انقلاب مشروطيت (١٩٠٦م)، اگر چـه ضربات مهمی بر سيادت شريعتمداران و سلـطهء ديرپای عـلمای مذهبی وارد ساخت امّا بخاطر محدوديتهای تاريخی و ضعـف نيروهای نوين اجتماعی جهت پیگـيری در اِعمال نظراتشان برای خاتمهدادن به سلطهء دين در حاکميت دولت، منجر به نوعی مصالحه در تدوين قانون اساسی مشروطيت و نظارت هـيأتی از مجتهدين و علمای اسلام در تدوين و تنظيم قوانين شد.
[١]
جنبش سوسيال دموکراسی ايران نيز از آغاز پيدايش خود (اجتماعـيون - عاميون به سال ١٩٠٥م) در برخورد با ديـن -عـموماً- و با ديـن اســلام -خصوصآ- هيچگاه سياست درست و قاطعی نداشته است. در مادهء ١١ نظامنامهء اجتماعيون تصريح شده بود که «مجموع کار و رفتار اعـضاء حـزب، بايد متوجه يک نکته باشد: نيکروزی و ترقی، ولی به نحوی که به شرف و قـُس مذهب، خللی وارد نيايد...»
[٢]
سرشت اساساً مذهبی بسياری از بنيانگذاران و رهـبران اوليه سـوسيالدموکراسی در ايران، استبداد سياسی حکومتهای وقت و سرکوب مداوم روشنفکران ترقيخواه، باعـث شـد تا اولاً: جامعه معاصر ايران از حافظه تاريخی-سياسی محروم بماند و از انتقال تجربهها و علل شکست مبارزات نسلهای گذشته به نسلهای آينده جلوگيری شود و ثانياً: محروم کردن جامعه از برخورد با انديشههای نوين و ممنوعيت انتشار تحقيقات علمی در بارهء تاريخ واقعی اسـلام، راه را برای رشد مذهب و شريعتمداران و گسترش هـر چه بيشتر نهادهای مـذهبی (مساجد، خانقاهها، امامزادهها و...) باز گذاشت.
مجموعهء اين عوامل، ضمن ايجاد عدم علاقه به تحقيقات تاريخی، باعث شد تا افراد، گـروهها و سازمانهای مترّقی و مارکسيستی با التقاط ماترياليسم و ايدهآليسم و عدم مرزبندی روشن با دين و نيز با ناآگاهی از تعاليم اجتماعی اسلام و بیاطلاعی از زندگی، تعاليم و عملکردهای پيشوايان "اسـلام راستين" و خصوصاً با ناآگاهی از عـقايد سياسی-اجتماعـی آيتالله خمينی، از ايفـای نقش تاريخی خـويش در ارتقای آگاهی، سازماندهی و هدايت تودهها باز بمانند.
در اين ميان، نقـش حزب توده در توهـّمزائی، التقاط ماترياليسم و ايدهآليسم و شبيه جـلوهدادن تعاليم اجتماعی اســلام و سـوسـياليسـم، بسيار مؤثر بود.
حزب توده ايران در اوايل فعاليت خود، طی اعلاميهای بهتاريخ ٢٥ ديماه ١٣٢٥ اعـلام نمـود: «...حزب تودهء ايران نه فـقـط مخالف مـذهب نيست، بلکه به مذهـب –بطور کلی– و مذهـب اسـلام –خصوصاً– احترام میگذارد و روش حزبی خود را با تعليمات عاليهء مذهـب محمّدی منافی نمیداند بلکـه معتقد اسـت که در راه هدفهای مذهب اسلام میکوشـد. حزب ما فوقالعاده خرسند و مسرور و مفتخر خواهد بود که از طرف روحانيون روشنفکر و دانشمند مورد حمايت قرار گيرد و آرزو دارد که تمام متديّنين به ديانت اسلام مطمئن باشند که حزب تودهء ايران حامی جدی تعاليم مقدس اسلام خواهد بود و با آن ذرّهای معانده و مخالفت نخواهد داشت و هرگونه مخالفتی را (با اســلام) ابلهانه خواهد پنداشت و هـرکسی را که بنام حزب تودهء ايـران دم از مخالفت با دين بزند، آناً و شديداً از صفوف خود طرد خواهد کرد».
[٣]
حـزب تـودهء ايران در تائيـد و حـمـايـت از شـورش ارتـجاعی ١٥ خـرداد ٤٢ نيز در مقالهای خطاب به "پيشـوايان دينی و روحانی" نوشت: «آيتالله خـمينی مستغنی از توصيـف است. مردم از هـمهء روحـانيون –بخـصوص از پيشوايان مـبرز مذهبی– انتطار دارند کـه مـاننـد آيتالله ميلانی، آيتالله طالقانی و آيتالله شريعتمداری و امثال آنها در اين جهاد مقدس
و عمومی آزاديخواهانه و استـقـلالطلبانهء مردم ايران شرکت کنند و نيروی معنوی خـود را در راه پيـروزی اين جهاد بکار اندازند».
[٤]
احسـان طبـری –بعنوان بـزرگترين نظريهپرداز حـزب تـودهء ايران– در تـطبيق مارکسيم و اسـلام و شبههآفرينی بين سـوسيالسيم و اسـلام کوشش بسيار کرد. در اين مورد مـقالهء وی بنام "سـوسياليسـم و اسلام" دارای اهـميـت فراوان است.
[٥]
طبری از "اسـلام انقلابی" و "آزادیبخـش" چنين ياد میکند: «اگر اين نکات: مانند زندگیگرائی، خـردگـرائی، انسانگرائی، پيکاردوستی، دشمنی با اشراف و مالاندوزان و عشق بـه ناتوانان روی زمين را در اسلام و قرآن برجسته کنيم، از آن تعبيری اصيل و انقلابی پديد میشــود که میتواند پاسخگوی خواسـتهای امروزين باشـد. اسلام نوين انقلابی که در وجود امام خمينی مظهريّت میيابد در اين سبيـل، پوياست و سـُنن دموکراتيک اســلام –مانند شورا، بيعت و اجماع– را مـورد تاکيد قرار میدهد و به اين دين –که در زير غبار قرون، جلوهء خود را از دست داده بود– جـلائی نو میبخـشد... گـر چه متاسفانه برخی، تنگنظـرانه نمیخواهند اين قرابت (اســلام) با سـوسياليسـم را ببينند يا در "مـصلـحت" خود ندانند... ما اکيداً خواستاريم که اين قرابت دو بينش (بينش توحيدی اسلامی و بينش سـوسياليسـم علمی) در کـنار هـم قـرار بگيرند تا بتوانند اسُـوهء حَـسـَنه را در هـمـهء زمينهها بوجود آورند و بر جذابيـّت اسلام انقلابی باز هـم بيفزايند".
[٦]
بعداز ٢٨ مرداد ٣٢، بهتـدريـج چپ نوينی در عرصهء سياسی ايران شکل گرفت که گريزان از خط و مشی حزب توده، در جستجوی راه ديگری بود. اما چپ نوين ايران نيز بخاطر فقدان آگاهیهای تئوريک و تاريخی، اساساً تحت تاثير پوپوليسم و مارکسيسم عاميانهء حزب توده قرار داشت. بر اين اساس است که مـثلاً مارکسيست معروفی ماننـد مصطفـی شعـاعـيان –گاندیوار– بهسال ١٣٤٣ در مقالهای بهنام "جهاد امروز يا تزی برای تحرک"، تز تحريم (عدم خريد روزنامه و سيگار، عـدم استفاده از بانکها و...) را برای مبارزه با رژيم سرمايهداری شاه ارائه میدهـد. او نيز با تکيه بر روحانيون و پايگاه اجتماعی آنان و با توجه به شبکهء گستردهء مساجد در شهرها و روستاها معتقـد است که: «ما فکر میکنيم که فتویدادن اين جامعه (روحانيت) در بارهء بانکها و غـيره اِشکال عـمدهای نداشته باشد زيرا در حاليکه دستگاه (دولـتی) با مزايای حاصله از اين مـؤسسات، ملت مسلمان را قتل عـام میکند، بديهی است که وظيـفهء دينی و وجدانی هـر فـرد باشـرفی حکم میکند که اين مزايا را –بهسهـم خود- قطع نمايد".
[٧]
انعـکاس التـقاط مارکـسيسـم و مذهـب را در مارکـسيستهای آينده نيز میبينيم، مثلاً خسرو گلسرخی در دادگاه نظامی شـاه، دفاعـيات خويش را با سـخنانی از "مـولا حسيـن" آغاز می کند و میگويد: «سـخنم را با گفتهای از مولا حسيـن، شـهيد بزرگ خلقهای خاورميانه آغاز میکنم. من که يک مارکسيست–لنينيست هستم برای نخستينبار عدالت اجـتماعی را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسياليسم رسيدم... اسـلام حقـيقی در ايران همواره دِين خود را به جنبشهای رهائیبخش ايـران پرداخته است. سيدعبدالله بهبهانیهـا، شيخ محمد خيابانیها نمونهء صادق اين جنبشها هستند... چنين است که میتوان در اين لحظه از تاريخ از مولا علی به عنوان نخستين سوسياليست جهان نام برد و نيز از سلمان فارسیها و اباذر غفاریها...».
[٨]
روشن است که در اين دو نقل قول، نه درک درستی از تعاليم مارکـسيسم-لنينيسـم در بارهء دين وجود دارد و نه آگاهی درستی از تاريخ ايران و اسـلام، چرا که –حداقـل– يک قرن قبل از "مولا علی"، تاريخ ايران شخصيتی چون مـزدک داشته اسـت.
[٩]
بايد يادآور شد که چپ نوين ايران (چپ غير تودهای) اگر چه از نظر ايدئولوژيک، مارکسيم را پذيرفته بـود، اما بخـاطر خـاستگاه مذهبی آن در خانوادههای شيعی، در حوزهء فرهنگ و اخلاقيات، حامل بسياری از عناصر اسلامی و خصـوصاً شيعی بود: شهادتطلبی، مـرگگرائی، اعتقاد به خـون و شهادت (بهعنوان ضامن پيروزی مبارزات)، زهـد، فـقرپرستی، پوشيدن لباسهای کهنه و مندرس (بهعنوان همبستگی با کارگران و زحمتکشان) نفی کتاب، هنر و زيبائی و... جلوههائی از فرهنگ و اخلاقيات شيعی بودهاند. در حـقيقـت بـُريدن از اسلام و رسيدن بـه مارکسيسم با نقد آگاهانهء عـناصر اخلاقی و فرهنگی شـيعه هـمراه نبوده است.
در کنار مارکسيسم عاميانه حزب توده و التقـاط مارکـسيسم و ايدهآليسم و تبليغ نوعی "اسـلام انقلابی" توسط اين حزب، بعضی از روشنفکران و نويسندگان معروف نيز با تبليغ نوعی "اسلام راستين"، در انحراف و اغتشاش فـکری جـامعهء در حال تحول ايران -خصوصاً نسل جوان– نقشی اساسی داشتهاند که از آن ميان بايد از جلال آل احمد نام برد.
جلال آل احمد که در يک خانوادهء معروف مذهبی و آخوند پرورش يافته بود، سرخورده از اسلام سنتی و متحّجر، در دوران رونق بازار حزب توده (سالهای ١٣٢٠) به اين حزب پيوست و بخاطر همان التقاط مارکسيستی-اسلامی حاکم بر رهبری حزب، در کمترين مدت تا مديريت نشريهء مـردم و ارگان تئوريک حزب توده، ارتقا يافت.
با انشعاب از حزب توده (١٣٢٦) و پيـوستن بـه "نيروی سوّم" و خصوصاً پس از کودتای ٢٨ مرداد ٣٢ (که کمترين تعقيب و خطری برای او بدنبال نداشت)، آل احمد در يک رياضت صوفيانه، راهی بهسوی "سرچشمه" و "بازگـشت به خـويش" جُست. کتابهای "غربزدگی" و "در خدمت و خيانت روشنفکران" محصول اين دوران است.
مخالفت با انديشههای جديد و علمی به اتهام غربزدگی، دفاع از اسـلام و فرهنگ تشيع، تبليغ و تاکيد بر "وحدت روشنفکران با روحانيت" (يا بقول آيت الله خمينی: "وحدت حوزه با دانشگاه")، متهم کردن نويسندگان و روشنفکران غـير مذهبی به خيانت و مبارزه با آنان بعنوان "غربزده"، دفاع از بزرگترين و معروفترين مرتجع انفلاب مشروطيت (شيخ فضل الله نـوری) و شخصِ خمينی بعنـوان «دو نمونه از بزرگترين روشنفکران تاريخ معاصر ايران» –همه و همه – جـوهـر انديشههای سياسی-اجتماعی ايـن دورهء آل احمد است.
[١٠]
او در آخرين مرحله، با سفر به خانهء خدا (کعبه) سرانجام چوپان "خسی" به "مـيقـات" انـديشههای اسلامی پيـوست و مستقيم و غير مستقيم نظـريه پرداز حاکميت اسلامی گرديد.
[١١]
علاوه بر گرايش التقاطی حزب توده و کوشش معدودی از روشنفکران "لائـيک" در اسلاميـزهکردن مارکسيسم و سـوسـياليزم، از اوايـل دهـهء ١٣٤٠ مـا شاهد کـوششهای عده ای از روشنفکران مسلمان در سوسياليزهکردن اسلام هستيم.
رفرم ارضی و اجتماعی شاه (در بهمن ٤١) ترکيب طبقاتی نوينی در جامعهء ايران بوجود آورد و باعث شد تا طبقهء متوسط شهری، رشد و گسترش چشمگيری يابد. اين طبقهء نوين بنا بر سرشت طبقاتی خـود، در برخورد با طبيعت و انسان، جهانبينی و ديدگاهـهای نوينی طلب میکرد که نمی توانست آنرا در تعاليم اخلاقی و آموزشهای اجتماعی اسلام سُـنّتی بيابد.
متزلزل شدن ساختار فئودالی جامعه و تحولات اقـتصادی-اجتماعی ناشی از آن، گسترش مدارس عالی و دانشگاهها، رشد و توسعهء تکنولوژی مدرن و نفوذ عقايد متفکران و فـلاسفهء اروپائی، همه و همه، بر توقعات سياسی-اجتماعی و ديدگاههای فـلسفی اقشار خرده بورژوازی مدرن شهری تاثيری اساسی گـذاشت بطوريکه ضمن تضعيف سلطهء ديـرپای روحانيـون سنتی، بسياری از "مسلمّات چند هزار ساله" و انبوهی از باورهای مذهبی را متزلزل ساخت، آنچنانکـه متفکر معروف اسلامی (مرتضی مطهری) اعتراف میکند: «حقيقت امر اين است که تجدّد علمی اخير اروپا در اثر تکان سختی کـه بـه افکار داد، مُسلـّمات چنـد هزار سالهء بشر را در مورد فـلکـّيات و طـبيعـّيات بـاطل شناخت، دهشت و حيرت و تشـّتت فکری عجيبی ايجاد کرد... و قـهراً افـکار را در مورد مـسايـل دينی نيز مُردّد و متزلزل ساخت».
[١٢]
بـیاعتقادی به باورهای مذهبی و گرايش نسل جوان (خصوصاً دانشجويان) بـه مـطالعهء آثار ماترياليستی و مارکسيستی، شريعتمداران سُـنتی را هراسان ساخت. دولتهای وقت نيز با سانسور مطبوعات و توقيف کتب "ضالـّه"، از انتشار تحقيقات عـلمی در بارهء تاريخ واقعی اسلام جلوگيری کرده، با تاسيس دانشکدهء معقول و منقول و تشکيل "سپاه دين"، در اشاعهء خرافات مذهبی و تقويت و توسعهء شبکههای دينی (مساجد و امامزادهها) کـوشيدند.
در چنين شرايط مساعدی است که عده ای از روشنفکران مسلمان (مخصوصاً مرتضی مطهری و دکتر علی شريعتی) نيز با اخذ آرا و عقايدی از فلسفهء مدرن (مارکسيسم، اگزيستانسياليسم و...)و تلفيق آنها با اسلام سُـنتی کوشيدند تا اسلام را از خطری جدّی نجات دهند. آنان، ضمن اعلام "حالت نيمه مُرده و نيمه زندهء دين و وضعيت بسيار بسيار خطرناک آن" و "علل گرايش جوانان به ماديگری" به ضروت يک "نهضت پروتستانتيسم اسلامی" و "احيا فکر دينی" و
"لزوم نو کردن مذهب" تاکيد کردند.
[١٣]
دکتر شريعتی در بارهء "حالت خطرناک دين" و رواج فلسفهها و عقايد "بنيادکـَن اعتقادی" در اين دوران تاًکيد میکند: «با حملههای پيگـير و نيرومند امواج و حتی طوفانهای بنيادکـَن اعـتقادی و اخلاقی و مکتبهای فکری و فلسفی اين عـصر–که از هر طرف بشدت دارد به نسل جديد روشنفکـر هجوم میآورد– احتمال اين هست که در دو سه نسل ديگر، بسياری از اصـول اعـتقـادات خـويش را از دست بدهيم و نسلهای آينده اصولاً کوچکترين گرايش و حساسّيتی در اين زمينه ها نداشته باشند...
خطر ايـنـست، خـطری که هـميشـه حرفش را میزنيم اينست...اگر محتوای اسلام را در ظرفهای بيانی و عــلمی مـناسـب با زمان خويش تجديد و مطـرح نکنيـم، ظرف و ظروف –هر دو– نابود میشـوند».
[١٤]
"لزوم نو کردن مذهب در ظرفهای بيانی و علمی مناسب"، دکـتر شريعـتی و ديگر نظريهپردازان "اسلام راستين" را مجبور ساخت تا بـرای هـر چه "علمیتر کردن" اسلام و مطبوع و مقبول ساختن آن در ذهن جوانان و دانشجويان از مفاهيم و واژههای فلسفی و سياسی–اقتصادی مکاتب روز (خصوصاً مارکسيسم) استفاده کنند. آنان با استفاده (يا سوءاستفاده) از مفاهيم مارکسيستی و جامعهشناسی مدرن (از جمله: تضاد، ديالکتيک، طبقه، تاريخ، جامعهء بی طبقه و ...) و سوار کردن آنها بر مفاهيم اسلامی کوشيدند تا اسلام و تشيّع را بعنوان عالیترين و علمیترين مکتب فـلسفی و سياسی–اجـتماعی تاريخ به جامعهء در حال تحول ايران معرفی نمايند و سرانجام نيز –با غرور– مدعی شوند: «اين ما نيستيم که تازه اين حرفها را از مارکسيستها گرفته باشيم. اين مارکسيستها هستند که اين حرفها را تازه از اسلام و مذهب (شيعه) گرفتهاند».
[١٥]
بررسی عـقايد نظريهپردازان "اسلام راستـين" مسـئلهء مهمی است که بايد به طور اساسی بـه آن پرداخت، زيرا همانگونه که گفتهايم: ترويج و تبليغ اين افکار در سالهای ٤٠–٥٧ باعث انحطاط و اغتشاش فکری جامعه (خصوصاً نسل جوان) شد، انحطاط و اغتشاشی که ضمن تاثيرات مخرّب بر جامعهء در حال تحول ايران، باعـث احياء عقايد متروک اسلامی و در نهايت موجب "تاسيس" نظری جمهوری اسلامی حاکم بر ايران گرديده، هم از اين روست که نهادها و رسانههای فرهنگی جمهوری اسلامی اينک –مثلاً– از دکتر شريعتی به عنوان "عامل بوجود آورندهء يک انقلاب فرهنگی کمنظير در تاريخ" ياد میکنند.
[١٦]
در بررسی عقايد نظريهپردازان "اسلام راستين "
آيا میتوان همهء آنها را در يک دسته و رديف قرار داد و عقايد همهء آنان را يکجا بررسی کرد؟
جواب میتواند مثبت باشد، زيرا که عليرغم اختلاف در شيوهء بيان و خاستگاه اجتماعی اين متفکران، شالودهء نظری و جوهر فکری آنان -خصوصاً دربارهء آزادی، دموکراسی و حاکميت سياسی– يکی است.
[۱۷]
همهء اين مـتـفـکران، "حکومت صدر اسلام" و "اسلام ناب محمد و علی" را بعنوان "اسلام راستين" شناخته و "بازگشت به اسلام اوليّه" که بقول دکتر شريعتی: «چهارده قرن از آن دور شدهاند» را مقصد و مقصود همهء اعتقادات و مبارزات خود قرار دادهاند.
[۱۸]
بررسی آراء و عقايد نظريهپردازان "اسلام راستين" به ما نشان خواهد داد که جوهر واقعی و ماهيت مشترک افکار آنان در سه اصل زير خلاصه میشود:
۱– جوهر ضد مارکسيستی و ضد کمونيستی (در مفهـوم فلسفی و سياسی آن).
۲– خصلت ضد غربی (ضدّيت با مظاهر تمدن غرب و نفی فلسفهء سياسی، آزادی و دموکراسی غربی).
۳– فلسفهء ولايت (فقيه و رهبـر) و استقرار يک ديکتاتوری توتاليتر (فاشيسم و استالينيسم).
ما، در اينجا ضمن اشارهای گذرا به موارد ۱ و ۲ بخاطر اهميت مسئـله آزادی، دموکراسی و حاکميت سياسی، در نقد آراء متفکران "اسلام راستين" بيشتر به فـلسفهء ولايت (فقيه و رهبر) و استقرار يک ديکتاتـوری توتاليتر (فاشيسم و استالينيسم) در حاکميت سياسی میپردازيم.
۱– جوهـر ضـد مـارکسيستی و ضـد کـمـونيستی
گفتيم که بدنبال اصلاحات ارضی و اجتماعی شاه (در سالهای۱۳۴۰) و رشد طبقهء متوسط شهری در عرصهء مناسبات اقـتصادی-اجتماعـی، اين طبقهء نوين، جهانبينی و ديدگاههای نوينی را در برخورد با طبيعت و انسان طلب میکرد که نمیتوانست آنرا در تعاليم اخلاقی و اجتماعی اسلام سُـنتـّی پيدا نمايد.
گسترش دانشگاهها و مراکز عالی آموزشی، ورود تکنولوژی و رونق دانش مدرن، نشر عقايد متفکران اروپائی و فروريختن بسياری از دُگـمها و باورهای مذهـبی، ضمن اينکـه موقعيت اجتماعی و سلـطهء ديـرپای روحانيون سُـنتـّی را با خطر جدّی روبرو ساخت، باعث شد تا نسل جوان (خصوصاً روشنفکران و دانشجويان) به مطالعهء آثار مارکسيستی و ماترياليستی جلب و جذب شوند. اين جريان، که در طول سالهای پس از رضا شـاه (۱۳۲۰- ۱۳۳۲) نيرومنـد بود، پس از رفـرم ارضی-اجتماعی سـالهـای ۴۰ قـویتر گرديد. حُجّتالاسلام سيد محمد خاتمی (وزير ارشاد اسبق و رئيس جمهور کنونی رژيم اسـلامی) در اين باره يادآور میشود: «مدارس جديد (دانشگاهها) پايگاههای روشنفـکری الحادی برای بـرداشتن آخرين مقاومت دين در مـقابل تفکر و تمدن ضد دينی و ضد خدائی استکبار شـرق و غـرب بود و قـهـرمان اين صحنهها و اين پايگاهها، روشنفکران بیدين، غربزده و مُـلحد... بودند».
[۱۹]
نفـوذ عـقايد مارکسيستی در اين دوران سبب پيـدايش و پـرورش نسـل جديـدی از مارکسيستهای ايرانی گرديد که گـروه بيـژن جزنی و سپس گروه امير پـرويز پـويان و مسعود احمد زاده (از شاگردان اولـيه کانون نشر حقايـق اسلامی) از آن جملهاند. عـقـايد مارکـسيـستی وماترياليستی در اين دوران، بخصوص بر بخش مهـمی از انقـلابيـون مـذهـبی تاًثير اساسی گذاشت. اين تاًثيـر را میتـوان در عـقـايد نخستين بنيانگذاران سازمان مجاهدين خلق (سعيد محسن، محمد حنيفنژاد، ناصر صادق و...) نيـز مشـاهده کرد.
[۲۰]
تاثيـر ايـن عقايد بر بخش عمدهای از کادرها و اعضای مرکزی سازمان مجاهدين خلـق، بعـدها به انشعاب بزرگ سال ۵۴ و مـوجب پيـدايش مجاهـدين مارکـسيـست (سازمان پيـکار) شد. دکتر شريعتی در همين دوران –ضمن تبليغ "بازگشت به خويش" (يعنی اسلام) ـ تاکيد میکند: «بطور کلی مُدرنيسـم و مارکسيسـم در دو جبهه و از دو سوی
مختـلف، آنچه را که شخصيت وجـودی يا خويشتن تاريخی ملـتها میناميم، مورد هجوم قرار دادند».
[۲۱]
حجتالاسـلام محمد خاتمی نيز، ضمن يادآوری رونق مارکسيسم در اين دوران و ضعف وزبونی اسلام در ميان اقـشار تحصيـل کـرده و دانشگاهی مینويسد:
«دانشگاهها، مرعوب هياهوی تبليغی الـحـاد بودنـد –بويژه الحاد مارکـسيستی– بچههای مسلمان ما در دانشگاههای ايران قاچاقی زندگی میکـردنـد».
[۲۲]
همه اين عوامل باعث شدند تا از يکطرف، رژيم شاه برای مبارزه با "خطر کمونيسـم" با تشکيل "سپاه دين"، به تقويت اسلام و شريعتمداران و توسعه مساجد و ديگر مراکز مذهبی بپردازد، و از طرف ديگـر: موجب گرديدند تا متفکران و روشنفکران اســلامی از حوزهها و حُجرههای خويش بيرون خزيده، با استفـاده از مُـتـون و منابع ابتدائی (مثل "اصول مقدماتی فلسفه") به نقد مارکسيسم و ماتريالـيسم بپردازيد. پيدايـش انجمنهای اسلامی نهضت آزادی (به رهبری مهندس مهدی بازرگان و آيت الله طالقانی)، کانون نشر حقايق اسلامی (به سرپرستی محمد تقی شريعتی) حسينيه ارشاد (به سر پرستی مرتضی مطهری و دکتر علی شريعـتی) در اين راستا بوده و لـذا -تا مدتها– فعاليتهای آنها با نظر مسـاعد رژيم شاه همراه بود.
[۲۳]
۲– خصـلـت ضـد غــربــی
اسلام و حکومت اسلامی– اساساً– يک نظام ايدئولوژيک است. در اين نظام، انسانها تنها با ارزشهای ايدئولوژيک ارزيابی و داوری میشـوند. اعـتقـاد به مذهب –بعنوان يک استراتژی و يک ايمان– و عقيده به اسلام –بعنوان يک ايدئولوژی– همهء ارزشهای انسانی و اجتماعی را تحتالـشعاع خود قرار میدهنـد. بنابراين: اصالت اسلام بعنوان يک حقيقـت برتر، انحصارگـرائـی، خودبينی و تمامخواهـی (Totalitarisme) جوهر ذاتی چـنـيـن نـظـام و تفکری است.
برخورد نظريهپردازان "اسـلام راستين" با فرهنگ و تمدن غـرب نيز از خصلت خـودخواه و خودگـرای نظام اسـلامی بـر میخيزد. تقريباً همـهء آنان (خصوصاً دکتر علی شريعـتی) آنجا که مدنيت، آزادی، دموکراسی و ديگر ارزشهای اجتماعی-سياسی غرب مطرح است يا به انکار میپردازند و يا بـه اقـتـبـاس و استـسلام (يعنی اسلامی کردن مفاهيـم فـلسفی، سياسی و اقتصادی غرب).
نخستيـن نظـرات مُـدوّن دربـارهء غـرب را میتوان در کتـاب "غربزدگی" جـلال آل احـمد جـستـجـو کرد. اين کتـاب، در حـقـيقـت مانيفـست روشنفکران اسلامی ايران در برخورد با تمدن و فرهـنگ غرب است.
جلال آل احمد پس از سرگشتگیهای سياسی-فـلـسفـی، سرانجام به تفـکـرات اسلامی بازگـشت. او "بعنوان مدافع کليّت تشيّـع اسلامی"
[۲۴]
کوشيد تا عقـل ستيزی خود را در لفافهء غـربستيزی و دشنام بـه روشنفـکـران غـيرمـذهـبی (بعـنوان غربزدگان) بپـوشانـد و از اين طريـق، ضرورت "بازگشت به خويش" (يعنی بازگشت به فـرهنگ تشـيّع) را در جامعـهء در حال تحـّول ايران، توجيه و تـبليغ نـمايـد. آل احمـد ضمن درک نادرست از آزادی و دمـوکـراسی غـربی و تقـلـيل احزاب سياسی اروپا تا حد «منبرهائی برای تظاهرات مالـيخولـيا آميز ِ آدمهای نامتعـادل» و ضمن ابراز تاسف از اينکه «ما نتـوانستهايم شخصيت فـرهنگی–تاريخی خودمان را در قبال ماشين و هجـوم فـرهنگ غـرب حفظ کـنيم»، «روحانيت ايران را آخرين برج و باروی مقـاومت در قـبال فـرنگی» میدانست و بـرای تـدارک و تـداوم اين مـقاومت علـيه فـرهـنگ و تمدن غرب، "وحدت روحانی و روشنـفـکـر" و "تـدريس قصص مذهّبی و ملی در مدار&