* طباطبایی، جواد.
تهران: نگاه معاصر، ١٣٨١
 |
نوشتهی مجيد زُهَری
سقوط اصفهان به روایت کروسینسکی با بازنویسی دکتر جواد طباطبایی، با وجود حجم کم بسیار پرمغز و آگاهنده است. این گزارش که توسط یک راهب یسوعی لهستانی به نام یوداش تادوش کروسینیسکی -مبلغ مسیحی ساکن اصفهان- تنظیم و برای سرپرست یسوعیان در فرانسه ارسال میشود، مورد توجه او قرار گرفته و آنرا در اختیار یکی دیگر از راهبان یسوعی به نام آنتوان دوسرسو -که مردی ادیب بوده- میگذارد. دوسرسو بر اساس این گزارش، دو جلد کتاب زیر نام تاریخ واپسین انقلاب ایران به فرانسه تالیف میکند که در سال 1728 م. -یعنی شش سال پس از سقوط اصفهان- منتشر میشود. دکتر جواد طباطبایی این کتاب را خلاصهنویسی کرده، بر آن توضیحاتی افزوده و در نود صفحه منتشر میکند.
گزارش کروسینسکی از آن رو حائز اهمیت است که او در تمام مدت -قبل و پس از اشغال اصفهان- در شهر سکونت داشته و وقایع را خود از نزدیک شاهد بوده است. وجه تمایز این اثر با تاریخهای مشابهی که توسط تاریخنگاران ایرانی نگاشته شدهاند در شیوهی نسبتاً مدرن گزارش و تحلیلهای عالمانهی آن است. به واقع آنچه تا کنون در بارهی سقوط اصفهان از قلم تاریخنگاران ایرانی آن دوران خواندهایم، بیشتر ماجرا را از زوایهی "قضا و قدر" (مثلاً اهمال شاه در امر به معروف و نهی از منکر!) اهل شریعت دیده و ارائه کردهاند. برای نمونه « آذر بیگدلی با اشارهای به بیحاصلبودن هرگونه کوشش خردورزانه در تبیین علل سقوط اصفهان، آن را گسستهخردی شمرده و یگانه توضیح را "تقدیر" الهی دانسته است.»(ص ٨٨) این موضوع از آنرو جالب [تر] است که آذر بیگدلی اصولاً اهل شریعت نبوده
و این میرساند که باور به تقدیر ریشه در فرهنگ فراگیر این مرز و بوم دارد.
این کتاب که «رسالهای در اندیشهی سیاسی و سیر تاریخنویسی» (ص ١٢) است، در واقع نمایانگر بخشی از زوال تاریخی ماست. در این کتاب به روشنی میبینیم که چگونه سیستم فاسد و نالایق دولتی، کشور را چنان آسیبپذیر میکند که یارای مقاومت در مقابل بیگانهای نهچندان قدرتمند را هم ندارد. دو نمونه از این گسست و ضعف سیستم، یکی قدرتگیری خواجهسرایان در دستگاه حکومتی صفوی و دیگری بهکارگیری مشی "تفرقهبیانداز و حکومت کن" در سطح ملی بوده است. نویسنده متذکر میشود که اگر روزی در دستگاه شاه عباس، وظیفهی خواجهسرایان رسیدگی به امور تختخواب شاه بود، در زمان شاه سلطان حسین، تختگاه شاهی در اختیار آنان قرار گرفته بود!(ص ٢٣) کروسینسکی حتا از صفبندی و انشعاب غلامان سیاه و سفید در دربار خبر میدهد که خود طنز تاریخ است.(ص ٢٤) از سوی دیگر، اگر ایجاد تفرقه بین اقوام و ساکنان شهرها -که از متد و ارکان سیاسی صفویان بوده- به استحکام قدرت مرکزی شاه عباس منجر میگشته، در زمان شاه سلطان حسین همین امر باعث شده که همبستگی ملی در مقابل دشمن شکل نگیرد و تختگاه به نسیمی فرو ریزد. البته گفتنیست که آن زمان، افغانستان فعلی ایالتی از ایران شمارده میشد و پاگیری شورش از آن خطه (قندهار) را شاید نشود با تعاریف امروز "شورشی خارجی" دانست. خردهای که میتوان بر این کتاب گرفت درست از همین روست که دکتر طباطبایی قصد دارد افغانها را در جایگاه نیرویی خارجی بنشاند که البته پربیراه نیست، اما واقعیت تمام هم نیست. سقوط اصفهان -در کنار سقوط امپراطوری ساسانی، حملهی مغول، حملهی ترکان و ...- نمونهی گویایی بهدست میدهد از انحطاط در جایجای تاریخ این سرزمین.
* * *
پینوشت:
یکی از نکاتی که جایش در گزارش کروسینسکی خالی است، اشاره به نقش مذهب در انحطاط سیاسی صفویان است. دستاندازی روحانیون بر ارکان نظام سیاسی صفویان و به انحطاطکشیدن کشور چیزی نیست که از دید و قلم تاریخنگاران دور مانده باشد.
* * *
|