بازگشت به صفحه اصلى




پژواک شعر ...


شيرين رضويان


« برای زهرای زيبای کاظمی »


در کدام بيغولهء جنون و تباهی بود
زهرا جان!
که سنگفرش هزار سالهء نادانی
به خون تو آغشت؟
در كدام پستوی تو در توی توهّم
مردی يا مردانی
از سلالهء ناميمون نامردمی
كه حريم آزادگی ات را آلودند؟

و من نخواندم
نخواستم كه بخوانم
كه چگونه
و چسان؟
و نخواستم كه بدانم
چرا؟
زيرا خوب می دانستم
اين داستان هراس
تكراری تر از آن است كه باز بگوييم.

و خدا سال می گذرد
و اين موميايی ِ گنده بوی تعصب
نه می پوسد
و نه می ميرد
و ما
عروس حجلهء نفس گيرش می شويم
هر روز و هنوز
زهرا جان!

و نخواستم كه بخوانم
با تو چه كردند
چون قلم
در دست تو شمشير بود
و گردن افراشته ات
پرچم در اهتزاز دشمن
و زبان گويايت را
خنجری می ديدند
در نيام
و آزادگی ات را
ماده شيری
در كنام
و می هراسيدند از تو
و می هراسند از ما
زهرا جان!
و تشنه اند به خون مان

وقتی
مردانی كه دوستت می دارند
لبانت را
می بوسند
و آنگاه
با جوالدوز قدرت مي دوزند
و دست های بلورين ات را
می بوسند
و آنگاه
قلم را از آنها می ربايند
و سرو ِ قامتت را
يكی دو وجب

كوتاه تر می خواهند...
هراسی نيست
زهرا جان!
خون تو
هزار زهرای زيبای ديگر می زايد
خون تو
آری...


لندن اوت 2003



* * *


احمد شاملو


تاريخ ما، بيقراری بود ...


جخ امروز
از مادر نزاده ام
عمر جهان بر من گذشته است.

نزديک ترين خاطره ام خاطرهء قرن هاست.
بارها به خون مان كشيدند
به ياد آر!
و تنها دستاورد كشتار
نانپارهء بی قاتق سفرهء بی بركت ما بود.

اعراب فريبم دادند
برج موريانه را به دستان پرپينه خويش برايشان در گشودم،
مرا و همگان را بر نطع سياه نشاندند

و گردن زدند.

نماز گزاردم و قتل عام شدم
كه رافضيم دانستند
نماز گزاردم و قتل عام شدم
كه قرمطيم دانستند.
آنگاه قرار نهادند كه ما و برادران مان يكديگر را ُبكشيم
و اين كوتاه ترين طريق بهشت بود!
به ياد آر!
كه تنها دستاورد كشتار
جلپارهء بی قدرٍ عورت ما بود.
خوشبينی برادرت تركان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند.
سفاهت من چنگيزيان را آواز داد
مرا و همگان را گردن زدند.
يوغ و ورزا بر گردن ما نهادند
به گاوآهن مان بستند
بر گرده مان نشستند
و گورستانی چندان بی مرز شيار كردند
كه بازماندگان را هنوز از چشم
خونابه روان است.
كوچ غريب را به ياد آر!
از غربتی به غربت ديگر،
تا جست و جوی ايمان
تنها فضيلت ما باشد.
به ياد آر!
تاريخ ما
بيقراری بود
نه باوری
نه وطنی

نه!
جخ امروز از مادر نزاده ام.



* * *


مهدی اخوان لنگرودی

خانه!


خانه!
آنجائی!
با دالان هائی از نور
و صداهائی كه از تو می گذرند
برای ديدار تو
چه طاقتی از من عبور می كند!
پاهايم
پرواز پرندگان را

می جويند

تا بسوی تو آيم
آه...
خانه!
تو دور نيستی
اينجائی
در من
با پايه هائی از آتش...


                            17 مارس 94 - وين



* * *


ميرزا آقا عسگری (مانی)

مهاجرين


غمگنانه
ترك می گويند زاد و بوم خويش را
ـ مهاجرين.

نه از آنگونه كه جنازه ئی حيات را
بل از آن دست كه خورشيد
ترک می گويد
نيمرخ جهان را.

«برای آنكه طلوع می كند
هر جای جهان
بامدادی است!»

صف به صف باز خواهند آمد اما
شادمانه
به زادگاه خويش
با شعله ئی فرازنده بر شانه و
ستاره سرخی بر پيراهن.
باز خواهند آمد
به نيمروز شادكامی كردستان
به شامگاه هوشربای تركمن صحرا
به سپيده دمانی
كز كوهستانهای تو برخواهد خاست
بلوچستان مغموم!

«برای آنكه دوست می دارد
هر جای جهان
كعبه ئی است!»

غمگنانه می گذرند
از بندرگاه ها و كوهستان های مرزي
با پيرهنان خونين و
آوازهای غمگين،
چه گذرگاههائی خونين و تلخ
كه از آن می بايدشان گذشت
تا قلمرو ِ صيقل ِ دشنه ها.
چه منظرگاهی كه می بايدشان به ديده گرفت
آكنده از فراز و فرودها
درودها و بدرودها
شروه ها و سرودها.

«برای آنكه راه مي پويد
هر جای جهان
جاده ئی است!»

هزار بار از برای زندگی، هلاک شدن
و هزار بار از برای مرگ، زيستن،
ازينگونه درمی نوردند
قلمرو سرنوشت خويش را
در سايه ها و روشنائی ها.
می كوچند
با بيرق های پيروزمند
از سنگری به سنگر ديگر
در دستی آفتاب و
در دستی شمشير كشيدهء جان.

«برای آنكه می جنگد
هر جای جهان
سنگری است!»

نه زندگی تنهاست
و نه مرگ
نه آزادی
و نه پرندگان هجرتی.

زودا كه ناتمامان را خورش مرگ خورانند
و در ميدان ربابش آتش درافكنند.
زودا كه باز پس آيند
به زاد و بوم خويش
نه از آنگونه كه سپاهی سرشكسته
با بيرق های نگونسر
بل از آن دست كه خورشيد باز می آيد
به قلمرو ظلمات
تا بكارد

نيزه های روشن ابدی اش را،
«برای آنكه می كارد
هر جای جهان
كشتگاهی است!»

                            سال 64



* * *


سيف الدّين محمّد فرغانی
(شاعر عصر مغول - قرن 13 ميلادی)

اين نيز بگذرد


هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد
هم رونق زمان شما نيز بگذرد
وين بوم محنت از پی ِ آن تا كند خراب
بر دولت آشيان شما نيز بگذرد
باد خزان نكبت ايام، ناگهان
بر باغ و بوستان شما نيز بگذرد
آب اجل كه هست گلوگير خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نيز بگذرد
چون دادِ عادلان به جهان در بقا نكرد
بيداد ظالمان شما نيز بگذرد
در مملكت چو ُغرش شيران گذشت و رفت
اين عوعوی سگان شما نيز بگذرد
بادی كه در زمانه بسی شمع ها بكشت
هم بر چراغدان شما نيز بگذرد
زين كاروانسرای بسی كاروان گذشت
ناچار كاروان شما نيز بگذرد
بيش از دو روز نبود از آن دگر كسان
بعد از دو روز از آن شما نيز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خويشتن
تأثير اختران شما نيز بگذرد
اين مملكت ز كسان به شما ناكسان رسيد
دوران ناكسان شما نيز بگذرد
بر تير جورتان ز تحمل سپر كنيم
تا سختی كمان شما نيز بگذرد.



* * *


جعفر شفيعی

ترانهء روشنايی

برای: علی ميرفطروس

زمزمهء ماه
جانت را پر كرده است
آتش ِ نيافروخته!
جهان را روشن كن!




* * *