فصل ِ اوّل:
نکاتی در باره علل تاريخی عقب ماندگی های جامعه ايران / نقش هجوم های قبايل بيابانگرد و عشاير چادر نشين در فروپاشی مناسبات اقتصادی-اجتماعی و ايجاد گسست های تاريخی-فرهنگی / حمله اسکندر، حمله اعراب، حمله مغول ها و ... / کتابخانه های بزرگ شهرها و سياست کتابسوزان اقوام مهاجم / جمعيت و کتابخانه های بزرگ شهرهای ايران در مقايسه با جمعيت و کتابخانه های بزرگ شهرهای اروپا در قرون وسطی / حوادث طبيعی: قحطی ها، خشکسالی ها، زمين لرزه ها و ... / جنگ های سرداران و شاهزادگان محلی / زد و خوردها و کشمکش های مذهبی / نتيجه و پايان سخن.
* * *
نگاهی به تاريخ اجتماعی ايران اين نکته را روشن می کند که تاريخ ايران -در مجموع- تاريخ هجوم های ويرانگر قبايل بيابانگرد و عشاير چادرنشين، تاريخ فروپاشی مناسبات اقتصادی- اجتماعی حاکم و بازتوليد مناسبات قبلی، تاريخ سرکوب های خشن نهضت ها و شورش های مردمی، سلطهء استبداد سياسی و اختناق فرهنگی، و تاريخ پسرفت های اجتماعی، گسست های فرهنگی و رکودها و وقفه های بلند تاريخی است.
گروهی از شرق شناسان، جوامعی مانند ايران را فاقد "وضعيت تاريخی" می دانند و معتقدند که جامعهء ايران نيز(مانند ساير جوامع شرقی) تنها دارای "وضعيت طبيعی" است. به عقيده آنان، تنها جوامع اروپائی(غربی) دارای "وضعيت تاريخی" می باشند.
منظور آنان از "وضعيت طبيعی" حرکت گياهی و دايره وار جوامع شرقی و مقصود از "وضعيت تاريخی" پويائی، تحول و تکامل اقتصادی-اجتماعی جوامع غربی است.
در يک نگاه سطحی به تاريخ اجتماعی ايران اين نظر -ظاهرآ- درست می نمايد، زيرا که تاريخ ايران -در کليّت ظاهری خود- تاريخ تداوم و تکرار مناسبات اقتصادی- اجتماعیِ واحدی است. تاريخی که بنظر می رسد در آن، جامعه وجود دارد اما زندگی اجتماعی، پويائی و تکامل اجتماعی وجود ندارد. تاريخی که ظاهرآ در يک "دور باطل" نهادهای اقتصادی و ساختارهای اجتماعی پيشين را تجديد و تکرار کرده است.
بررسی و نقد نظريه های موجود در بارهء علل اين به اصطلاح "وضعيت طبيعی" و چرائی بازتوليد و تکرار مناسبات اقتصادی- اجتماعی در ايران، موضوع "ملاحظات" ما نيست. هدف ما ?در اين بخش- ارائه گزارشی کوتاه از هجوم های متعدد قبايل و عشاير چادر نشين به ايران و نتايج سهمگين اين هجوم ها در ويران سازی شهرها، فروپاشی مناسبات اقتصادی- اجتماعی و ايجاد گسست های تاريخی- فرهنگی در دوره های مختلف تاريخ ايران است.
در اين راستا به نقش حوادث طبيعی(قحطی ها، خشکسالی ها، زمين لرزه ها...) و نيز به تأثير جنگ های داخلی اميران و شاهزادگان محلی و کشمکش فرقه های مذهبی در غارت و ويرانی شهرهای مهم ايران اشاراتی خواهيم کرد. بنظر ما اين موارد، نکات بسيار مهمی هستند که در بررسی علل تاريخی عقب ماندگی جامعهء ايران توجه چندانی به آن ها نشده است.
1- هجوم اقوام و قبايل چادرنشين
ايران به خاطر موقعيت جغرافيائی و شرايط اقتصادی- سياسی خود، بعنوان چهار راه جهانی، از يکطرف کانون تلاقی فرهنگ ها و تمدن های گوناگون بوده و از طرف ديگر، همواره عرصه هجوم های قبايل و اقوام مختلف بوده است. اين حملات و هجوم ها -هر بار- با ويران کردن شبکه های آبياری و تأسيسات کشاورزی، فروپاشی مناسبات اقتصادی- اجتماعی، قتل عام های گسترده و خرابی شهرها و روستاها، حيات طبيعی و تکامل تاريخی جامعه ايران را با وقفه ها و رکودهای طولانی روبرو ساخته اند. در حقيقت، علت عقب ماندگی های تاريخی و اجتماعی-فرهنگی ايران را می توان با اينگونه حملات مرگبار و هجوم های ويرانگر توضيح داد:
حملهء آشوربانيپال به ايران(646 ق. م)، حملهء اسکندر(334 ق. م)، حملهء اعراب(637 م)، حملهء ترکان غزنوی(999 م)، حملهء ترکان سلجوقی(1030 م)، حملهء ترکان قراختائی (1141 م)، حمله ترکمانان غُزّ(1156 م)، حملهء مغولها(1120 م)، حملهء تيمور(1381 م)، حملهء افغانها(1720 م) و دهها تهاجم خارجی ديگر و نيز جنگها و کشمکشهای اميران و شاهزادگان داخلی و دست بدست گشتن حکومتهای محلی - که با تاراج و کشتار و ويرانيهای فراوان همراه بودند - هر يک، سالها و قرنها جامعهء ايران را از رشد طبيعی، تحول اجتماعی و تکامل تاريخی بازداشتند. اين حملات و هجوم ها تأثيرات مخرب خود را بر شعور اجتماعی مردم ما باقی گذاشتند و باعث قطع رابطهء جامعه با بُعد تاريخی خويش گرديدند. به عبارت ديگر: اين حملات و هجوم ها -هر يک- شمشيری بودند که هر بار جامعهء ايران را از ريشه و گذشتهء خويش قطع کردند بطوريکه ما مجبور شديم -هر بار? از صفر آغاز کنيم: بدون هويت تاريخی، بی هيچ خاطره ای از گذشته، بی هيچ دورنمائی از آينده و ... اين چنين است که ما اينک ميراث خوار تاريخ و فرهنگی هستيم که نيمی از آن معدوم، و نيمی ديگر مخدوش و مجعول گشته است.
مثلآ در باره حمله مغول به ايران(920 م) کافی است بدانيم که در نيشابور، دهها هزار تن و بقولی يک ميليون و هفتصد و چهل و هشت هزار نفر بقل رسيدند.[1] مغول ها پس از سه روز قتل عام در نيشابور، هر کس را که زنده مانده بود کشتند و حکم شد تا آن شهر را چنان ويران کنند که بتوان در آن زراعت کرد بطوريکه "اثری از عمارات آن شهر باقی نماند".[2]
در مرو نيز قريب يک ميليون و سيصد هزار نفر کشته شدند و بقول جوينی: بهريک از سربازان مغول سيصد الی چهارصد مَروی برای کشتن رسيد و "چنان کشتار کردند که گودال ها از کشتگان انباشته شد و کوهها؛ پُشته و صحرا از خون عزيزان آغشته گشت... سيزده شبانه روز شمار کشتگان می کردند".[3]
در سمرقند، مغول ها ضمن قتل عام مردم، سی هزار مرد را به عنوان پيشه وری جدا نموده و آنان را بين سرداران و سربازان تقسيم کردند و سی هزار تن ديگر را بعنوان "حَشَر" برگزيدند.[4]
در بخارا نيز تمامت شهر بمدت چند روز در آتش سوخت بطوريکه يکی از مردان بخارا -که از واقعه گريخته و به خراسان آمده بود- وضعيت بخارا را چنين تعريف می کرد: "آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند".[5]
جُرجانيه(پايتخت خوارزم) نيز در حملهء مغول بکلی ويران شد. اين شهر -که از آبادانی، کثرت جمعيت، رشد پيشه وری، حرفه و صناعت و داشتن کتابخانه ها و مدارس بزرگ از شهرهای بی نظير و معروف آن عصر بود- پس از هفت ماه مقاومت و دفاع دليرانهء مردم، سرانجام بدست مغول ها افتاد بطوريکه: "لشکر مغول به قوارير(شيشه ها)ی نفت، دور محلات می سوختند ... و تمام خلق را کشتند ... و آنچه ارباب حرفه و صناعت - زيادت از صد هزار نفر - را جدا کردند و آنچه کودکان و زنان جوان بود، برده ساختند و به اسيری بردند". در خُجند نيز "محترفه و صُناع را معين کردند و جوانان را از ميان ديگران به حَشَر بيرون آوردند".[6] مغول ها، سدهای اطراف شهر جرجانيه را شکستند و شهر را به آب بستند بطوريکه رود جيحون از مسير عادی خود منحرف شد و تا سيصد سال بدريای خزر می ريخت.[7]
در هرات حدود ششصد هزار تن کشته شدند و اين شهر - که از آبادترين و پرجمعيت ترين شهرهای ايران در آن عصر بود - بکلی ويران گرديد.[8]
شهرهای ديگر ايران -بجز چند شهر- همگی بطور کلی با خاک يکسان شدند و مردم آنها قتل عام گرديدند.[9]
آنچه که در نقل قولهای فوق، اهميت بسيار دارد اينست:
- در زمانی که بزرگترين شهرهای اروپا(در قرن 13 ميلادی) دارای بيست تا سی هزار تن جمعيت بودند، شهرهائی مانند بخارا، نيشابور و مرو و هرات -هر يک? ششصد هزار تا يک ميليون نفر جمعيت داشتند. اين ارقام اگر چه اغراق آميز بنظر می رسند، اما بهر حال بيانگر کثرت جمعيت در شهرهای مذکور می باشند.
- همچنين: برده کردن بيش از صد هزار ارباب حرفه و صناعت، خود نشانهء تکامل مناسبات اقتصادی، رونق شهرها و پيدايش پيشه وری و حرفه و صنعت -يعنی نطفه های بورژوازی- در آن عصر می باشد.
در زمينهء فرهنگی نيز عواقب حملهء مغول ها، بسيار سخت و سهمگين بود آنچنانکه - بار ديگر- فلسفه و علوم طبيعی(که شناخت واقعی طبيعت و انسان را هموار می کرد) رو به انحطاط نهاد و صوفيگری و مذهب و مقوله های غير عقلی- بار ديگر- رشد و پرورش يافت بطوريکه جوينی در بارهء وضع علم و فلسفه در اين روزگار می نويسد:
"مدارس درس؛ مندرس و عالِم علم؛ مُنطمس(نابود شده) و طبقهء طلبه در دست لگدکوب حوادث، متواری ماندند. هنر اکنون همه در خاک طلب بايد کرد ... اکنون بسيط زمين -عمومآ- و بلاد خراسان -خصوصآ- خالی شد. کذب و تزوير را، وعظ و تذکير دانند ... هر خَسی؛ کسی، هر نادری؛ قادری، هر آزادی؛ بی زادی و هر رادی؛ مردودی ... و هر دستاربندی؛ بزرگوار دانشمندی ...".[10]
حمله اعراب به ايران( 16 ه = 637 م) چه از نظر سياسی و چه از نظر اجتماعی، مهم تر، موثرتر و مرگبارتر از حمله مغول ها بود زيرا مغول ها بخاطر فقدان يک مذهب مشخص و عدم اعتقاد به هيچيک از اديان و آئين های معتبر -در مجموع- از تعصّب مذهبی و رجحان ملّتی بر ملّتی ديگر بدور بودند.[11] به عبارت ديگر: حمله مغول ها -اساسآ- متوجه تصرّف قدرت و تغيير شکل سياسی حکومت در ايران بوده، امّا اعراب از يکطرف کوشيدند تا با اشغال نظامی ايران، استقلال و شکل سياسی حکومت ايران را نابود کنند(سرنگونی امپراتوری ساسانی) و از طرف ديگر تلاش کردند تا با قرآن و اسلام، ملّت ايران را در امّت اسلام و دين و فرهنگ و زبان و خط ايرانی را در دين و فرهنگ و زبان و خط عربی حل کنند. از اين رو: نتايج مخرّب حمله اعراب به ايران از نظر تاريخی عميق تر و از نظر جغرافيائی گسترده تر از حمله مغول بوده است.
امپراطوری ساسانی در پرتو موقعيت جغرافيائی خويش، پل ارتباطی و بازرگانی بين چين، هند، روم شرقی(بيزانس) و ديگر کشورهای حوزهء مديترانه بود. داد و ستد تجاری با چين از طريق "جاده ابريشم" و مناسبات بازرگانی با بابل و روم شرقی، باعث شکوفائی اقتصاد و رشد و رونق شهرها شده بود بطوريکه هرتسفلد(محقق آلمانی) نام بيش از صد شهر ساسانی را ثبت و فهرست کرده و در اين باب اطلاعات وسيعی بدست داده است. از اين رقم، تعداد 82 شهر در غرب ايران(در مسير حملهء اعراب) قرار داشت.[12]
توليد و تجارت منسوجات پشمی و ابريشمی و رونق صنعت شيشه سازی و قالی بافی، موجب رشد کارگاهها، و بروز جنگ های خارجی، باعث رشد صنايع يَدی و افزايش صاحبان حرفه و فن(دست ورزان) شده بود. ايجاد کارگاههای نسّاجی و کفش سازی(کفشگری)، اسلحه سازی(نيزه و شمشير سازی) و حرفه های مربوط به امور اسب(زين نعل و غيره) سهم مهمی در اقتصاد کشور داشت و گروه زيادی از مردم ولايات به اين پيشه ها اشتغال داشتند. بر اساس منابع موجود، محققان نشان داده اند که "پيشه وران ايرانی در اين عصر، تشکيلات مخفی و جشن های صنفی مخصوص داشتند".[13]
روابط تجاری با کشورهای خارجی و آرامش و امنيت راههای تجاری، باعث رونق تجارت و بازرگانی گرديده بود. در معاملات تجاری، مسکوکات طلا و نقره و مس جريان داشت و بقول گيرشمن: "مبادلهء چک و برات، نقش مهمی در مبادلات پولی داشت".[14]
در عرصهء فلسفه و علوم نيز ايران -قبل از حملهء اعراب- از مراکز مهم فرهنگ و تمدّن جهانی بشمار می رفت. در اين دوره، دانش طبّ، رياضيات، نجوم، فلسفه و هنر موسيقی رواج داشت.[15] بسته شدن مدرسهء آتن و مهاجرت عده ای از فلاسفهء يونان به ايران و به ويژه ترجمهء آثار فلاسفه و دانشمندان يونانی به پهلوی، باعث غنای فرهنگی و علمی جامعه شده بود. دانشگاه جندی شاپور(نزديک دزفول?شوشتر) يکی از مراکز علمی آن زمان بود که بخاطر تجمع معروفترين و بزرگترين فلاسفه، اطبّا و دانشمندان ايرانی و خارجی، دارای اهميّت علمی بسيار بود.[16] در اين دوران، قبايل عرب از فرهنگ نازلی برخوردار بودند و به خط و کتابت و علم و دانش آشنائی نداشتند. شرايط سخت اقتصادی و علاقهء اعراب به زندگیِ قبيله ای فرصتی برای تفکر و رشد و پرورش انديشه ها باقی نمی گذاشت. بعد از اسلام نيز نوعی ممنوعيت و تعصّب مذهبی باعث شد تا اعرابِ مسلمان، هيچ چيز -جز قرآن- را لايق خواندن ندانند. اعتقاد به اينکه: "قرآن، ناسخ همهء کتب، و اسلام، ناسخ همهء اديان و انديشه هاست"(اِنِ الاسلام يَهدُم ماکان قَبلُه) و "هيچ دانشی نيست که در قرآن نباشد"(لا رُطَبّ و لايابس اِلاّ فی کتابِ مبين) باعث شد تا اعراب مسلمان به آثار علمی و ذخاير فرهنگی ساير ملّت ها، به ديدهء حقارت و دشمنی بنگرند. با چنين خصلت قبيله ای و احساس و انديشه ای بود که اعراب مسلمان، پس از حمله و اشغال کشورهای متمدن(مانند ايران و مصر) بی درنگ به نابود کردن ذخاير علمی و فرهنگی ملل مغلوب پرداختند آنچنانکه در حمله به مصر، کتابخانه ها را به آتش کشيدند و محصول تمدّن و فرهنگ چند هزار سالهء اين ملّت باستانی را به "تون"(آتشدان) حمام ها افکندند بطوری که مدت شش ماه حمام های مصر از سوختن اين کتابها گرم می شد.[17]
در حمله به ايران نيز اعراب مسلمان از همين "سياست آتش" استفاده کردند بطوريکه کتابخانه های ری و جُندی شاپور را به آتش کشيدند زيرا عُمَر نيز معتقد بود که: "با وجود قرآن، مسلمين را به هيچ کتاب ديگری احتياج نيست".[18]
با چنان خصلت قبيله ای و تعصب اسلامی بود که مثلآ قُتيبه بن مُسلم(سردار عرب) برای مسلمان سازی مردم خراسان و خوارزم، ضمن قتل عام مردم و ويرانی شهرهای اين مناطق(بسال 90 ه = 709 م) مورّخين، متفکّرين و دانشمندان اين نواحی را "بکلّی فانی و معدوم الاثر کرد" و بسياری را به شهرهای دوردست تبعيد کرد و آثار و رسالات آنان را بسوخت آنچنانکه: "اخبار و اوضاع ايشان(مردم خراسان و خوارزم) مخفی و مستور ماند ... و اهل خوارزم، اُمی(بيسواد) ماندند و در اموری که مورد نياز آنان بود تنها به محفوظات خود استناد کردند".[19]
نابود کردن کُتب علمی و فلسفی و ويران ساختن آثار هنری و بناهای تاريخی، سياست عملی همهء مهاجمين(از اسکندر تا اعراب، از ترکان غزنوی تا سلجوقيان و مغول ها و تيموريان) بود و چنانکه خواهيم ديد، در نظر اقوام و قبايل مهاجم، ويران کردن شهرها و شبکه های آبياری و آتش زدن کتابخانه ها نوعی "فتح" بشمار می رفت. بهمين جهت اگر ما مثلآ از دوران اشکانيان و هخامنشيان آثار چندانی در دست نداريم عجيب نيست، گويا برای مصون ماندن از همين حملات و هجوم ها بود که پادشاهان هخامنشی(مثل داريوش و شاپور) فرمان های خويش را بر فراز کوهها و بر سنگ های بيستون حک می کردند و شگفتا که اگر از اين دروان اطلاعات ناچيزی داريم، هم از بقايای همين سنگنبشته ها است.
آشوربانيپال در حمله به شوش(646 ق.م) ضمن ويران کردن اين شهر پيشرفته و آباد، تمام آثار گرانبهائی را که نشاندهندهء درجهء تمدّن و هنر ايلامی بود با خود به نينوا برد و شهر را ويران کرد بطوريکه می گفت: "آوای انسان و صدای سُم چهارپايان بزرگ و کوچک و فريادهای شادی بدست من از شوش رخت بربست".[20]
اسکندر نيز در حمله به ايران، به ويرانی و نابود سازی مظاهر تمدّن و فرهنگ پارسی پرداخت و به انتقام ويرانی آتن، شهر پرسپوليس(تخت جمشيد) را به آتش کشيد و مردم شهرها را قتل عام کرد بطوريکه در سُغد، صد و بيست هزار نفر را از دم تيغ گذراند.[21] او که پادشاهی فرهنگ دوست و دانش پرور بود در بارهء کتب موجود در کتابخانه های ايران، ابتدا فرمان داد تا کتب علمی و فلسفی را ترجمه نمايند و سپس دستور داد تا اين کتابخانه ها را آتش زدند. گرديزی(مورّخ قرن 5 هجری / 11 ميلادی) در بارهء يکی از اين کتابخانه ها می نويسد: "... دژنوشت که در آن کتاب بسيار بود -از علم دين زرتشتی و فلسفه و حساب و هندسه و نجوم و هر علمی- اسکندر فرمود تا آن همه را ترجمه کردند و به روم فرستاد و فرمود به مقدونيا بنهادند و آن دژنبشت را بسوختند با هر چه کتاب بود اندر وی. و اندر ميانِ عَجم(ايرانيان) کتاب نماند مگر اندک مايه که اندر دست مجهولان مانده بود اندر زاويه های ولايت".[22]
آثار و اسناد تاريخی(کتابها، سنگنبشته ها، سندها و اوراق ارضی) همانند شهرهای ايران، در هجوم های قبايل و اقوام بيگانه و در کشمکش های شاهزادگان و اميران محلّی دچار سرنوشتی شوم و غم انگيز گرديدند، مثلآ: از آنجائيکه سيستان از داستانی و باستانی تا امروز گرفتار کشمکش های مرزی و مورد حمله های اقوام تورانی، مغولی، تيموری، ترکمن، ازبک، غُزّ و افغان بوده، تقريبآ تمام نوشته ها، اسناد و آثار تاريخی اين سرزمين از ميان رفته است و آنچه مانده فقط دو کتاب است: يکی "تاريخ سيستان"(موءلف ناشناس) که در حدود سال 700 هجری(1300 م) تأليف شده و ديگری کتاب "احياء الملوک"(تأليف ملک شاه حسين در سال 1027 ه / 1617 م). اسناد و مدارکی که تا اين اواخر يعنی دوران ملک بهرام خان(1790 ? 1840 م) از بازماندگان سلاطين کيانی در دست بود(شامل کتب، رسايل، شجره نامه های خاندان های محلّی، فرمان ها، تقسيم نامه ها، دفترها و نوشته هائی نظير آن) پس از فوت ملک بهرام خان، بدست پسرش(ملک جلال الدين) افتاد. کامران شاه اين اسناد را به غارت برد و ملک جلال الدّين را از اين حق موروثی محروم کرد. آنچه از زير دست و پای کامران شاه بيرون مانده بود، دوباره بدست ملک جلال الدين و برادرش حمزه خان افتاد. پاره ای از اين اسناد باقی مانده را، عده ای -پنهان- از اين دو برادر به يغما بردند و بقيهء اوراق و اسناد را اين دو برادر به پولی ناچيز فروختند. در سال 1283 هجری(1864 م) مظفرالدوله(حاکم سيستان) به سران و بزرگان خاندان های قديمی سيستان دستور داد تا جميع اسناد، مدارک و نوشته های مختلف را برای احراز مالکيّت و اثبات حقوق قديم خود، نزد او ببرند. ريش سفيدان، کدخدايان، ميران، پاداران(توانگران)، اربابان، کلانتران و سران طايفه در ارائه اسناد و تسليم مدارک خويش پيشدستی کردند و زمانی نگذشت که دسته ها و بسته ها و طومارهای متعدّدی از اين گونه اسناد بدست مظفرالدوله افتاد. اين حاکم نادان دستور داد تا جميع نوشته های گرد آمده(که هر يک صدها بار از بيم دستبرد اقوام مهاجم به خاک سپرده شده بود و باز از خاک بر آورده بودند) را پاره کردند و نابود ساختند.
سرنوشت سنگنبشته ها(سنگ های قبور، سنگ های مساجد و مدارس و بناهای عمومی که تاريخ بنا يا املاک موقوفه را بر آنها حک و نَقر کرده بودند) همانند سرنوشت اسناد و مدارکی است که بر کاغذ نوشته شده بود و سران خاندان کيانی که می دانستند اين سنگ ها نمودار اعمال خير گذشتگان ايشان است، آنها را در دهکدهء "کَشان" گرد آورده و به نگهداری و حفاظت آنها پرداختند. در سال 1321 هجری(1903 م) بر اثر تحريک و اغوای چند تن از مأموران دولتی، حاکم سيستان دستور داد تا همهء اين سنگ ها را از اطراف و اکناف سيستان گرد آوردند. پس از جمع آوری سنگها در يک محل، بدستور حاکم وقت، تمام سنگ ها را با پُتک خُرد کردند و از ميان بردند.[23]
بعضی از حکّام ايرانی خلافت عباسی نيز در حفظ و گسترش فرهنگ ايرانی بی علاقه بودند. هندوشاه سمرقندی در ذکر حکومت عبدالله بن طاهر( 213 - 230 ه / 828 - 844 م) می نويسد: "عبدالله بن طاهر به روزگار خلفای عباسی، امير خراسان بود. روزی در نيشابور( به مسند) نشسته بود. شخصی کتابی آورد و به تحفه پيش او بنهاد. (امير) پرسيد: اين چه کتاب است؟ (مرد) گفت: اين قصه وامق و عذرا است و خوب حکايتی است که حکما بنام شاه انوشيروان جمع کرده اند. امير فرمود: ما مردم، قرآن خوانيم و به غير از قرآن و حديث پيغمبر چيزی نمی خوانيم و ما را از اين نوع کتاب، در کار نيست. اين کتاب، تأليف مُغان(زرتشتی ها) است و پيش ما مردود است. (پس فرمود) تا آن کتاب را در آب انداختند و حکم کرد که در قلمرو او بهر جا از تصانيف عجم و مغان کتابی باشد جمله را بسوزانند".[24]
در ميان حکومت های ايرانی، می توان از صفّاريان، سامانيان و آل بويه ياد کرد که در ترويج علم و انديشه و بزرگداشت فلاسفه و دانشمندان و حمايت از زبان و ادب فارسی کوشا بودند. در عصر سامانيان(819 - 999 م) بخارا يکی از مراکز مهم علم و فلسفه بود. کتابخانهء سلطنتی اين شهر، دارای ذخائر عظيمی از کتب نفيس و ارزشمند بود که شهرتی بسيار داشت. بقول ابن سينا: "اين کتابخانهء عظيم، دارای بخش های جداگانهء فلسفه، شعر، حقوق و غيره بود و در آن کتابهائی بود که من هيچگاه نديده بودم. اين کتب دارای فهرستی مخصوص بود." ابن سينا، خود از اين کتابها استفادهء بسيار کرد. اين کتابخانه عظيم کمی پس از ديدار ابن سينا به آتش کشيده شد. کتابخانهء صاحب بن عبّاد(وزير نوح سامانی) در ری نيز حدود صد هزار جلد کتاب در فلسفه و منطق داشت بطوریکه فهرست آن، ده جلد بود. بخش اعظم اين کتابخانه در سال 1053 ميلادی به آتش کشيده شد.[25] ثعالبی نيز در بارهء بخارا و وصف آن از جهت اجتماع دانشمندان و رواج علم، مطالب بسياری دارد.[26] اما پيروزی ترکان غزنوی و انقراض سامانيان(390 ه - 999 م) بار ديگر کتابخانه های عظيم بخارا را دستخوش آتش و چپاول نمود و فلاسفه و دانشمندان آن شهر را دچار پريشانی و آوارگی ساخت.
سلطان محمود غزنوی که بخاطر تعصب شديد مذهبی بقول بيهقی: "بهر عباسيان، انگشت در کرده بود و در همهء جهان، قرمطی می جُست و بر دار می کشيد ... و صد هزار کس از بَد دينان را از جهان برداشته بود"[27]، پس از شکست مجدالدولهء ديلمی و تصرّف ری (420 ه = 1029 م) ضمن قتل عام مردم و خرابی شهر، پنجاه خروار( = 15000 کيلو) از کتاب های فلسفه و نجوم و رسالات معتزله را آتش زد.[28] سلطان محمود در سرکوب ملحدين و فلاسفه آنچنان کوشا بود که ضمن قتل عام قرامطهء ايران، در آخرين روزهای عمر خود آرزوی فتح مغرب و شام را داشت تا در آن نواحی نيز "... مُبتدعان، فلاسفه و زنادقه و ملاحده و قرامطه که عَلَم کفر و ضلالت برافراشته بودند" را سرکوب نمايد.[29] عُتبی تأکيد می کند که سلطان محمود: "منکران توحيد باری تعالی را به برهان قاطع شمشير، مُسخّر گردانيد و بومِ اعتقاد ايشان را در دامِ اسلام افکند".[30]
در سال 444 ه (= 1048 م) کتابخانهء معروف شمس الدين ابوالمظفر گيلکی در شهر طبس توسط اشرار و مهاجمان غارت گرديد و در آتش سوخت. کتابخانهء شهر شاپور(فارس) نيز در حملهء سال 1059 م توسط مسلمانان متعصب غارت شد بطوريکه ده هزار و چهارصد جلد کتاب خطی در آتش سوخت.[31]
در حملات متعدّد ترکان غُزّ به نيشابور، مَرو و سرخس( بسال 431 ه = 1029 م و 549 ه = 1169 م) ضمن قتل عام مردم و ويرانی شهرهای مذکور، هفت کتابخانه بزرگ نيشابور در آتش سوخت يا غارت گرديد و کتاب های بسيار "مجموع به نرخ کاغذ و مقوا بفروختند".[32]
در حملهء علاالدين جهانسوز غوری به غزنه(556 ه = 1161 م) مدّت هفت شبانه روز شهر غزنه در آتش سوخت و بی شک کتاب های بسياری در اين قتل و غارت گسترده از ميان رفت از جمله بنظر می رسد که بخش عمدهء 30 جلد کتاب "تاريخ بيهقی" در اين حمله نابود شده باشد.
محمّدِ بن علی راوندی در بيان غارت غلامان تُرک اتابک محمد بن ايلدگز(568 - 581 ه = 1172 - 1185 م) در فارس و عراق عجم و آذربايجان گواهی می دهد: "همچنين ديدم که مصاحف و کتب وقفی- که از دارالکتب ها غارت کرده بودند - در همدان به نقاشان می فرستادند و ذکر وقف، محو می کردند و نام و القاب آن ظالمان بر آن نقش می ساختند و به يکديگر تحفه می ساختند".[33]
ياقوت حَمَوی -که چند ماه قبل از قتل عام مردم و ويرانی شهر مرو توسط مغول ها(1220 م) از اين شهر ديدن کرده- يادآور می شود: "در اين شهر ده خزانه از کتب نفيس وجود داشت. مثلآ تنها در کتابخانه خزانه عزيزيّه حدود دوازده هزار جلد کتاب بود ... مراجعه و استفاده از کتابخانه ها بسيار آسان بود بطوريکه من - همواره - دويست جلد کتاب به امانت در خانه خويش داشتم".[34] نَسَوی نيز از کتابخانه های عظيم جُرجانيّه -به هنگام حمله مغول- ياد می کند.[35]
مسلمآ اشتباه است اگر همهء کتب موجود در کتابخانه های اين دوران را "کتب اسلامی" بدانيم. ما از نوع کتب بعضی کتابخانه های اين دوران اطلاعات دقيق تری داريم، مثلآ ياقوت حَمَوی در بارهء کتابخانهء خزانه الحکمهء علی بن يحيی مُنجّم به موضوعی اشاره می کند که در شناخت نوع کتب موجود در آن، اهميت فراوان دارد. بنا بر نوشتهء ياقوت: "ابو مشعر مُنجّم بلخی از خراسان به قصد حج بيرون آمد. در آن زمان چيز زيادی از نجوم نمی دانست. وصف کتابخانهء خزانه الحِکمه را شنيد. به آنجا رفت و کتاب ها را بديد و مبهوت شد و از حج صرف نظر کرد و در آنجا اقامت گزيد و به تحقيق و بررسی در علم نجوم پرداخت بطوريکه در عقايد دينی او خلل راه يافت، يکباره از حج و اسلام و همهء اديان دل بريد و ملحد شد".[36] اين کتابخانه و کتابخانهء بيت الحکمه(خانهء فلسفه) در حملهء هلاکو خان به بغداد(565 ه = 1169 م) نابود شد بطوريکه بدستور هلاکو خان مغول، کتاب های علمی و فلسفی را در دجله ريختند و آنچه کتب قطور بود -بجای آجر- در ساختن آخور اسبان بکار بردند و جعبه های کتاب را هم کاهدان کردند.[37]
شهر بخارا که در حملهء مغول ها "بمدت چند روز در آتش سوخت" پس از چندين سال -بار ديگر- آباد و معمور شد بطوريکه جوينی يادآور می شود که در حوالی سال 640 هجری(1242 م) از نظر جمعيت و "رونق علم، هيچ شهری در مقابله و موازات آن نمی افتاد ... و در هر يک از دو مدرسهء خانی و مسعوديّه هر روز هزار طالب علم به استفادت اشتغال داشتند".[38] با اينحال در سال 671 ه (1272 م) شهر بخارا -بار ديگر- مورد هجوم و ويرانی قرار گرفت بطوريکه شيخ فضل الله همدانی (وزير ايلخانيان) تأکيد می کند: "... و مدرسهء مسعود بيگ(مسعوديّه) را -که معظم ترين و معمورترين مدارس آنجا بود- آتش زدند و با نفايس کتب سوختند و يک هفته به قتل و غارت اشتغال نمودند ... چنان شهری معظم و ولايت آن بکلّی خراب شد و مدّت هفت سال در آن حوالی هيچ جانور نبود".[39]
خواجه رشيد الدين فضل الله در وصيّت نامهء خود از دو کتابخانهء بزرگ ياد می کند که دارای شصت هزار جلد کتاب "در انواع علوم و تواريخ و حکايات" بود.[40] اين دو کتابخانهء عظيم پس از قتل فجيع خواجه رشيد الدين(718 ه = 1318 م) دستخوش غارت و چپاول شد و بخش مهمی از کتاب ها سوخت. کتابخانهء "رَبع رشيدی" در تبريز از آنجمله بود. اين کتابخانه در زمان وزارت خواجه غياث الدين محمّد(پسر اديب و دانشمند رشيدالدين فضل الله) آباد شد امّا با قتل غياث الدّين محمّد(736 ه = 1335 م) نيز بار ديگر "رَبع رشيدی" بوسيلهء اراذل و اوباش غارت گرديد و بسياری از کتب نفيس آن به تاراج رفت.
در سال 760 ه(1358 م) امير محمد مبارزالدين(حاکم فارس) "به بازوی تقويت دين" در حوالی فارس، کرمان، يزد و صفاهان "حدود سه چهار هزار جلد کتاب فلسفه را به آب شست".[41] شاه شجاع -پسر امير مبارزالدّين- نيز بسياری از کتب ضالّه و ممنوعه (مُحرّمه الانتفاع) را از ميان برد.[43]
در سال 984 ه(1576 م) کتابخانه سلطان ابراهيم ميرزا صفوی پس از کشته شدن او بدست برادرش(اسماعيل ميرزا يا شاه اسماعيل ثانی) به آتش کشيده شد و همه کتابها، رُقعات و اسناد نفيس آن سوخت.[43] چند سال بعد(سال 990 ه - 1582 م) در حمله شاه عباس صفوی به سبزوار و بيرون کردن اشرار و مخالفان داخلی از آن شهر، سربازان و قَلَقچيان(خدمه لشگر) شهر سبزوار را غارت کردند بطوريکه: "مجملآ در همان شب، خاک سبزوار را غربال کرده، هيچ چيزی (باقی) نگذاشتند". بازارها را آتش زدند "و چند دکّان صحّافی را -که در آن مصاحف بسياری بود- سوختند".[44]
قاضی احمد قمی در ذکر وقايع سال 994 ه(1585 م) ياد آور می شو که: عثمان پاشا(سردار عثمانی) در حمله به شهر تبريز "قيصريه(بازار بزرگ شهر) را که از غايت شهرت، محتاج به وصف نيست، آتش زده، تمامی کتاب ها را - که به خطوط استادان تحرير يافته بود- نابود ساخت...".[45] قاضی احمد قمی که خود شاهد بسياری از هجوم ه