|
|
|
|
|
پژواک شعر ...
|
|
|
|
ميرزا آقا عسگرى(مانى)
در شكنجه گاه
سرود پايدارى زندانيان
پس آنگاه،
ديگر بار،
زندانبان مرا فراخواند،
آنگونه كه:
شب فرامى خواند خورشيد را
مرگ آواز مى دهد زندگى را،
برآمدم!
از پيلهی دريدهی تنهائی.
او دشنامی بر لب داشت
من سرودى.
او زورقی نااستوار
در ُتندبادى كه من بودم،
من خارا سنگی رَخشنده
در ظلمتى كه او بود.
من ستون
او تازيانه.
در دهان ِمن آواز ِآزادی بود
در جانم منش ِنیک.
بر گُردهام،
تصوير ِستمش را آفريد
و ستارهی ناخنها
بر انگشتانم خاموش شدند.
در آن كشتارگاه،
هيچ كَسَم يار نبود
مگر فروزانهئی در سينهام
كه حقيقت بود.
آدميزاده ئى بود يا دیو زادى
آنكه سينهام را میشكافت
به جستار رازى خجسته؟
من فروافتادم
بى آنكه سر فرود آرم،
او سر فرود آورد
بى آنكه فروافتاده باشد.
برخاستم
فرو ريخت
چونان لاشهئی بىلنگر
در مرداب ِنومیدیاش.
مهر ماه ١٣٦٢، تهران
mani@nevisa.de
* * *
برگرفته از «از سرزمین تلخ» دفتری از شعرهای مانی. سال ١٣٦٤ آلمان.
|
|
|
| |
|