بازگشت به صفحه اصلى




ملاحظاتی در تاريخ ايران



علل تاريخی عقب‌ماندگی‌های جامعهء ايران
نگاهی به هجوم ايل‌ها، استقرار اسلام، زمينه‌های پيدايش
و فلسفهء سياسی "اسلام راستين"



فصل ِ دوّم:

اسلام؛ يک دين سامى / خصوصيات تند قوم سامى و انعكاس آن در زبان و هنر اعراب / تفاوت پيغمبران سامى و پيغمبران هند و ايرانى / قهر و خشونت و نقش آن در اقتدار اسلام / مرگ حضرت محمد و ارتداد قبايل عربستان / حمله اعراب به ايران / نظراتی‌‌ در باره چگونگى استقرار اسلام در ايران / مقاومت‌‌ها و پايدارى‌‌ها / نقش قهر و خشونت و پرداخت جزيه در مسلمان‌‌ شدن ايرانيان / نتيجه و پايان سخن.

* * *

استقرار اسلام، چه در شبه‌جزيرهء عربستان و چه در کشورهای اشغال‌شده (مانند ايران) عموماَ با علاقه و تمايلِ قلبی مردم همراه نبود، بلکه قهر و خشونت -به‌عنوان شيوه‌ای برای اِعمال حاکميت- در مسلمان‌سازی قبايل عربستان و ملل مغلوب، نقشی مُهم و حتی اساسی داشته است.
اسلام يک دين سامی است و لذا بسياری از خصوصيات قوم سامی را داراست. اين خصوصيات -که حاصل شرايط جغرافيائی، تاريخی و اقتصادی-اجتماعی قوم سامی است- در فرهنگ و هنر و دين آنان نيز تبلور يافته است. قوم سامی –عموماً- قومی تــُند، زود خشم، حَساس و تيز است. اختلاف ميان هندی و عرب اين حقيقت را آشکار می‌نمايد:
هندی -که برجسته‌ترين خصايل قوم آريائی را دارد- با همهء حساسيت ها و دقت‌ها و ريزه‌کاری‌هائی که در انديشه و خيالش هست (و اين در مذهب، فلسفه، هنر و موسيقی‌اش هويداست) اساساً انسانی آرام و صبور است. يک آرامش پهناور و صبوری سنگين در او هست که بسيار چشم‌گير می‌باشد. برعکس، عرب، انسانی‌ست متلاطم، مهاجم، تند، آشفته و ناآرام: شاديش؛ تند، خشمش؛ تند، غمش؛ تند، عشقش؛ تند، کينه‌اش؛ تند، قضاوتش؛ تند، جنگش؛ تند و... خصوصيات يک عرب -عمومآ- با تندی توأم است. سامی، اساسآ قومی تند و سريع و شتابزده است. موسيقی و رقص عربی نيز از اين خصوصيت او حکايت می‌کند، در اين مورد مشهورترين و جهانی‌ترين ترانهء عرب (يا مصطفی، يا مصطفی...)را می‌توان به‌ياد آورد.
در مورد اسم‌ها نيز همين خصوصيت به چشم می‌خورد: اسم‌های آريائی در تلفظ، آرام، سنگين، خاطر جمع و بادوام هستند مانند: جمشيد، داريوش، سيروس، مهرداد، اشکانيان، هخامنشيان و... امّا اسم‌های سامی را بايد زود تلفظ و زود تمام کرد. راحت و آرام و بادوام و طمأنينـه نمی‌توان آنها را تلفظ کرد. به مقايسه و معادل کلمات زير توجه کنيد:

عربی: فارسی:
قَلَم خامه
وَرَق برگ
قَمَر ماه
اَسَد شير
بَقَرَه گاو
يَد دست
عُنُق گردن
نَسَب تبار
شَجَر درخت
عَمَل کردار
فوق فراز
طَرَف سوی، سمت
قَسَم سوگند
طَيَران پرواز
غَنَم گوسفند

هم آريائی و هم سامی معتقدند که در پايان هر دوره يک "مرد بزرگ" و يک "منجی" ظهور خواهد کرد. اين دوره، نزد آريائی ها هزار سال است و نزد سامی ها، صد سال. در نزد آريائی ها، هر قرن، صد سال است، اما در نزد سامی ها، سی سال. به‌طور کلی سامی، مطلق‌انديش و مطلق‌بين است و آريائی، نسبی‌انديش. سامی يک بُعدی است و آريائی چند بُعدی. به‌قول نيکل‌سون(Nickolson):
«سامی درخت را می بيند و نه جنگل را، اما آريائی، هم جنگل را می بيند و هم درخت را.»
تجلی همين تفاوت روحی و معنوی را می‌توان در ادبيات داستانی اقوام آريائی و سامی نيز مشاهده کرد، مثلآ: ليلی و شيرين. ليلی پرورده جامعه‌ای است که عاشق شدن و دلباختن را آغاز انحراف و فحشا می‌داند. در محيطی اينچنين دشوار، يک لبخند محبت‌آميز دختر، "گناه کبيره" و يا داغ ننگی بر جبين حيثيت افراد خانواده و قبيله می‌تواند باشد. اما در ديار شيرين، منعی برای معاشرت و مصاحبت زن و مرد نيست. پسران و دختران با هم می‌نشينند و با هم به گردش و شکار می‌روند و با هم در جشن‌ها و ميهمانی‌ها شرکت می‌کنند. قّيم و سرپرست شيرين، زنی است از جنس خودش، آشنا با عوالم دلدادگی و حالات عاطفی دختران جوان. اما وضع ليلی چنين نيست. او محکوم محيط حرمسرائی تازيان است و جرايمش بسيار: يکی آنکه زن بدنيا آمده و چون زن است از هر اختيار و انتخابی محروم است. گناه ديگرش زيبائی و زندگی در محيطی است که به‌جای تربيت مردان به محکوميت زنان متوسل می‌شوند و برای آنکه کار عاشقی به رسوائی نکشد، ليلی را از درس و مدرسه محروم می‌کنند تا چشم مرد به جمالش نيفتد. در ديار ليلی، حکومت مطلق با خشونت است و مردانگی به قبضه شمشير بسته است، حتی به مراسم لطيفی چون خواستگاری هم با طبل و جنگ و تير خدنگ می‌روند. اما در فضای داستان شيرين ارزش‌ها بکلی متفاوت است. در ديار ليلی اثری از مدارا و مردمی نيست، همه، خشونت و عقده‌گشائی است. در سرزمين شيرين -امّا- مدارا است و مردمی و ملاطفت و گذشت.
پيامبران سامی و آريائی نيز چنين‌اند: داستان پيغمبران آريائی داستان انديشيدن، گوشه‌گيری، عشق‌ورزيدن پنهان و رياضت آرام و خاموش است، نمونه‌اش: بودا و زرتشت. داستان پيغمبران سامی -امّا- داستان خون و جهاد و قيام و کشتار و درهم کوبيدن است، نمونه‌اش؛ موسی و محمد.[1]
بنابراين: اسلام به‌خاطر سرشت سامی خود -اساسآ- دينی خشن، تند و مهاجم است. اينکه در قرآن آن‌همه به جهاد و قتال تأکيد شده برای اينست که اسلام، خير را -اساسآ- در شمشير می‌بيند و در نگاهش قدرت و شوکت، تنها در سايهء شمشير بدست می‌آيد: الخَير کُلَة فی السيف و تحت ظل السيف و لا تقيم الناس إلا بالسيف.
حضرت محمد معتقد بود: "من با شمشير فرستاده شده‌ام و آنچه نيکوست در شمشير و با شمشير است... من فرستاده شده‌ام تا درو کنم نه بکارم."[2] و يا: "بهشت، زير سايهء شمشيرها است. شمشيرها، کليد بهشت اند."[3]
چنين عقيده‌ای بيانگر اهميت قهر و خشونت و نقش شمشير در استقرار و قوام اسلام است. عايشه(زن پيغمبر) نيز تأکيد می‌کند: "چشم پيغمبر بر هيچکس نمی‌گريست، وقتی غمش سخت می‌شد، ريش خود را می‌گرفت."[4]
تاريخ رشد و گسترش اسلام را نمی‌توان فهميد مگر آنکه ابتدا خصلت خشن، تند و مهاجم آنرا بشناسيم. اينکه بعضی از محققين برجستهء تاريخ اسلام (مانند ماکسيم رودنسون) حضرت محمد را يک "پيغمبر مسلح" ناميده‌اند ناظر بر اين واقعيت تاريخی است.[5]
دکتر علی شريعتی نيز تأکيد می کند: "محمد پيغمبری بود که شعارها و پيامها را می‌رساند و برای تحقق اين پيغام‌ها... شمشير می‌کشيد و به همه اعلام می‌کرد: يا تسليم اين راه (اسلام) شويد يا از سر راه من کنار برويد... و هر کس نرفت به رويش شمشير می‌کشم."[6]
چگونگی استقرار اسلام و شرح جنگ‌ها و قتلِ عام‌های فجيع و گسترده برای مسلمان‌سازی قبايل عربستان، شرح بسيار مفُصلی است که صفحات فراوانی را طلب می‌کند و در حوزه "ملاحظات" ما نيست.[7] با اينحال، سخن کوتاه حضرت محمد به فرستادگان قبيله بنی حارث و نيز کلام حباب بن مُـنذَر (يکی از اصحاب و ياران نزديک پيغمبر) می‌تواند نمونه‌ای برای شناخت چگونگی استقرار اسلام در شبه جزيره عربستان و نواحی ديگر باشد:
در سال دهم هجری (630م) پيغمبر، خالدبن وليد را برای مسلمان‌سازی قبيلهء بنی حارث به‌سوی اين طايفه فرستاد و تآکيد کرد که در صورت عدم پذيرش اسلام، با آنان جنگ نمايد. خالد (که در قتل عام طوايف عربستان شهرت بسيار داشت) در ملاقات با سران بنی‌حارث يادآور شد: "اسلام بياوريد تا به سلامت مانيد!". سران بنی‌حارث نيز از ترس قتل عام مردم، به اسلام گرويدند و همراه خالد نزد حضرت محمّد رفتند. پيغمبر در ملاقات با سران قبيلهء بنی‌حارث تأکيد کرد: "اگر خالد ننوشته بود که اسلام آورده‌ايد، سرهای‌تان را زير پای‌تان می‌انداختم."[8]
حباب‌بن مُـنذر در چگونگی مسلمان‌شدنِ قبايل عربستان، خطاب به ياران و سرداران پيغمبر گفت: "در سايهء شمشير شما، کسان (قبايل عربستان) به اسلام گرويده‌اند."[9]
حضرت محمد ضمن استفاده از شيوه نفاق و دامن‌زدن به کشمکش‌های قبايل عربی، در استقرار اسلام، خصوصآ از شمشير و خشونت کسانی چون خالدبن وليد، استفاده کرد. خالد از پهلوانان معروف قريش بود که قبل از فتح مکه، اسلام پذيرفت و حضرت محمد از مسلمان‌شدن او شادمان گرديد آنچنان‌که او را به رياست سواران منصوب کرد. خالدبن وليد يکی از خشن‌ترين و خونخوارترين سرداران صدر اسلام بود که در استقرار اسلام، جنگ‌های بسيار کرد بطوريکه پيغمبر او را "سيف الله" (شمشير خدا) ناميد. اين "شمشير خدا" در مسلمان‌سازی قبايل عربستان و در سرکوب "اهل ردّه" (توده‌های عربی که بلافاصله پس از مرگ پيغمبر از اسلام برگشته و مرتد شده بودند) نقش فراوان داشت. او در ادامه سرکوب‌ها و قتل‌عام‌های گسترده، بسياری را از فراز خانه‌ها و بلندی کوه‌ها به زير انداخت و کشت و برخی را نيز در آتش سوزانيد و آنچنان ترس و وحشتی در ميان قبائل عرب برقرار ساخت که "همگی به قبول اسلام گردن نهادند".[10]
اِعمال قهر و خشونت در مسلمان‌سازی قبايل عربستان، اگر چه کارساز بود، اما مرگ حضرت محمّد (سال 11ه=631م) و درگيری‌ها و کشمکش‌های موجود برای جانشينی او، به قبايل عربستان فرصت داد تا اعتراض و انزجار خويش را از اسلام ابراز نمايند. به‌قول عروة‌بن زُبير: "وقتی پيغمبر درگذشت، هر يک از قبايل -همگی يا بعضی‌شان- از دين بگشتند... و بيشتر مردم در هر جا چنين بودند".[11]
مجالدين سعد گويد: "کفر سر برداشت و آشوب شد و هر يک از قبايل، همگی يا بعضی‌شان از دين بگشتند".[12]
مردم غطفان، بحرين، حطم، عمان، يمن، مهره، عک، اشعريان حضرالموت، بنی سليم و ... از اسلام برگشتند و "بيشتر مردم، در همه جا چنين بودند".[13] قبايل و طوايفی که از اسلام برگشته و مرتد شده بودند، در ولايات مختلف «عامل رسول(حضرت محمد) را بکشتند و زنان خويش را بفرمودند تا دست ها رنگ کردند از شادی وفات رسول، و دف ها زدند».[14] جنگ های خونين "رده" (برگشتن از دين) که در سراسر دوران حکومت ابوبکر، عمر، عثمان و علی ادامه داشت، برای سرکوب شورش های ارتدادی و بخاطر مسلمان سازی دوبارهء قبايل عرب بود، بطوريکه ابوبکر و جانشينانش فرمان دادند تا «هر که را که از دين برگشته باشد، با شمشير گردن زنند و به آتش بسوزانند و زن و بچه اش را اسير کنند و از هيچکس جز اسلام نپذيرند».[15]
ابوبکر در سرکوب قبايل مرتد بيش از هر چيز از شمشير سردارانی چون خالدبن وليد (شمشير خدا) استفاده کرد. خالد در قبايل و ولايات عربستان، عاملين قتل نمايندگان پيغمبر را کـُشت و اجسادشان را به آتش کشيد: «... و آنان که دست رنگ کرده بودند (از شادی وفات پيغمبر) همه را بکشت و به آتش بسوخت و بفرمود تا سرهای شان، گرد کنند و پايهء ديگ کنند و آتش در تن های ايشان زد و همه را بسوخت... همه بيچاره شدند و رسول به نزد ابوبکر فرستادند و گفتند: ما بازگشتيم از آنچه می گفتيم، پس از اين نماز کنيم و زکوة دهيم و همه آن کنيم که تو فرمائی، اين مرد (خالدبن وليد) را باز خوان».[16]

حضرت محمد –از دير باز– سودای فتح سرزمين های ايران و روم شرقی (بيزانس) را در سر داشت و بر اين اساس به اصحاب و ياران خويش –همواره– تصرّف قصرهای حيره (دولت عرب وابسته به ايران) و کاخ های مدائن (پايتخت ساسانی) را وعده می داد.[17] اما ادامه مسلمان سازی قبايل عربستان، جنگهای متعدد داخلی و سرانجام، مرگ ناگهانی پيغمبر، فرصت آنرا نداد تا حضرت محمد به تصرف و تسلط ايران نائل آيد. در زمان ابوبکر و خصوصآ عمر، پس از سرکوب شورش های ارتدادی قبايل و در نتيجه، وجود آرامش نسبی در حوزهء شبه جزيره عربستان و نيز بروز قحطی ها و خشکسالی های متعدد و فقر عمومی اعراب باعث شد تا جانشينان محمد، برای فتح سرزمين های حاصلخيز و دست يابی به منابع اقتصادی و توسعهء قلمرو اسلامی، جنگ های گسترده ای را تدارک ببينند.[18]
گروهی از محققان به اين گمان که: «فرهنگ ايرانی از بنياد و ناگزير در تحولاتش دينی بوده» نفوذ و گسترش اسلام در ايران را امری طبيعی و ناگزير دانسته اند.[19] بسياری ديگر معتقدند که: «وجود فساد و تبعيض های طبقاتی در جامعه و نفرت مردم از رژيم ساسانی و روحانيون زرتشتی، باعث شد تا ايرانيان، اسلام را با آغوش باز بپذيرند... بطوريکه ايرانی بعد از برخورد با اسلام اوليه احساس کرد که دين اسلام همان گمشده ای است که به دنبالش می گشته است... برای همين، مذهب خودش را ول کرد، مليّت خودش را ول کرد، سنت های خودش را ول کرد و بطرف اسلام رفت...»[20]
اين نظرات مختلف، دارای دو وجه مشترک‌اند: اوّل اينکه همهء آنها به نقشِ قهر و سرکوب در تصرف ايران و مسلمان‌سازی مردم، اعتنائی ندارند. دوّم اينکه اين نظرات به مقاومت‌های متعدّد و مبارزات طولانی ايرانيان عليه تسلط اعراب و اسلام توجهی نمی‌کنند بطوريکه مثلآ دکتر شريعتی آنچنان اغراق می‌کند که معتقد است: «کجا ايرانی از همان اول در برابر اسلام قرار گرفت و نخواسته اسلام را بپذيرد؟ کجا چنين چيزی است؟ يک‌جا، يک نمونه نيست».[21]
واقعيت اينست که اسلام در مناطق و کشورهای اشغال‌شده (خصوصآ در ايران) اساسآ از طريق اِعمال قهر و خشونت، قتل عام‌های گسترده، ايجاد ترس و وحشت و از طريق انواع فشارهای اجتماعی و خصوصآ اقتصادی (مثل خراج و جزيه) مستقر گرديد. قرآن تأکيد می‌کند: "هر کس غير از اسلام از دين ديگری پيروی کند از وی پذيرفته نيست».[22] يا: «با کسانی که به خدا ايمان ندارند و يا کسانی که پيرو دين خويش‌اند -حتی با آنان که کتاب داشته‌اند– پيکار کنيد تا اسلام را بپذيرند و يا با حقارت و ذلّت جزيه (ماليات سرانه) بپردازند».[23]
نمايندگان عرب نيز هنگام ملاقات با يزدگرد سوّم به او يادآور شدند: «پيغمبر، ما را وصيت کرد که در جهان بگرديد، هرکس اين دين (اسلام) قبول کند –نعم کرامه– و اگر قبول نکند با او حَرب کنيد تا دين ما بپذيرد يا جزيت بدهد».[24]
يکی از سرداران عرب در فتح مدائن (پايتخت ساسانی) می‌گويد: « پس از فتح شهر، ما ايرانيان را دعوت کرديم و گفتيم: "سه چيز است، هر يک را می‌خواهيد انتخاب کنيد". ايرانيان گفتند: "چيست؟" گفتيم: "يکی اسلام و اگر نمی‌خواهيد، جزيه بدهيد و اگر نمی‌خواهيد جنگ می‌کنيم..." ايرانيان گفتند: "به اوّلی (اسلام) و آخری (جنگ) حاجتی نداريم، ميانی (پرداخت جزيه) را می‌پذيريم".[25]
مسلمآ بعضی قبايل مناطق عرب‌نشين امپراطوری ساسانی –در مجاورت قلمرو اسلامی– پس از حملهء اعراب مسلمان، اسلام را پذيرفتند (چيزی که محققان اسلامی –به‌تکرار– آنرا "استقبال ايرانيان از اعراب و اسلام" قلمداد کرده اند). با اينحال، بايد دانست که بيشتر نواحی عرب‌نشين ايران (مانند حيره، انبار، فرات، نواحی سواد و...) پس از جنگ با اعراب مسلمان، از پذيرفتن اسلام خودداری کردند و تنها به پرداخت جزيه گردن گذاشتند. اين امر آنچنان عجيب بود که خشم سرداران و فاتحان عرب را برانگيخته بود.[26]
فساد و اختلافات درونی دربار ساسانی، بروز جنگ‌های طولانی با دولت روم شرقی (بيزانس) و خالی شدن خزانه دولت و تشديد فشار و تحمــيل ماليات‌های سنگين بر توده‌ها و نيز قحط و غلا و شيوع وبا، بی‌توجهی روحانيون و موبدان زرتشتی، اختلاف بين لشکريان خراسان و عراق عجم، خودسری آخرين شاهان ساسانی در بدبينی و تحقير نسبت به سرداران لايق و فداکار (مانند بهرام چوبينه، خـُرخسرو، مردانشاه و...)، کشته شدن خسرو پرويز و آشفتگی های سياسی– نظامی متعاقب آن و خصوصآ همکاری بعضی افراد عادی و خيانت بعضی سرداران سپاه ساسانی (مانند سياه ديلمی و شيرويه) – بی‌شک- عوامل مساعدی در حمله اعراب به ايران و شکست سپاهيان ساسانی بوده‌اند. اين امر، حتی از اسناد و پيش‌بينی‌های بعضی از سرداران ساسانی نيز پيداست. مثلآ رستم فرخزاد (سردار معروف ايرانی) در نامه‌ای به برادرش، شکست سپاهيان ايران از اعراب را پيش‌بينی کرده بود.[27]
همه اين عوامل –اما- باعث "پيشواز ايرانيان از اعراب و استقبال مردم از اسلام" نگرديد، بلکه تقريباً در همهء شهرها و ولايات ايران، اعراب مسلمان با مقاوت‌های سخت مردم روبرو شدند.[28]
در اکثر شهرها، پايداری و مقاومت ايرانيان بيرحمانه سرکوب گرديد، مثلاً در سقوط مدائن و خصوصاً مقاومت مردم در جنگ جلولا (16ه = 636م) اعراب مسلمان، خشونت بسياری از خود نشان دادند آنچنانکه مورخين از آن بنام "واقعهء هولناک جلولا" ياد کرده‌اند. در اين جنگ، صدهزار تن از ايرانيان کشته شدند و تعداد فراوانی از زنان و کودکان ايرانی به اسارت رفتند و بسيار کُشته، دشت را پوشانيده بود که نمودار جلال جنگ بود.[29]
در حمله به دهکدهء اليس (هم‌مرز قلمرو اسلامی) جاپان –سالار دهکدهء اليس- راه را بر خالدبن وليد بست. جنگی سخت بين سپاهيان عرب و ايران در کنار رودی که به‌سبب همين جنگ بعدها به "رود خون" معروف گرديد در گرفت. در برابر مقاومت و پایداری سرسختانهء ايرانيان، خالد نذر کرد که اگر بر ايرانيان پيروز گردد «چندان از آنها بکشم که خون‌هاشان را در رودشان روان کنم» و چون پارسيان مغلوب شدند، به‌دستور خالد «گروه گروه از آنهائی را که به اسارت گرفته بودند، می‌آوردند و در رود گردن می‌زدند.»
مغيره گويد که: «بر رود، آسياب ها بود و سه روز پياپی با آب خون‌آلود، قوت سپاه را که هيجده‌هزار کس يا بيشتر بودند، آرد کردند... کشتگان دشمن (پارسيان) در اليس هفتاد هزار تن بود.[30]
در جنگ نهاوند (22ه – 642م) نيز ايرانيان مقاومت بسيار و اعراب، خشونت بسيار از خود نشان دادند بطوريکه عروة بن زيد (شاعر عرب) از جنگ نهاوند نيز به‌عنوان "پيکار هولناک" نام می‌برد.[31] مقدسی در باره جنگ نهاوند و مقاومت ايرانيان می‌نويسد: "... و دسته‌های ايرانی که گویند چهارصدهزار نفر بودند... در آنجا بودند و به شکيبائی و پايداری سوگند ياد کرده بودند... و اعراب از ايشان (ايرانيان) چندان کشتند که خدا داند ... و از اموال و غنيمت‌ها، چندان نصیب اعراب مسلمان گرديد که در هيچ کتابی اندازه آن ذکر نشده است.[32]
در شوشتر (تستر)، مردم وقتی که از تهاجم قريب‌لوقوع اعراب باخبر شدند، خارهای سه پهلوی آهنين بسيار ساختند و در صحرا پاشيدند. چون قشون اسلام -خالی‌الذهن- به آن حوالی رسيدند، خارها به دست و پای ايشان بنشست، متحير گرديدند و مدتی در آنجا توقف کردند... پس از تصرف شوشتر، لشکر اسلام در شهر به قتل و غارت پرداختند و آنانی را که از پذيرفتن اسلام خودداری کرده بودند، گـــردن زدنـد.[33]
در فتح استخر (28ه = 648م) مردم شهر، قتل عام شدند و به‌قول طبری: اعراب مسلمان "کشتاری بزرگ کردند". با اينحال مردم از پذيرفتن اسلام خودداری کردند بلکه با حقظ آئين خود، به پرداخت جزيه (ماليات سرانه) گردن نهادند.[34]
رامهرمز نيز پس از جنگی سخت به تصرّف سپاهيان اسلام درآمد و فاتحان عرب، بسياری از مردم شهر را کشتند و زنان و کودکان فراوانی را برده ساختند و مال و متاع هـنگفـتی بـه‌چـنـگ آوردند.[35]
در حمله به سيستان، مردم، مقاومت بسيار و اعراب مسلمان، خشونت بسيار کردند به‌طوريکه ربيع‌بن زياد (سردار عرب) برای ارعاب مردم و کاستن از شور مقاومت آنان، دستور داد: "تا صدری بساختند از آن کشتگان (يعنی اجساد کشته شدگان جنگ را روی هم انباشتند)... و هم از آن کشتگان، تکيه‌گاهها ساختند و ربيع‌بن زياد بر شد و بر آن نشست"(بدين ترتيب) "اسلام در سيستان متمکن شد و قرار شد که هر سال از سيستان هزارهزار (يک ميليون) درهم به اميرالمؤمنين دهند با هزار وصيف (غلام بچه) و ..."[36]
در حملهء اعراب به ری (نزديک تهران کنونی) مردم اين شهر پايداری و مقاومت بسيار کــردند به‌طوريکه مـُغيره (سردار عرب) در اين جنگ چشمش را از دست داد. به‌قول طبری: "مردم جنگــيدند و پايمردی کردند... و چندان از آنها کشته شد که کشتگان را با نی شماره کردند و غـنيمتی که خـدا از ری نصيب مسلمانان کرد همانند غنائم مدائن بود..."[37] به‌قول ابن فقيه: "در اخبار آل محمد آمده است که ری نفرين شده است زيرا اهل ری از پذيرش حق (دين اســلام) سر باز زنند".[38]
در حملهء اعراب به آذربايجان، خراسان و همدان نيز، مردم به سختی جنگيدند و در برابر اعــــــراب مسلمان مقاومت کردند آنچنانکه بقول طبری: "جنگ و مقاومت مردم همدان در عظمت، همانند جنگ نهاونـد بود ... و از پارسيان چندان کشته شد که بشمار نبـود".[39]
در حمله به شاپور نيز، مردم پايداری و مقاومت بسيار کردند بطوريکه عـُبيدا (سردار عرب) به‌سخـتی مجروح شد آنچنان که به هنگام مرگ، وصيت کرد تا به خونخواهی او، مردم شاپور را قتل عـام کــننـد، سپاهيان عرب نيز " چنان کردند و بسياری از مردم شهر را بکــشتنـد".[40]
در حمله به سرخس، اعراب مسلمان " همهء مردم -مگر100 تن- را کشتند".[41]
در حمله به نيشابور، مردم امان خواستند که موافقت شد، اما مسلمانان چون از اهل شهر کينه داشتند بـه قتل و غارت مردم پرداختند به‌طوريکه "آن روز از وقت صبح تا نماز شام می‌کشتند و غارت می‌کردند".[42]
مردم کرمان نيز -سال‌ها- در برابر اعراب مقاومت کردند تا سرانجام در زمان عثمان حاکم کرمان با پرداخت دو ميليون درهم و دوهزار غلام و کنيز -به‌عنوان خراج سالانه- با اعراب مهاجم صلح کردند.[43]
مردم قومس (دامغان) نيز با پرداخت پانصدهزار درهم از اعراب مسلمان خواستند "تا کسی را نکشند و به اسيری نبرند و آتشکــده‌ای ويــران نکـننـد".[44]
مردم اصفهان نيز پس از جنگی سخت، صلح کردند و پذيــرفـتنــد که با حـفـظ آئيـن خـود، جـزيــه بپردازند.[45]
ناحيهء قـُم نيز با جنگ فتح گرديد (23ه=643م) و به‌قول طبری: "عبدالله‌بن عتبان (سردار عرب) در قم هر چهارپائی را که يافت -از شتر و گوسفند- که عدد آن خدا می‌دانست، همه را جمع کرد و آنرا غنيمت کرد".[46]
در حملهء اعراب به گرگان (30ه=650م) مردم با سپاهيان اسلام به‌ سختی جنگيدند به‌طوريکه سردار عرب (سعيدبن عاص) از وحشت، نماز خـُوف خواند.[47] پس از مدت‌ها پايداری و مقاومت، سرانجام مردم گرگان امان خواستند و سعيدبن عاص به آنان "امان" داد و سوگند خورد که "يک تن از مردم شهر را نخواهد کـُشت..." مردم گرگان، تسليم شدند اما سعيدبن عاص همهء مردم را به قتل رساند -به‌جز يک تن- و در توجيه نقض عهد خويش گفت: "من قسم خورده بودم که يک تن از مردم را نکشم!"... تعداد سپاهيان عرب در حمله به گرگان هشتادهزار تن بود.[48]
وقتی اسيران جنگ نهاوند را به مدينه آوردند، يکی از اسيران به نام ابولؤلؤ (فيروز ايرانی) هر اسير کوچک يا بزرگی را که می‌ديد، بر سرش دست نوازش می‌کشيد و می‌گريست و می‌گفت: "عـُمر، جگرم را بخورد".[49] همين فيروز ايرانی بعدها با کشتن عـُمر (عامل و آمر حمله به ايـــران) سرانجام انتقام گرفت. جشن "عـُمرسوزان" در بسياری شهرها و ولايات ايران -امروز- شايد يادآور کينهء ايرانيان نسبت به عـُمر و حملهء اعـراب باشـد.[50]
تقريباً در همهء شهرها و نواحی ايران، مقاومت‌های درازمدت يا کوتاه مدتی در برابر سپاهيان اسلام بوقوع پيوست و اعراب مسلمان -آنچنان که بعضی‌ها تصّور می‌کنند- به آسانی موفق به فتح ايران نشدند.

اشغال نظامی ايران توسط اعراب، به‌معنای فتح روحی ايرانيان و بمنزلهء پايان مقاومت‌ها و مخالفت‌های آنان عليه دين و دولت اسلامی نبود بلکه در طول سال‌های سلطهء اعراب، ايرانيان همچنان عليه حاکميت اعـراب و اسـلام مبارزه می‌کردند:
پس از فتح استخر (در سال 28ه=648م) مردم آنجا سر به شورش برداشتند و حاکم عرب شهر را کشتند... اعراب مسلمان مجبور شدند تا برای بار دوم استخر را محاصره و تصرف کنند. مقاومت و پايداری مردم شهر آنچنان بود که فاتح استخر (عبدالله بن عاص) را سخت هراسان و خشمگين ساخت بطوريکه: "سوگند خورد که چندان بکـُشد از مردم استخر که خون براند... پس به استخر آمد و (آنجا را) به جنگ بَستـُد... و خون همگان مباح گردانيد و چندانکه کشتند؛ خون نمی‌رفت، تا آب گرم به خون ريختند، پس برفت... و عدهء کشتگان که نام بردار بودند چهل‌هزار کشته بود بيرون از مجهولان..."[51]
پس از فتح ری نيز مردم آنجا -بارها- عليه واليان عرب شورش کردند بطوريکه عُمر و عثمان مجبور شدند به ری لشکر کشی کرده و شورش مردم را سرکوب نمايند.[52]
مردم آذربايجان نيز در زمان عُـمَر شورش کردند و با سپاهيان عرب بسختی جنگيدند. در زمان عُثمان نيز شورش‌های متعددی در آذربايجان روی داد بطوريکه: "وليدبن عـقـبه به جنگ ايشان رفت و غنيمت و اسيران فراوان بدست آورد".[53]
مردم خراسان نيز -بارها- طغيان کردند و "رَدّت آوردند" بطوريکه عثمان فرمان داد آنان را سرکوب کنند.[54]
مردم فارس نيز بسال 28 هجری (648م) -بار ديگر- شورش کردند و عبيدالله‌بن معمر (حاکم عرب) را کشتند... مردم دارابگرد نيز طغيان کردند.[55]
مردم گيلان و طبرستان و ديلمستان حدود 250 سال در برابر سپاهيان اسلام پايداری کردند. در زمان عثمان، برای فتح طبرستان تلاش بسيار گرديد و سعيدبن عاص بدستور عثمان بسوی طبرستان روانه شد... در اين هجوم، امام حسن و امام حسين (فرزندان حضرت علی) نيز با سعيد بن عاص همراه بودند، اما اعراب هيچگاه نتوانž