تلاش : با توجه به آنچه كه شما در باره ء ضعف ها و محدوديت هاى تاريخى گفته ايد و خصوصاً با توجه به ساختارهاى عقب مانده اقتصادى و فرهنگى جامعه آيا واقعاً رضاشاه و محمد رضاشاه مى توانستند اصلاحات اجتماعى شان را بدون اقتدار سياسى يا ديكتاتورى پيش ببرند؟
ميرفطروس : من فكر مى كنم كه اين، سئوال مهمى است كه پاسخ روشن و منصفانه به آن، "مسئله ساز" باشد. "مسئله ساز" به اين معنا كه بخاطر تنگ نظرى هاى سياسى ـ ايدئولوژيك، داورى شفاف و روشن در اين باره ممكن است ما را با تهمت هاى فراوان روبرو نمايد. بهرحال بقول تولستوى:
"ما بايد از چيزهائى سخن بگوئيم كه همه مى دانند ولى هر كس را شهامت گفتن آن نيست".
دوره رضاشاه و محمد رضاشاه با آنكه درخشان ترين دوران تاريخ ايران در صد سال اخير است، با اينحال از نظر شناخت و اهميت واقعى آن، از تاريك ترين، مبهم ترين و آشفته ترين دوره هاست. شناخت واقعى اين دوران خصوصاً بدان جهت اهميت دارد كه ما را به زمينه هاى رشد يا علل عدم رشد تجدد (مدرنيته) در ايران، آگاه تر مى كند. بهمين جهت در مقايسه بجوامع غربى، من تعبيرهائى مانند
"تجددگرائى وارونه" را در بيان تجددگرائى عصر رضاشاه و محمد رضاشاه دقيق نمى دانم، به اين دليل روشن كه اساساً
مقايسه تجددگرائى در ايران با تجددگرائى در اروپا يك قياس نادرست يا "مع الفارق" است. واقعاً كدام نهاد سياسى، كدام بنيان اقتصادى يا كدام روند تكامل اجتماعى ما شبيه جوامع غربى بوده تا براساس آن ما نيز بتوانيم تجددگرائى غربى يا "غيروارونه" داشته باشيم؟ خود همين مسئله پيدايش "دولت" در ايران و تفاوتش با مفهوم اروپائى دولت. همين سنت تاريخى و درازمدت توزيع قدرت از بالا به پائين و يا همين حملات و حكومت هاى ايلى و گسست ها و انقطاع هاى متعدد تاريخى ـ فرهنگى كه سراسر تاريخ ايران را رقم زده اند به اندازه دره هاى عميق، جامعه ما را از جوامع غربى جدا مى كنند.
مى خواهم بگويم كه تلقى ما از تجددگرائى (مدرنيته) بسيار آشفته است چرا كه عموماً فراموش مى كنيم كه ما از تجددگرائى در
ايران صحبت مى كنيم و نه مثلاً در فرانسه و انگلستان، و از ياد مى بريم كه رشد مدرنيته در كشورهاى اروپائى نيز يكدست و هماهنگ نبوده بطوريكه مثلاً زمانى كه فرانسه و انگلستان دوران رشد و رونق مدرنيته را تجربه مى كردند جامعه آلمان در يك دوران فئودالى (كشاورزى) دست و پا مى زد. هر يك از كشورهاي غربى در رسيدن به مدرنيته راه ها، مسائل و مشكلا ت خودشان را داشته اند، همچنانكه ژاپن (كه از نظر تاريخى و فرهنگى به ما نزديك تر است) نيز نه از طريق دموكراسى و آزادى هاى سياسى بلكه پس از حمله نظامى متفقين (خصوصا آمريكا) و "از بالا" به رشد و مدرنيته رسيده است.
بر اين مسائل تأكيد مى كنم تا بعنوان يك متدلوژى از غلطيدن به "اينهمانى"، شبيه سازى و قرينه نمائى جامعه ايران با جوامع اروپائى پرهيز كنيم. بسيارى از روشنفكران ما ـ سالها ـ با رونويسى از برنامه هاى حزب كمونيست شوروى و كوبا و چين، كوشيدند تا براى جامعه ايران
"چه بايد كرد؟" بنويسند. روشنفكران غيرماركسيست ما هم با گره زدن انديشه هاى سارتر و هانرى كرُبَن به عقايد شيخ مرتضى مطهرى و علامه طباطبائى، كوشيدند تا
"آسيا در برابر غرب" را عَلَم كنند. گروهى هم خواستار اين شدند كه "ايرانى، از سر تا پا بايد فرنگى گردد"، و در مقابل، گروهى هم در لواى مبارزه با "غرب زدگى" و ضرورت
"بازگشت به خويش" ضمن هدايت جامعه به "سرچشمه هاى اصيل تشيع علوى" كوشيدند تا جامعه ايران را به
"خيش" و دوران گاوآهن برگردانند. "انجمن شاهنشاهى فلسفه" نيز كه قرار بود براى تحولات صنعتى و اجتماعى دوران محمد رضاشاه، فلسفه اى عقلى و مناسب تدوين نمايد، در قبضه هدايت دكتر سيد حسين نصر و شيخ مرتضى مطهرى به تدوين فلسفه اسلامى و ترويج انديشه هاى تجدد ستيز پرداخت و در اين ميان، چيزى كه ناديده گرفته شد، انديشه هاى متفكران عصر مشروطيت و بعد، عقايد و افكار روشنفكرانى مانند محمد على فروغى، سيد احمد كسروى، كاظم زاده ايرانشهر، فخرالدين شادمان و ديگران بود... و اينچنين بود كه
"دروازه هاى تمدن بزرگ" از فاضل آب هاى انقلاب اسلامى سر در آورد. درواقع،
سالها پيش از ظهور آيت الله خمينى، فلسفه "ولايت" (چه دينى، چه لنينى) و تئورى انقلاب اسلامى بوسيله روشنفكران و "فيلسوف"هاى ما تنظيم و تدوين شده بود، فلسفه اى كه ضمن مخالفت با نهال هاى نارس تجددگرائى عصر رضاشاه و محمد رضاشاه، سرانجام، گورى براى جامعه ما كنَد كه همهء ما در آن خفتيم...
بطوريكه گفتم: دوره رضاشاه و محمد رضاشاه آنطور كه بايد و شايد مورد بررسى و شناخت قرار نگرفته است. بيشتر تحليل هاى منتشر شده در باره اين دوران بدور از انصاف و اعتدال است. اين تحليل ها ـ در واقع ـ مانند آينه هاى شكسته اى هستند كه تصاوير آشفته و مغشوشى از واقعيت ها بدست مى دهند. اين امر، ناشى از اينست كه بيشتر نويسندگان ما با زخم ها و كينه هاى آن ايام به حوادث و شخصيت هاى آن دوران نگريسته اند و با نوعى تعلقات و تعصبات ايدئولوژيك يا علايق سياسى ـ حزبى، ضمن
دستچين كردن و عمده نمودن اين يا آن رويداد سياسى، كوشيده اند تا شخصيت ها و اقدامات اين دوران را بطور يكجانبه و جدا از مجموعه ساختارهاى اجتماعى و فرهنگى ـ سياسى آن عصر بررسى كنند. من فكر مى كنم
براى رهائى از دروغ بزرگى كه ما را در بر گرفته، شهامت و شجاعت اخلاقى فراوانى لازم است.
رضاشاه ـ در واقع ـ محصول شرايط عينى و ذهنى جامعه ايران بود. او، حامل همهء تضادها، تناقضات، ترديدها و تحولات دوران خويش بود.
رضاشاه نه آتاتورك بود و نه دكتر مصدق، او ـ برخلاف آتاتورك ـ نه اهل كتاب و قلم بود و نه مانند دكتر محمد مصدق (و بسيارى ديگر از شخصيت هاى سياسى ما) دانشگاه ديده و اروپا رفته. او ـ بدرستي ـ "فرزند زمانهء خود بود"، با همه ضعف ها، محدوديت ها، قدرت ها و كمبودها. بعبارت ديگر: او كسى بود كه پائى در استبداد عصر قاجار داشت و پاى ديگرى در آينده ء تحولات و تغييرات اساسى. خصلت عميقاً نظامى، پر تحكم و پر ديسيپلين رضاشاه، از او انسانى خشك و بى انعطاف و منضبط مى ساخت كه نه تنها هيچ دركى از آزادى و دموكراسى نداشت بلكه ـ اساساً ـ آزادى و دموكراسى را با هرج و مرج هاى سياسى و آشفتگى هاى اجتماعىِ رايج، يكى مى پنداشت.از اين گذشته برخلاف نظر بسيارى، رضاشاه وقتى بقدرت رسيد كه از مشروطيت، چيزى جز نام، باقى نمانده بود و ايران، بين دو سنگ آسياب قدرت هاى روس و انگليس هر روز خُردتر و ضعيف تر شده بود، آنچنانكه يك روز، دولت روسيه فلان امتياز را مي گرفت و روز ديگر دولت انگليس خواستار بهمان امتياز و قرارداد بود. تقسيم ايران بين دو اَبَر قدرت روس و انگليس (در سالهاى ١٩٠٧ و ١٩١٥) چيزى بنام ايران و ملت ايران باقي نگذاشته بود. بعدها انقلاب١٩١٧ در روسيه و مسائل داخلى آن كشور، ايران را به "كولونى" يا مستعمره ء دولت انگليس تبديل كرده بود بطوريكه در كنفرانس صلح ١٩١٩ در پاريس (در باره قرارداد وثوق الدوله و سلطهء دولت انگليس بر ايران)
هيأت اعزامى ايران را به كنفرانس راه ندادند! وضع بگونه اى بود كه بقول وزير مختار انگليس: "ايران ملك متروكى بود كه به حراج گذاشته شده بود و هر دولتى كه پول بيشترى يا زور بيشترى داشت مى توانست آنرا تصاحب كند".
در بُعد سياسى، بعد از شكست استبداد صغير محمد على شاه (١٩٠٨-١٩٠٩) و آغاز مشروطيت دوم، آرايش اوليهء نيروهاى مشروطه خواه، بكلى تغيير يافته بود بطوريكه ـ بار ديگر ـ مالكين بزرگ و سران ايلات و عشاير بر مجلس و تركيب كابينه ها حاكم شدند و اين تركيب جديد، مُهر خويش را بر روند حوادث و جريانات سياسى آينده باقى گذاشت.
بى ثباتى هاى سياسى و فقدان امنيت اجتماعى و بازرگانى، باعث گرديده بود تا هر يك از سران ايلات و رجال سياسى و بازرگانان، براى حفظ منافع و موقعيت خويش و مصون ماندن از تعرضات و تجاوزات شاهزادگان قاجار، خود را تحت الحمايه يكى از دو قدرت بزرگ (روس يا انگليس) قرار دهند. رجال صديق و موجّهى (مانند مشيرالدوله و مستوفى) نيز يا مجبور به مسامحه و مصالحه و مماشات بودند و يا ـ اساساً ـ از سرپرستى و مسئوليت دولت ها استعفاء مى دادند و سكوت مى كردند. حد متوسط زمان حيات و دوام كابينه ها در اين دوران ٢٠ ساله، دو ـ سه ماه بود (تنها در ١٠ سال اول مشروطيت،
٣٦ بار كابينه عوض شد!) گروهى از محققان ـ بدرستى ـ اين دوران را
"عصر سقوط كابينه ها" ناميده اند. بقول محمد تقى بهار و حسين مكى (در "تاريخ بيست سالهء ايران"): اوضاع داخلى چنان آشفته و پريشان بود كه هيچ يك از رجال سياسى، حاضر نمى شدند پست نخست وزيرى را قبول كنند. نتيجهء اين بحران ها و آشفتگى ها اين بود كه هيچ خشتى براى سازندگى ايران گذاشته نمى شد و هيچ طرحى براى توسعه اجتماعى و صنعتى كشور به اجراء در نمى آمد.
جنگ جهانى اول (١٩١٤-١٩١٨) آخرين ضربهء كارى را بر پيكر نيمه جان ايران وارد كرده بود و جامعه ما، در تلاطم فقر و ناامنى ها و آشفتگى هاى جديد، شاهد دُور تازه اى از هرج و مرج هاى سياسى ـ اجتماعى شد... و اينچنين بود كه مثلاً شيخ خزعل با حمايت نيروهاى انگليس، مالك الرقاب شاهرگ حياتى اقتصاد ايران ـ يعنى مناطق نفت خيز خوزستان ـ شده بود و ديگر مناطق نفت خيز نيز، "ملك طلق" سران بختيارى و ديگر ايلات بشمار مى رفت.
بر همهء اين ناتوانى ها و آشفتگى ها، حكومت "آيات عظام" و نفاق و جدال فرقه هاى مذهبى را نيز بايد افزود كه با تقسيم كردن جامعه به شيخى، كريمخانى، حيدرى، نعمتى، شيعه، سنى، يهودى، زرتشتى و نصارى (مسيحى)، هريك محلات، مدارس و بازارهاى خود را داشتند و در تعصبات خويش حتى از روابط عادى انسانى با يكديگر پرهيز مى كردند. اين امر، باعث پراكندگى و تضعيف همبستگى هاى ملى شده بود.
در چنين شرايطى، روشنفكران ترقيخواه و رجال برجسته سياسى، مى كوشيدند تا
هويت ملى را بجاى
هويت اسلامى و وفادارى هاى ملى را جانشين تعلقات ايلى و اسلامى نمايند.
آزادى هاى سياسى ١٥-٢٠ سالهء بعد از مشروطيت (تا زمان رضاشاه) به اين دسته از روشنفكران و رهبران سياسى آموخته بود كه تا جامعه ايران به استقلال و اقتدار سياسى، امنيت ملى و توسعه اجتماعى نرسد، سخن گفتن از آزادى و دموكراسى، بيهوده است. بهمين جهت، خواست آزادى و دموكراسى، خواست مركزى و اصلى روشنفكران آن عصر نبود بلكه خواست هاى اساسى مردم و روشنفكران، حفظ تماميت ارضى ايران، استقرار نظم و قانون، تأمين امنيت، استقلال و اقتدار سياسى، ايجاد يك قدرت و دولت مركزى، جدائى دين از سياست و كوتاه كردن دست ملاها از عرصه هاى آموزشى و قضائى، توسعه آموزش و پرورش و سوادآموزى و رشد تكنولوژى و صنعت بود.
على اكبر سياسى (اولين رئيس دانشگاه تهران) در خاطراتش اشاره مى كند كه رضاشاه اصلاحات خويش را از مرامنامهء "انجمن ايران جوان" اقتباس كرده بود بطوريكه اندكى پس از تأسيس "انجمن ايران جوان" و انتشار مرامنامهء آن (در فروردين ماه ١٣٠٠ شمسى) سردار سپه، نمايندگان انجمن را به نزد خود فراخواند. از طرف انجمن، اسماعيل مرآت، نفيسى، محسن رئيس و خود او (سياسى) به اقامتگاه سردار سپه رفتند. سردار سپه مى پرسد: "شما جوان هاى فرنگ رفته چه مى گوئيد؟ اين انجمن ايران جوان چه معنا دارد؟"... على اكبر سياسى پاسخ مى دهد كه: "ما گروهى جوانان وطن پرست هستيم كه از عقب ماندگى ايران و فاصله اى كه ميان كشور ما و كشورهاى اروپائى وجود دارد، رنج مى بريم و قصدمان از بين بردن اين فاصله است. مرامنامهء ما هم بر همين پايه تدوين شده است"... سردار سپه،
مرامنامه را از على اكبر سياسى گرفت و با نگاهى به مرامنامه مى گويد: "اين ها كه نوشته ايد، بسيار خوب است. با ترويج مرام خودتان چشم و گوش ها را باز كنيد و مردم را با اين مطالب آشنا كنيد. حرف از شما ولى عمل از من خواهد بود. به شما قول مى دهم كه همهء اين آرزوها را برآورم، مرام شما را كه مرام خود من هم هست، از اول تا آخر اجرا كنم. اين نسخهء مرامنامه را نزد من بگذاريد، چند سال ديگر، خبرش را خواهيد شنيد".
ترديدى نيست كه دولت انگليس در قدرت گيرى رضاشاه، منافع و مصالح خود را جستجو مى كرد (با توجه به پيدايش دولت كمونيستى شوروى در مرزهاى شمالى ايران و تمايلات ضد كمونيستى رضاشاه) اما من به چيزى بنام
"وابستگى" يا
"عامل انگليس بودن رضاشاه" معتقد نيستم. منابع معتبر (خصوصاً اسناد و گزارش هاى مأموران انگليس) بر استقلال و ميهن دوستى رضاشاه تأكيد مى كنند. خوشبختانه امروزه در پرتو مطالعات و تحقيقات ارزنده ء محققان (مانند كتاب دكتر سيروس غنى) ما مى توانيم درك بهتر و روشن ترى از چگونگى بقدرت رسيدن رضاشاه داشته باشيم. مى خواهم بگويم كه رضاشاه بيش و پيش از آنكه از طريق سرنيزه ءسربازانش به حكومت و قدرت برسد، از طريق حمايت هاى ملى مردمى، خصوصاً با پشتيبانى عموم رهبران و روشنفكران ترقيخواه آن عصر مانند سيد احمد كسروى، سعيد نفيسى، اقبال آشتيانى، محمد على فروغى، على اكبر سياسى، ايرج ميرزا، عارف قزوينى، محمود افشار، على دشتى، محمد تقى بهار، كاظم زاده ايرانشهر، ابراهيم پورداوود، على اكبر داور، سيد حسن تقى زاده و سليمان ميرزا اسكندرى (رهبر حزب سوسياليست و پدر معنوى حزب توده ايران) و تا مدتى هم با حمايت دكتر محمد مصدق بقدرت رسيد. بنابراين در آن شرايط مشخص تاريخى بقول شاهرخ مسكوب:
"رضاشاه، تقدير تاريخى جامعه ايران بود". ايرج ميرزا همان زمان در باره اوضاع اجتماعى و سياسى ايران گفته بود:
« زراعت نيست، صنعت نيست، ره نيست
اميدى جزبه سردار سپه نيست."
نگاهى به اسناد و ادبيات سياسى اين دوران، تمايل شديد روشنفكران مترقى و مردم عادى به ظهور يك "مشت آهنين"، يك "مرد مقتدر" و يك "ديكتاتور ترقيخواه" را بخوبى نشان مى دهد. به عبارت ديگر:
در ذهن و زبان روشنفكران آن عصر، حكومت رضاشاه بر پايه ناسيوناليسم، تجدد، اقتدارگرائى، استقرار امنيت، توسعه اجتماعى و صنعتى و كسب تكنولوژى و تمدن غرب شكل گرفته بود و استقرار آزادى هاى سياسى و دموكراسى به آينده اى نامعلوم موكول شده بود...
تلاش : حكومت و ساختار قدرت سياسى در بحث هاى "سنت و مدرنيته" يكى از محورهاى اصلى مجادلات نظرى است. اگر اجازه دهيد در اينجا بطور ويژه به "حكومت و قدرت سياسى" از زواياى گوناگون بپردازيم. مقدمتاً از يك نگاه تاريخى به برآمدن حكومت ها در ايران آغاز كنيم.
امروز يكى از نقدهاى اساسى، نقد حكومت هاى اقتدارگرا در ايران بعنوان زمينهء مهم پايدارى استبداد سياسى مى باشد. اما بر مبناى اسناد و شواهد تاريخى كه شما ارائه مى دهيد، پرسش ما اين است كه خود اين شرايط تاريخى يعنى ضرورت مقابله و مقاومت در برابر دست اندازى ها و تجاوزات، قتلها و كشتارها و در نتيجه گسستگى شيرازه ء امور در اداره كشور تا چه ميزان به تداوم حكومت هاى استبدادى مشروعيت بخشيده و آيا جراحات عميق ناشى از اين ناملايمات بر ذهنيت تاريخى ملت ايران، زمينه ساز قَدَرقدرتى و سلطهء بلامنازع حكومت ها در برقرارى امنيت، آرامش، نظم و اداره امور كشور نيست؟
ميرفطروس : در بحث از قدرت و سنت پايدار استبداد سياسى در ايران به اين نكتهء اساسى بايد توجه داشت كه در فقدان مالكيت خصوصى، اساساً چيزى بنام "فرد" و "حقوق فردى" نمى توانست مطرح باشد. (در جوامع غربى، مالكيت خصوصى، پايهء همهء ارزش ها و تحولات حقوقى و اجتماعى خصوصاً در پيدايش جامعه مدنى بوده است).
آسمان خسيس و كمبود آب و بارندگى در ايران، باعث گرديد تا انسان ايرانى بجاى توجه به طبيعت مادى (فيزيك) همواره چشم به آسمان ها (متافيزيك) داشته باشد و از خدا طلب بركت و باران نمايد (درست برخلاف انسان اروپائى)، با اينهمه، همت بلند نياكان ما با احداث قنات هاى عظيم و استخراج آب هاى زيرزمينى، باعث شد تا بر اين فقر طبيعى، فائق آيند بطوريكه مثلاً حدود ١٠٠٠ سال پيش ناصر خسرو قباديانى در سفرش به منطقه خشك و كويرى گناباد (در غرب خراسان) از قناتى ياد مى كند كه بيش از ٣٠٠ متر عمق و ٤ فرسنگ (٢٤ كيلومتر) طول داشته است. حدود ١٥٠٠ سال پيش نيز آسيابى كه بوسيلهء قنات دولت آباد يزد (توجه كنيد به اسم "دولت آباد") كار مى كرد، روزى هزار من (حدود ٤٠٠٠ كيلو) گندم را آرد مى كرد. خودِ يزدى ها در باره اين قنات مى گفتند كه: "از فراوانى آب و استعداد، پهلو به دجله بغداد مى زند".
در هجوم هاى دائمى قبايل مختلف به ايران، عموماً اين تأسيسات توليدى و منابع آبيارى ويران مى شدند و اين امر، سلطه (مديريت) حكومت ها را تقويت كرد. (از طريق حفاظت، سرمايه گذارى و تعمير منابع و تأسيسات آبيارى). سلطه مالكيت دولتى بر شبكه هاى آبيارى و منابع توليدى و وابسته بودن توده مردم (رعايا) به سلطان، خودبخود، انكشاف "حقوق فردى" يا استقلال "فرد" و پيدايش سازمان ها و اصناف مستقل از حكومت (دولت) را منتفى مى ساخت. نگاهى به "سياست نامه"ها (از "نامه تنسر" تا "سياست نامه"ى خواجه نظام الملك يا "سلوك الملوك" روزبهاشيرازى) نشان مى دهد كه در طول تاريخ ايران، مردم (و حتى وزراء و اشراف و بازرگانان) جزو رعاياى سلطان بودند كه هيچ "حق"ى نداشتند جز وظيفه و تكليف در اجراء يا اطاعت اوامر سلطان، چرا كه بقول خواجه نظام الملك:
"رعيت، رمه، و پادشاه، شبان رعيت است"
تكرار و تداوم حملات قبايل بيابانگرد و ضديت آنان با شهر و مظاهر شهرنشينى، و در نتيجه: ويرانى مداوم شهرهاى بزرگ و سپس انتقال قبايل مهاجم و استقرار آنان در شهرها، بتدريج،
فرهنگ "شبان ـ رمگى" را در جامعه ايران، تثبيت و تقويت كرد. (اصطلاح "شبان ـ رمگى" از زنده ياد محمد مختارى است).
فقدان "حقوق فردى" و بى ارزشى "فرد"آنچنان بود كه حتى مردم شهرها و روستاها اجازه ء دفاع از خود و مقاومت در برابر مهاجمان را نداشتند بطوريكه بخاطر دفاع از خود در جنگ عليه مهاجمان، مردم (رعايا) مورد موآخذه و حتى مجازات سلاطين وقت قرار مى گرفتند، مثلاً بقول بيهقى: وقتى سلطان محمود غزنوى در سفر به بلخ، بازار عاشقان (و چه اسم زيبا و شگفتى است اين
"بازار عاشقان" در آن هنگامهء حملات و هجوم ها و خونريزى ها!) بارى! بازار عاشقان را سوخته ديد، لذا با عتاب و عصبانيت به مردم گفت:
"مردمان رعيت را با جنگ كردن چه كار باشد؟ تاوان اين (ويرانى) از شما خواسته آيد، تا پس از اين، چنين (از خود دفاع) نكنيد... كه رعيت، جنگ نكند!"
حملات و هجوم هاى پى در پى و پريشانى ها و نابسامانى هاى دائمى، بتدريج انديشه "امنيت به هر قيمت" را به يك ضرورت اجتماعى تبديل كرد و لذا فكر "سلطان جائر (ظالم) و امنيت لازم" را در ذهن و ضمير مردم ما پذيرفتنى كرد. اين امر، باعث تداوم حكومت هاى مطلقه و پايدارى استبداد سياسى در ايران گرديد. در واقع، وجود "خدايگان" و "بنده" در تاريخ ايران سابقه اى ديرپا و درازمدت دارد. اين سنت ديرپا، با ترويج شهادت طلبى و ايثار (توسط اسلام و تصوف) به اضمحلال قطعى "فرد" (جزء) در "كل مطلق" (خدا، قطب يا مرشد كامل) شتاب بيشترى بخشيد و باعث تداوم و تقويت استبداد سياسى در ايران گرديد.
در تصوف و اسلام، هر قدر كه خدا، كامل و تواناست، "فرد" به همان اندازه ناتوان و حقير و ضعيف است. بنابراين: بنده با تسليم به نيروى ديگر (خدا)، از خود، بيگانه مى شود و در اين نيروى ديگر (خدا) خود را مضمحل مى سازد. در سايه اين اضمحلال فرد است كه مثلاً در اشعار تقريباً همهء شاعران ايران، ضمير
"من" ـ بعنوان يك فرد آزاد و مستقل ـ حضورى ندارد بلكه شاعران ما ـ حتى در بيان خصوصى ترين حالات و عواطف خويش ـ از ضمير "ما" استفاده كرده اند: اينكه عاشق، وجود "خود" را نفى مى كند و با فناى در معشوق، از "خود" چيزى باقى نمى گذارد، روى ديگر اين اضمحلال "فرد" و فرديت است.
در آستانه قرن ١٦ ميلادى، در حاليكه جوامع غربى (اروپائى)، دستاوردهاى فلسفى و علمى دوران رنسانس را تجربه مى كردند، در ايران با استيلاى تركان صفوى، آخرين شعله دانش و فلسفه و انديشه خاموش گرديد. حكومت ٢٤٠ ساله سلاطين صفوى با رسميت بخشيدن زورمندانه تشيع و تحكيم و تثبيت جابرانهء آن در ذهن و ضمير مردم ما، دوران جديدى از اختناق و تعصبات دينى، رواج خرافات مذهبى و سركوب و هراس و استبداد سياسى را در ايران گسترش داد بطوريكه بسيارى از محققان، بدرستى، اين دوران را
"تونل وحشت" ناميده اند.
بدين ترتيب:
فقر فلسفه با
فلسفهء فقر (درويشى) و
"ايمانِ به سلطه" با
"سلطهء ايمان" درآميخت و دوران ديگرى از اسارت و اضمحلال فردى ما آغاز گرديد.
در دوران معاصرنيز، سلطه ايدئولوژى هاى ماركسيستى ـ لنينيستى و احزاب "طراز نوين" جاى "قطب"، "انسان كامل" و "استاد ازل" را گرفت و كيش شخصيت در ستايش از استالين، مائو و لنين تبلور يافت. نتيجه اين شد كه "فرد مستقل" به "عنصرى سازمانى" و "عقل نقاد" به "عقل نقال" سقوط كرد و همه بجاى تحليل و تفكر، به "نقل قول" پرداختند:
در پس آينه، طوطى صفتم داشته اند
آنچه استادِ ازل گفت بگو، مى گويم
تلاش : امروزه از سوى نيروهاى مدافع دموكراسى در ايران، رويكرد گسترده اى به مسئله تقسيم قدرت و احاله و انتقال قدرت سياسى به نهادهاى دموكراتيك و منتخب مردم، آزادى احزاب و سازمانهاى مختلف مشاهده مى شود. از سوى ديگر، گروهى از نيروها، شخصيتها و سازمان هاى سياسى نسبت به پافشارى بر مطالبات فوق و تحولات سريع و غيرقابل كنترل هشدار داده و به نتايج تلخ احتمالى آن براى امنيت كشور و يكپارچگى و حفظ نظم و شيرازه امور اشاره مى كنند. تجربه هاى تاريخى نظير دوران پس از انقلاب مشروطه (يعنى وجود دولت هاى ناپايدار، مجلس ناتوان و آشفتگى عمومى كشور) و همچنين در سالهاى پس از شهريور ١٣٢٠ و تبديل ايران به ميدان جدال قواى بيگانه و عدم قدرت دولت هاى وقت در استقرار نظم و يكپارچگى و حفظ استقلال كشور و همچنين جدال و ستيز دائمى ميان احزاب و سازمانهاى سياسى، به قوت استدلال نظريهء دوم يارى مى رسانند.
تجربه هاى تاريخى فوق ملت ايران را دچار ترديد، تزلزل و بدبينى نسبت به احزاب و دموكراسى و آزاديهاى سياسى نموده است. در باور بسيارى، وجود آزادى هاى سياسى ـ اجتماعى و فعاليت احزا
ب و سازمان ها معادل با تضعيف حكومت و عدم قدرت آن در اداره امور و توقف جريان عادى زندگى مردم مى باشد...
ميرفطروس : روشن است كه حملات و هجوم هاى پى در پى و دست بدست گشتن حكومت ها، باعث بى تفاوتى و بى اعتنائى مردم نسبت به امور مادى و جارى زندگى گرديد. فلسفهء "دم را غنيمت است!"، "خوش باش!"، "زندگى روى آبه!" و "عمرِ دو روزه" بازتاب روحى و روانى اين ناكامى ها و نابسامانى هاى اجتماعى بود. اين نابسامانى ها و ناكامى ها ـ بتدريج ـ مردم ما را به
"درون" كشانيد و باعث رواج تصوف و عرفان گرديد. در بى اعتنائى ها و بى تفاوتى هاى مردم، دولت ها و حكومت ها مى آمدند و مى رفتند بى آنكه اعتماد جامعه را بخود جلب نمايند. اين امر، شكاف بين
"دولتى ها" و
"ملتى ها" را عميق تر ساخت بطوريكه كارها و اقدامات "دولتى ها" هيچ ربطى به خواست و علاقه "ملى ها" نيافت.
از طرف ديگر: سركوب ها و تجربه هاي تاريخي به مردم ما نشان داده بود كه
"زبانِ سرخ، سرِ سبز مى دهد بر باد!" بنابراين: فرهنگ "تقيه" و "دروغ مصلحت آميز، به ز راستِ فتنه انگيز" به نوعى اخلاق و ارزش اجتماعى بدل گرديد. همهء اين عوامل، ترديد و تزلزل و بدبينى نسبت به مقولهء "سياست" را تشديد و تقويت كرد. اين تلقى كه
سياست، بى پدر ـ مادر است
نشان دهندهء ترديد و بدبينى جامعه ما نسبت به "سياست" است.
بدين ترتيب: مردم از كوچه ها و خيابان هاى سياست و اجتماع به زاويه "خانه"ها رانده شدند و خانه، "مأمن امن"، "خلوت انس" و "كانون گرم خانواده" گرديد. اين امر، ضمن تضعيف حس مسئوليت اجتماعى، شكاف تاريخى موجود بين "دولت" و "ملت" را عميق تر ساخت بطوريكه بهترين اقدامات و اصلاحات "دولتى ها"، نه تنها هيچ علاقه و اعتنائى در ميان "ملتى ها" (ملى ها) بوجود نياورد بلكه عموماً باعث مخالفت "مليون" گرديد.
رواج ماركسيسم ـ لنينيسم در ايران و خصوصاً رونق مبارزات چريكى، به نيهيليسم ويران ساز روشنفكران ما، روح تازه اى بخشيد و حس مسئوليت شهروندى در نوسازى يا مهندسى اجتماعى را ضعيف و ضعيف تر ساخت بطوريكه در مبارزه با حكومت وقت، حتى به نابودى منابع آب رسانى و انفجار شبكه هاى توليد برق پرداختند، گوئى كه روح چنگيز يا تيمور لنگ در ما حلول كرده بود.
در تواريخ دوره ء تيمورى آمده است كه
در حمله شاهرخ تيمورى به سيستان (در سال ١٢٩٤ ميلادى) وقتى لشگريان شاهرخ از محاصره و فتح سيستان، خسته و مأيوس شدند، ميرساقى (مشاور سلطان شاهرخ كه جمعى از اقوام او بدست سيستانى ها كشته شده بودند) به سلطان شاهرخ گفت: "نوعى از
فتح اينست كه كل مملكت را خراب سازيم و بندها (سدها) را از رود هيرمند برداريم