بازگشت به صفحه اصلى




پژواک شعر ...



چتری دارم از باران ...


باران است اين باران است ، می‌کوبد بر در آری ...
با شيدايی می‌پرسد : در خوابی يا بيداری؟

من می‌گويم : بيدارم ، باز از يادش سرشارم
او می‌گويد : شيرين باد ، يادش در اين سرشاری

من می‌پرسم با آيا : باران می‌دانی او را ؟
او نامش را می‌گويد ، می‌گويم : آری ... آری ...

اينک باران از آغاز ، نامش را می‌گويد باز ،
می‌گويد ، وامی‌گويد ، در افسونی تکراری

من حيران، باران تردست، هر قطره ز او سرشار است
می شوراند هوشم را ، در فريادی رگباری

باران جادو در جادوست ، ديگر باران نه، اين اوست
اين اوست که می‌بارد عشق ، از اين گنبد زنگاری

او می‌بارد بر هر جا ، بر سر ، بر در ، بر دنيا
بر اين کلبه‌ی درويشی ، بر آن پيچک ديواری

چتری دارم از باران ، پايی می‌کوبم با آن
با او ديداری دارم ، در خوابم يا بيداری ؟


پيرايه يغمايی پنجشنبه ٢٤ آذر ١٣٨٤



* * *



بوسه‌های شيطانی


بر ديده‌ی من خندی ، کاينجا ز چه می‌گريد؟
خندند بر آن ديده ، کاينجا نشود گريان

"خاقانی" ايوان مداين


بغض کهنه خواهم شد ، از گلوی خاقانی
تا بگريم از اندوه ، آن چنان که می دانی ...

بغض کهنه ای ديگر ، پينه بسته ، عصيانگر
تا بجوشد از چشمم ، چشمه های مرجانی

تا ز اشک دامنگير ، واژگون کنم تقدير
وز جنون بگردانم ، خط نوشتِ پيشانی

تا که ديده خون بارد ، تا که خون بشوراند ؛
ردّ پای شيطان را ، از حريم يزدانی

آشيان فرو پاشيد ، روح زندگی کوچيد
اين منم که می گريم ، بر هجوم ويرانی

از دوباره می خندم ، باز... لانه می بندم ،
روی باد ويرانگر ، در هوای توفانی

گريه ام غمی ناسور ، خنده ام اميدی دور
آن ز روی ناچاری ، اين به حُکم نادانی

شرمگينم از باور ، کاين زمان پريشان سر
غمگنانه می چرخم ، در مدار حيرانی

خيز تا به هم سازيم ، تا ز بُن براندازيم
اين سپاه ماتم را ، با نوای همخوانی

تا به کی هراسيدن ، هوشياری و ديدن
شانه های ضحاکی ، بوسه های شيطانی ؟


پيرايه يغمايی جمعه ١٣ خرداد ١٣٨٤




* * *