نزديک باده خواران رسيد به ايشان گفت: "خدا همچنين كه در اين جهان خوش دلتان مي دارد، در آن جهان نيز خوش دلتان بداراد!"
و يا در جاي ديگري مي خوانيم كه: مردي يهودي نزد شيخ ابوسعيد آمد و خواست تا مسلمان شود. ابوسعيد او را از اين كار منع كرد و گفت: "لازم نيست مسلمان شوي!" عوامِ مردم برآشفتند كه شيخ (ابوسعيد) از مسلمان شدنِ مرد يهودي ممانعت مي كند. ابوسعيد وقتي اصرار آن مرد و ديگران را ديد، از يهودي پرسيد: آيا از مال و جان خويش بري و بيزار شده اي؟ يهودي گفت: آري! شيخ ابوسعيد گفت: اسلام از ديدگاه من همين است و بس. حالا، او را نزد امام ابوحامد اسفرايني ببريد تا لالاي منافقين را به وي بياموزد و منظورش از "لالاي منافقين" همان "لااله الاالله" گفتن بود.
جامعه ما به چنان آزادگي و مدارايي -آنهم در عصر حكومت سياه جمهوري اسلامي- عميقاً نيازمند است. با اينحال بايد تأكيد كنم كه در تبليغ عرفان يا تصوف در جامعه امروز، بايد بسيار محتاط و هوشيار بود.
کاوه:
از انتشار نشريه "سهند" در تبريز می گفتيد. در كتاب "نگاهی به نشريات گهگاهی" (تأليف آقاي كاظم سادات اشكوری) از "سهند" بعنوان "جنگی تندرو، و از جهت درج مقالات اجتماعی از جنگ های پربار دهه چهل" ياد شده ...
ميرفطروس: نشريه "سهند" هم بيانگر همان حديث "دست" و "دل" بود. از مقاله عرفانی عبدالله واعظ بگيريد تا مقالاتي در باره ماترياليسم (پله خانف)، از شعر استاد شهريار بگيريد تا اشعار انقلابی خسرو گلسرخی و ناظم حكمت...
کاوه:
بعد از انتشار "سهند" چه شد؟
ميرفطروس:
بعد از انتشار اولين شماره "سهند" و بدنبال اعتصاب بزرگ 16 آذر 50 در دانشگاه تبريز، من و گروهی از دانشجويان دستگير شديم كه بعد از مدتی بازداشت و شكنجه در "ساواک" و بدنبال يک اعتصاب غذای شديد در زندان تبريز، ما را بعنوان "سرباز صفر" به پادگان نظامی جهرم تبعيد كردند. ما حدود ساعت 4 صبح به پادگان جهرم رسيديم. نكته عجيب و جالب براي همه اين بود كه افسر نگهبان پادگان (سروان منصور چيني) بهنگام تحويل گرفتن "سربازان جديد"، ضمن خواندن اسامي افراد، وقتي به نام من رسيد گفت: "علیِ...؟ نشريهء سهند؟"... همين شناسايي باعث شد تا سروان چيني مرا جزو نفرات گروهان خودش انتخاب بكند. من در مدت خدمت در پادگان جهرم از محبت های اين افسر نجيب و فهميده برخوردار شدم.
بعد از 6 ماه، مرا از پادگان نظامي جهرم به يكي از پاسگاه هاي ژاندارمري شهر جيرفت (در كرمان) فرستادند. در اين مدت، انتشار شماره دوم نشريه "سهند" مرا وسوسه می كرد (باتوجه به اينكه صفحات زيادی از "سهند" در تبريز، حروفچينی و غلط گيری شده بود).
کاوه:
ولی طبق معرفی نامه كتاب "نگاهی به نشريات گهگاهی" شماره دوم "سهند" در سال 1349 و به روايتي در سال 1345 با نام "شراره های جاويدان: كتاب هنر و ادبيات امروز" منتشر شده، علت اين تغيير اسم و تاريخ انتشار چه بود؟
ميرفطروس:
حقيقت اين بود كه در سال های 44- 45 (كه من دانش آموز كلاس يازده ادبي شهرستان لنگرود بودم) مجموعه اي بنام "شراره های جاويدان" تأليف كرده بودم كه آنرا با مقدمه ارزشمندي از استاد محسن هشترودي براي كسب اجازه انتشار، به اداره نگارش (در ساختمان وزارت فرهنگ و هنر، واقع در ميدان بهارستان) داده بودم. پس از 7- 8 ماه نامه اي رسمي (مارک دار) مبني بر اجازه چاپ اين مجموعه صادر شد، اما اقامت من در لنگرود و فرا رسيدن امتحانات و سپس قبولي در كنكور دانشگاه هاي شيراز و تبريز و عزيمت من به اين دو شهر، چاپ و انتشار اين كتاب را بدست فراموشي سپرد.
در جيرفت با وسوسه انتشار جلد دوم "سهند"، ناگهان بياد اجازه نامه كتاب "شراره ها" افتادم. بنابراين از پاسگاه ژاندارمري جيرفت فرار كردم، مخفيانه به لنگرود رفتم و اجازه نامه كتاب مذكور را برداشتم. در اين هنگام، انتشارات پويا (در شاه آباد تهران) به همت بهروز مرباغي (كه در تبريز مددكار من در انتشار "سهند" اول بود) پذيرفت كه با توجه به آشنايي اش با صاحب چاپخانه تبريز و با استفاده از اجازه نامه سال 1345، سهند دوم را با نام "شراره هاي جاويدان: كتاب هنر و ادبيات امروز" منتشر كند.
کاوه:
زندان دوّم شما در همين زمان بود؟
ميرفطروس:
بله! باتوجه به كم و كيف مقالات و اشعار "سهند" دوم و اينكه بهرحال چنان كتابی بدون مجوز چاپ شده بود، من تحت تعقيب ساواک و دادستانی ارتش قرار گرفتم. بعد از دستگيری و بازجويی و تشكيل پرونده، خوشبختانه از زندان تهران به زندان كرمان منتقل شدم...
کاوه: چرا "خوشبختانه"؟!
ميرفطروس:
برای اينكه جو زندانهای تهران (اوين و قزل قلعه) در آن زمان، يك جو عميقاً چريكی، تند و مبارزاتی بود. در اين دوران حتی افراد گروه معروفی مانند گروه بيژن جزنی-ضيا ظريفی (كه مطالعاتی در تاريخ و فرهنگ ايران داشتند) مورد تمسخر يا تحريم گروههای افراطی بودند. فضای عمومی زندانها در دست همين گروه های تندرو و افراطی بود كه وجه مشخصهشان ضديت با عناصر روشنفكری، خصوصاً با نويسندگان و هنرمندان بود، مثلاً نويسندهای مثل محمود دولتآبادی بخاطر مجموعه كاراكتر آرام و هنرمندانهاش مورد طعنه و حتی تحريم رفقا بود. همانطوریكه گفتم، صلاحيت و ارزش افراد در زندان نه براساس غنای انديشه و تفكرشان، بلكه براساس "قطر بازو" و تعداد شلاق ها و شكنجههای تحمل شده بود. من در اين زمان، بسيار خسته و تكيده بودم و دنبال فضای آرامی بودم. بههرحال، پس از بازجويیها و تشكيل پرونده، به زندان منطقه خدمتم (در كرمان) منتقل شدم.
کاوه:
فكر می كنم زنده ياد حسن ضيا ظريفی (از اعضای برجسته گروه بيژن جزنی) در همين زمان در زندان كرمان بود...
ميرفطروس:
بله! همينطوره! امّا ضيا ظريفي مدتي بود كه از بند زندانيان سياسي به بند زندانيان عادي منتقل شده بود...
کاوه:
يعنی به بند قاچاقچيان و افراد شرور؟ آيا اين، توطئه ساواک بود؟
ميرفطروس:
نه! فكر نمی كنم. واقعيت اينست كه در بخش زندانيان سياسی، حجت الاسلام محمدجواد حجتی كرمانی (از اعضا شبكهء "جمعيت اسلامی" روزگار را بر حسن ضيا ظريفی، سياه كرده بود. بايد بگويم كه ضيا ظريفی، انسانی فرهيخته و بافرهنگ بود. در برخوردهاي عمومي اش بسيار Populaire بود. همين رفتار و منش، او را محبوب و مورد علاقه همه زندانيان (چه مذهبي و چه ماركسيست) كرده بود. اين محبوبيت، باعث حسادت حجّتی كرمانی شده بود. كرماني بودنِ حجتی و آشنايی او با زندانيان و زندانبانان باعث شده بود كه او براي خودش "حق آب و گل" قائل شود. بنابراين، او با آزارها و اذيت های فراوان، كوشيد تا از حضور ضيا ظريفی در بند سياسی ها خلاص شود!
باتوجه به منشِ مردمیِ ضيا ظريفی و باتوجه به تلاش ناموفق گروه جزني در فرار از زندان تهران (كه منجر به تبعيد جزنی و ضيا ظريفی به زندان قم و كرمان شده بود)، ساواك كرمان از انتقال ظريفي به بند عادي ها، هراس داشت، اما ادامه آزارهاي حجت الاسلام حجتی كرماني و در نتيجه، اعتصاب غذای شديد ضيا ظريفی، باعث شد كه ساواک او را به سلول مجردي در بند عادی زندان كرمان منتقل كند.
کاوه:
بنابراين شما نتوانستيد او را ببينيد؟
ميرفطروس:
ورود من به زندان كرمان بعد از انتقال ضيا ظريفي به بند عادي بود... اما حمام و زمين ورزشِ زندان در بخش عمومي (عادی) قرار داشت و لذا من مي توانستم به بهانه حمام و بازي واليبال به بند عادي رفت و آمد كنم و تقريباً هر روز حسن (ضيا ظريفی) را ببينم. اين برخوردها اگرچه در روزهاي اول با حساسيت مأموران زندان همراه بود، اما بتدريج بصورت عادي و "بی خطر" درآمد.
کاوه:
با توجه به اينكه گروه جزنی-ضيا ظريفی بر بخش عظيمی از جنبش چپ ايران تأثير گذاشته بود، شما ضيا ظريفی را (بعنوان يک ماركسيست و يک زندانی سياسی معروف) چگونه ديديد؟
ميرفطروس:
والله! فكر می كنم كه در جامعهء ما سياسی بودن، با فرزانگی و فرهيختگی توأم نيست مگر بطور استثنا، بنظر من حسن ضيا ظريفی يكی از همين استثناها بود. من البته بيژن جزنی را از نزديک نديدم، اما آثار هنری (خصوصاً نقاشی هايش)، كتابهايش و خاطراتی كه از او نقل می كنند، همگی مؤيد همين استثنا بودن است. اينكه معروف ترين تابلو نقاشی او (به طول چند متر) "حلّاج" نام دارد، نشان دهنده نحوه نگرش او به هنر و عرفان و تاريخ ايران است. همين جا بگويم كه بيژن جزنیِ متفكّر را در انبوه جزوات و كتابهای ماركسيستی او (كه عموماً در شرايط دشوار زندان نوشته شدند) نمی توان شناخت. بنظر من، اوج كار او همان تز فوق ليسانسش -در باره انقلاب مشروطيت ايران- است. اين رساله تحقيقی كه در سن حدود 25 سالگی، زير نظر استاد غلامحسين صديقی نوشته شد، نمونه ارزشمند يک كار آكادميک، علمی و غيرايدئولوژيک است كه متأسفانه پس از حدود 35 سال هنوز منتشر نشده است.
کاوه:
شما خودتان اين "استثنا بودن" را چگونه توضيح می دهيد؟
ميرفطروس:
در لحظه مي توانم به دو علت اشاره كنم:
اول اينكه: جزني و ضيا ظريفي هر دو از حوزه فرهنگ (در مفهوم تاريخ، ادبيات و علوم انساني) آمده بودند. جزني دانشجوي دكتراي فلسفه بود و تا آنجا كه من مي دانم قبلاً تاريخ و ادبيات و روانشناسي هم خوانده بود. ضيا ظريفي هم از دانشكده حقوق قضايي آمده بود و با فرهنگ و تاريخ و ادبيات ايران آشنايي داشت. اصلاً يكي از تفاوت هاي بارز گروه هاي قبل و بعد از گروه جزنی-ضيا ظريفی همين خاستگاه فرهنگي بود. از مشروطيت تا بعد از حكومت دكتر مصدق و پيدايش گروه جزنی-ضيا ظريفی (1346) رهبران سياسي ما عموماً از ميان حقوقدانان و ادبا و استادان و دانشجويان علوم سياسي برخاسته بودند. در حاليكه حدود 85% رهبران و اعضا گروه هاي مبارز بعد از گروه جزني (از سال 49 به بعد)، دانشجويان دانشكده هاي فني و پلی تكنيک و صنعتي بودند. كساني كه نه تنها به تاريخ و فرهنگ و ادبيات آشنايي يا علاقه اي نداشتند بلكه ضدّيت با كتاب و فرهنگ و هنر، جزو مزايا و افتخارات شان بود.
اين دوره تا انقلاب 57، فقيرترين و تاريک ترين عصر انديشه سياسي در ايران معاصر بود. از اين گذشته، با وارد شدن اين نيروهاي "تكنوكرات" به عرصه سياست، جامعه ما بخشي از ثروت ها و سرمايه ها و استعدادهاي علمي، صنعتي و فني خود را در يک نبرد خونين از دست داد.
دوم اينكه: هم ضيا ظريفي و هم جزني -هر دو- از جنبش ملي دكتر محمّد مصدق (سازمان دانشجويان جبهه ملي) برخاسته بودند و با پشتوانه اي از اخلاق، منش و فرهنگ ملي به ماركسيسم رسيده بودند.
بهرحال آنچه كه در وهله اول در حسن ضيا ظريفي به چشم مي خورد، ادب، اخلاق، نجابت، صميميت و فرهيختگي او بود و بعد، دانسته هاي تئوريك و سياسي او. همين منش ضيا ظريفي باعث شده بود كه پس از انتقال به بند عادي زندان هم مورد توجه و احترام زندانيان معمولي باشد. با توجه به تحصيلات او (حقوق قضايي) او در اين زمان "وكيل الرعايا"ی كساني بود كه بخاطر فقر، بيسوادي و عدم امكانات تعليم و تربيت، مرتكب دزدي، قتل و جنايت شده بودند.
از نظر سياسي، حسن ضيا ظريفي يک سوسياليست ايراني بود. انترناسيوناليسم كمونيستي براي او (برخلاف رهبران حزب توده) قباله كردن نفت شمال يا ديگر منافع ملي ايران بنفع "حزب مادر" (شوروي) نبود. او يك چپ ملي، دموكرات و ميهن پرست بود. هيچ وقت نديدم كه او براي "تحكيم" استدلال هايش از ماركس و لنين "نقل قول" كند. او خلاصه خودش بود، بي كمترين ادعا يا تفاخري (و اين، در آن بلبشوي سياسي ـ ايدئولوژيک، واقعاً يك فضيلت بود). البته ما، در پاره اي موارد نظرگاه هاي مشتركي نداشتيم، اما وجوه مشترك ما در حوزه هاي شعر و ادبيات و تاريخ و فرهنگ ايران، بيشتر بود. غريب بودن ما در زندان كرمان (كه سالي فقط يكي دو بار "ملاقاتي" داشتيم) و خصوصاً همولايتي بودن ما، بر اين نزديكي عاطفي و اعتماد متقابل افزوده بود.
ناگفته نماند كه زندان كرمان بخاطر تعداد انگشتشمار زندانی سياسی، بدور از حساسيتهای شديد ساواک بود. از اين گذشته، اين زندان فاقد "بند سياسیها" بود، بههمين جهت، بند ما، در عين حال، بند "بازداشتیهای موقت" هم بود (كه در عرض 24 ساعت آزاد میشدند). در اين ميان، عوض شدن رئيس زندان و آمدن سرگرد داداشزاده، به كيفيت روابط و مطالعات ما غنای بيشتری بخشيد. سرگرد داداشزاده قبلاً رئيس زندان رشت بود و بهمين جهت ضيا ظريفی را از زندان رشت بخوبی میشناخت. از طرف ديگر: نسبت فاميلی سرگرد داداشزاده با پدرم، بُعد ديگرس به رابطهء "زندانی" و "زندانبان" میداد. از همهء اينها گذشته، داداشزاده شخصاً انسانی نجيب و نيکنَفس بود و از هيچ كمکی در بهبود حال و روز زندانيان سياسی خودداری نمیكرد (همينجا بگويم كه بعد از انقلاب 57، او را "بهجرم سركوب و كشتار تظاهركنندگان در رشت"، دستگير و محكوم به اعدام كرده بودند، اما با شهادت من و ديگر زندانيان سياسیِ كرمان -از جمله حجّتالاسلام محمّدجواد حجّتی كرمانی- در دادگاه انقلاب، او از مرگ حتمی نجات يافت).
با آمدن سرگرد داداش زاده، بتدريج، سيلي از كتاب هاي مختلف كلاسيك و تاريخي بدست ما مي رسيد. ديگر نيازي به "ملاقاتی"ها نبود و ما مي توانستيم از طريق مأمورين زندان، كتاب هاي دلخواه و مورد نياز (و البته مجاز) را تهيه كنيم: از "
شاهنامه فردوسی" (چاپ مسكو) گرفته تا "
تاريخ بيداري ايرانيان" (ناظم الاسلام كرمانی) و ديگر كتاب های ادبی و تاريخی... من و ضيا ظريفی، يک دورهء كاملِ تاريخ معاصر ايران (از مشروطه تا سياهكل) را با هم مطالعه و گفتگو كرديم. همانطوريكه گفتم ما در پاره ای موارد نظرگاه های مشتركی نداشتيم، مثلاً در باره اصلاحات ارضی، سهيم كردن كارگران در سود كارخانه ها، قوانين مربوط به حقوق زنان و خصوصاً سپاه دانش... حسن (ضيا ظريفی) اصلاحات ارضی و سهيم كردن كارگران در سود كارخانه ها را يک "سياست امپرياليستی در جهت تقويت بورژوازی كمپرادور و سرمايه داری امپرياليستی" ارزيابی می كرد و يا به سپاه دانش بعنوان "عوامل كنترل رژيم در روستاها" نگاه می كرد. من كه تازه از "بيرون" آمده بودم و شايد درک روشن تر و درست تری از تحولات اجتماعی ناشی از رفرم ارضی و اجتماعی رژيم داشتم، با طرح نظر ماركس (در تأئيد استعمار انگليس در هند بعنوان عامل مترقی در نابود كردن "كاست"ها و مناسبات فئودالی جامعه هند) معتقد به حمايت از اصلاحات ارضی و اجتماعی رژيم بودم.
عاطفهء شديد حسن ضيا ظريفی به بيژن (جزنی) برايم عجيب و در عين حال شورانگيز بود. عاطفه ای كه تن به عرفان می زد و مرا بياد دوست جان شيفته ام (شهرام امامی) می انداخت.
همانطور كه گفتم: ضيا ظريفي درک روشني از شعر و ادبيات داشت. او تقريباً تمام شعرهايم را در دفتر كلاسور بزرگش نوشته بود و در لحظات غربت و دلتنگي مي خواند:
بر صخره های ساكت "ليلاكوه"
روزي اگر شقايق سرخی رويد
قلب من است
قلب جوان من
اين عاشق هميشه تبعيدی
اين دربدر
پريشان
خونين...
بر صخره هاي ساكت "ليلاكوه"
با اين عاطفه و علاقه شعري، او مقالة مفصّلي در بارة رابطة شعر و ماركسيسم-لنينيسم نوشته بود تحت عنوان "نامه اي از محبوسي به شاعري" و خصوصاً بر روي ظرايف هنري (واژگان و تصويرسازي هاي شعري) تأكيد فراوان داشت. او همچنين كتاب "سوسياليسم آفريقائي" را ترجمه كرده بود كه در حواشي آن، نظراتش را در باره رفرم ارضي و اجتماعي شاه بيان كرده بود. حسن، علاقه فراواني به حفظ و انتشار اين دو متن داشت و ما هم آن مقاله و ترجمه را از زندان به بيرون فرستاديم.
کاوه:
چطور؟!
ميرفطروس:
عرض كردم كه بند سياسي زندان كرمان، در عين حال، بند "بازداشتي هاي موقت" هم بود. در يكي از روزها، مرد جنتلمن و شيک پوشي بنام آقاي "مقدم" را آورده بودند كه بخاطر 1500 تومان چک بي محل، زنداني شده بود. من از ادب و نجابت اين مرد خوشم آمده بود و از اينكه براي 1500 تومان چک بي محل، زنداني شده بود، متأثر بودم. نميدانم چرا؟ اما چند ساعت پس از ورودش به زندان، با پرداخت 1500 تومان موجبات آزاديش را فراهم كردم. اين شخص كه عميقاً تحت تأثير اين به اصطلاح "ژست انسانی" من قرار گرفته بود، موقع رفتن از زندان گفت: "آقاي مهندس! هر امري در بيرون داشته باشيد، حاضرم با كمال ميل انجام دهم" به شوخي گفتم: "دست ما كوتاه و خرما بر نخيل، در زندان كه نمي توان سري به خمره زد و لبي تر كرد". (قبلاً با حسن ضيا ظريفي بارها از مشروب فروشي هاي خيابان لاله زار صحبت ها كرده بوديم و واقعاً آرزوي يک بطر شراب ناب روي دل مان سنگيني مي كرد).
روز جمعه (روز ملاقاتي ها) مأمور زندان خبر داد كه ملاقاتي دارم. با تعجب ديدم كه آقاي مقدم، خندان و شيک، مقداري ميوه، شيريني و يک هندوانة بسيار بزرگ آورده است. غروب آن روز در سلولِ حسن ضيا ظريفي، وقتي كارد را در دلِ هندوانه گذاشتيم، ناگهان فواره اي از شراب، فضاي اطاق را پر كرد... آن روز، "ميرزا قاسمیِ" حسن و نوار صداي آشورپور به اين "ضيافت باشكوه" رنگ و بوي شمال داده بود... "مرد شيك پوش" ظاهراً خُمي از شراب ناب را در هندوانه بزرگ، تزريق كرده بود...
بهرحال در يكي از ملاقات ها، من دستنويس ترجمه "سوسياليسم آفريقائی" و نامه مفصّل حسن (در باره شعر و ماركسيسم) را در پاكتي گذاشتم و بوسيله اين شخص با نام "سيمين بامداد"به آدرس كتابفروشي نمونه (روبروي دانشگاه تهران) پست سفارشي كردم. در ملاقات بعدي، وقتي قبضِ رسيد پست سفارشي را از "مرد شيك پوش" گرفتم و به حسن (ضيا ظريفي) نشان دادم، او گوئي به يكي از آرزوهايش رسيده بود.
کاوه:
سرنوشت اين دو اثر چه شد؟ چون تا آنجا كه می دانيم نه قبل و نه بعد از انقلاب، خبري از چاپ و انتشار اين دو اثر نيست!
ميرفطروس:
بعد از آزادي از زندان، بسراغ كتابفروشي نمونه رفتم كه متأسفانه بسته بود. ظاهراً پس از انتشار كتاب خسرو گلسرخی "شعر سياست و سياست شعر" بوسيلة انتشارات نمونه، مأموران ساواک ضمن هجوم و تعطيل كردن اين انتشاراتي، صاحب آن (دوست عزيز و هنرمندم بيژن اسدي پور) را با خود برده بودند. بقول بيژن اسدي پور، آخرين آثار حسن ضيا ظريفي هم جزو غنائم مأموران ساواک بود.
روزي كه حسن را از كرمان به زندان اوين منتقل مي كردند، او بسيار نگران بود و در جمله كوتاهي بمن گفت: "مرا در مسير يزد به تهران خواهند زد" (يعني خواهند كشت)...
حسن ضيا ظريفي را نه در جاده يزد به تهران بلكه يكسال بعد (1354) او را با بيژن جزني و 7 شقايق ديگر بر تپه هاي اوين بگلوله بستند...
کاوه:
می بخشيد! طرح اين سئوال يا پاسخ به آن شايد برای شما تلخ و دل آزار باشد، اما بهرحال مي خواهم بپرسم كه شايعه كشته شدن شما در زندان چه بود؟ خبري كه در آن زمان، هم بوسيله راديو بغداد و هم بوسيله كنفدراسيون دانشجويان خارج از كشور پخش شده بود...
ميرفطروس:
مسئله مربوط مي شد به انتشار مجله "سهند". همانطور كه گفتم سهند اول و بعد، سهند دوم با استقبال گسترده روشنفكران و خصوصاً دانشجويان دانشگاه ها روبرو شده بود. بعد از سال 32، اين براي اولين بار بود كه در حوزة دانشجوئي، چنان نشريه اي منتشر شده بود. انتشار "سهند"، از يكطرف الهام بخش نشريات دانشجوئي ديگر در ساير دانشگاه ها شد و از طرف ديگر، انتشار آن (با آن اجازه نامه كذائي كه گفتم) باعث خشم ساواک شده بود. در آن زمان، ساواک با "مصاحبه هاي تلويزيوني" كوشش مي كرد كه چهره هاي معروف سياسي و دانشجوئي را بي اعتبار كند و محافل روشنفكري و خصوصاً دانشجوئي را دچار يأس و سرخوردگي كند و در اين مورد حتي به "موفقيّت"هائي هم نائل شده بود. مصاحبه با تعدادي از نويسندگان و روشنفكران معروف، مصاحبه با پرويز قليچ خاني (قهرمان سابق تيم ملي فوتبال ايران و سردبير كنوني نشريه آرش) و خصوصاً مصاحبه با جعفر كوش آبادي (كه شعر بلند "برخيز كوچک خان!"ش آن روزها در دانشگاه هاي ايران دست بدست مي گشت) از جمله اين "موفقيّت"ها بود. در چنين شرايطي با توجه به انتشار بدون مجوز سهند دوم (با آن اشعار و مقالات نامتعارف) و با توجه به محبوبيت من در ميان دانشجويان (خصوصاً در دانشگاه تبريز) ساواک تصميم گرفت تا اين طعمه چرب و چاق را صيد كند. بنابراين، يک ماه پس از انتشار سهند دوم، من در كرمان دستگير شدم و در بازداشتگاه پادگان نظامي كرمان ـ بطور انفرادي ـ زنداني شدم، اما بازجو، نه يك نفر نظامي، بلكه آقاي "تهرانیِ" (بازجوي معروف ساواک) معروف بود كه از تهران آمده بود و آنقدر عجله داشت كه در اولين مراحل بازجوئي و شكنجه، قصد خودش را آشكار كرد:
ـ "رفيقت -جعفر موش آبادی- را ديدي؟... يا مصاحبة تلويزيوني، يا در زير شكنجه..."
واقعيت اين بود كه من از مكانيسمي كه باعث حضور آن آدم هاي مشهور در "مصاحبه هاي تلويزيوني" مي شد خبري نداشتم. از اين گذشته، با مصاحبه پرويز قليچ خاني و جعفر كوش آبادي (كه هركدام قدرت و هيكلي دو سه برابر من داشتند) من واقعاً خودم را باخته بودم. مسئله براي من، مسئلة مرگ و زندگي بود. وقتي خسته و خونين از بازجوئي به سلولم باز مي گشتم، اين شعر مولانا را زمزمه مي كردم:
پيشِ من اين تن ندارد قيمتي
بي &